قسمت ۱۶۰۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۰۸ (قسمت هزار ششصد و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
به شاباجی و حلیمه گفتم زیر بغلهام رو گرفتن و از پله ها رفتیم بالا. آسیه توی اتاق سرخ شده بود و داشت خون گریه میکرد.
با عصبانیت گفتم: انقدر زار بزن تا بمیری. بی چشم و روی بی همه چیز. مادر نزاییده کسی بخواد سر کل مریم رو شیره بماله. آدم اینقدر پست آخه؟ خجالت نمیکشی با این هیکل و سن و سال؟ اومدی بچه ی مردم رو ورداشتی جای بچه ی خودت جا زدی و هر بلایی سر اون سکینه ی بدبخت آورده بودی وانمود کردی که سر خودت اومده؟ قاسم و سکینه خیلی مردی کردن در حقت والا. اگه من جای اونا بودم که جرت میدادم. همین حالا هم خیال نکن همه چی تموم شده و اونا بهت رحم کردن، منم از حق خودم میگذرم! کور خوندی.
آسیه با دست و دهن بسته هی اشک میریخت و از توی گلوش داد میکشید ولی با دهن بسته دادش به جایی نمیرسید و صورتش از شرم و گریه شده بود مث لبوی پخته و هی نفس نفس میزد.
شاباجی گفت: الحق که بی چشم و رویی زن. چطور دلت اومد شوورت و زنش رو بفرستی قاطی جذامیا که وا بگیرن ازشون؟ نگفتی خودت و اون طفل بینوا هم گرفتارش میشین؟ میبینی خواهر؟ آدم چقدر میتونه پست و سنگ دل بشه که از همه چی بگذره به خاطر اینکه از شوور و هووش انتقام بگیره. والا ما هم هوو داشتیم ولی این کارا رو نکردیم.
آسیه به دهن بسته داشت هق هق میکرد و زور میزد که دست و پاش رو از بندی که بود رها کنه. ولی بی فایده بود. به نفس نفس افتاده بود و رنگش داشت سیاه میشد.
حلیمه گفت: داره سیاه میشه. نمیره خونش بیوفته گردن ما؟
گفتم: اینم از پدرسوختگیشه. اینا هفت تا جون دارن. نگاه نکن خودشو میزنه به موش مردگی. ندیدی چطور راست راست اومد زل زد تو چشمای ما و دروغ گفت؟
انشگت اشاره ام رو نشونه رفتم طرفش و گفتم: میدونی چرا با این حال نزارم و پای پر دردم پا شدم این همه راه اومدم اینجا؟ خواستم خودم زل بزنم تو روت و تف بندازم تو صورتت که اینقدر بی همه چیزی. حالا هم گوشاتو خوب وا کن. بلایی که میخواستی سر اون دوتا بیاری بایست سر خودت بیاد تا ملتفت بشی عاقبت زیر و رو کشی و دروغ گفتن چیه. میدمت دست آشوب ببرتت همونجایی که قرار بود اون دوتا رو ببره. میون تیر و طایفه ی جذامیش. چند وقت که بمونی قاطیشون و جذام بیوفته به سر و روت ملتفت میشی دنیا دار مکافته. دیگه لزومی هم نداره تف بندازم تو صورتت. چوب خدا صدا نداره. اونطوری دیگه کسی تو روت نگاه هم نمیندازه، بندازه هم تف میندازه تو صورتت.
با چشمهای ملتمس نگاه میکرد و اشک میریخت و از ته دل فریاد میکشید.
حلیمه گفت: داره غش میکنه. نمیتونه نفس بکشه. در دهنش رو واز کنم کل مریم؟
گفتم: داره تیارت در میاره. میخوای دهنش رو واز کنی تا عالم و آدم رو خبر کنه که بریزن سرمون؟ ندیدی چه پاچه پاره ایه این؟
اینو که گفتم آسیه چشماش رفت رو به آسمون و صداش خفه شد و یوری افتاد رو زمین.
حلیمه دوید جلو. گفت: داره خفه میشه. دهنش رو واز میکنم. اگه خواست جیغ بزنه باز میبندم. میمیره خونش میوفته گردنمون.
منتظر جواب من نشد. جلد در دهنش رو واز کرد.
آسیه چند بار پشت هم نفسهای عمیق کشید. با هر بار نفس کشیدنش یه صدای جیغ کوچیک هم از ته گلوش در میومد. دیگه نایی نداشت واسه جیغ کشیدن. به زور چشماش رو واز کرد و خواست چیزی بگه که باز هق هقش دراومد. میون هق هقش گفت: بچه ام… بچه ام…
گفتم: حرف یا مفت نزن. هذیون میگی هنوز؟ بچه ی اون سکینه بدبخت رو گرو کشیدی و میگی بچه ی خودته؟ رو داری والا…
با گریه گفت: به پیر، به پیغمبر حمدالله بچه ی منه. بچه ام رو دزدیدن اون دوتا. بهتون دروغ گفتن!
رو کردم به شاباجی و گفتم: برو سکینه و قاسم رو بگو بیان بالا تا حالی این زنک کنم درغگو کیه.
رفت. چند دقیقه بعد برگشت. گفت: رفتن! آشوب گفت همون موقع خرها رو ازش گرفتن و دوتایی با بچه جلدی رفتن. به اون هم گفتن کل مریم گفته بمون همینجا تا بیاد بهت بگه بایست چکار کنی!
آسیه گفت: بچه ام رو دزدیدن…
بعد هم غش کرد.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…