قسمت ۱۶۰۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۰۴ (قسمت هزار ششصد و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
شاباجی دوید جلو و گفت: چی شد؟
عبدالجبار که نا به دلش نبود گفت: چی میخواستی بشه؟ میبینی که چی به روزم آوردن.
شاباجی گفت: کی؟ آسیه؟
عبدالجبار چمباتمه زد گوشه ی اتاق و گفت: رفتم در خونه ی قاسم. در که زدم ضعیفه اومد دم در. گفتم: جلدی راه بیوفت بریم کل مریم کارت داره. بچه رو هم بسپار دست در همسایه.
پرسید: از قاسم و سکینه چه خبر؟
خبط کردم، از زبونم پرید گفتم اونا هم میان. گفت: مگه قرار نبود اونا برن بیرون شهر؟ میان که چی بشه؟
گفتم: من نمیدونم. از خود کل مریم بپرس.
یهو زد به شره بازی که: نکنه اون دوتا شما رو هم خریدن و دستتون با هم تو یه کاسه اس؟ میخوای منو ببری اونجا و اونا هم بیان که چه بلایی به سرم بیارین؟
تا اومدم باهاش آره و نه کنم، دیگه امون نداد. شروع کرد به داد و بیداد که آی ایهالناس این جزامی اومده در خونه ی من و قصد شومی داره!
تا به خودم بجنبم، در و همسایه و مردم گذر جمع شدن دورم و نپرسیده و ندونسته با سنگ و چوب از در خونه دورم کردن و بعدش هم دیگه دست وردار نبودن. اینقدر دنبالم اومدن که مجبور شدم جونمو وردارم و بزنم به چاک. اگه دیرجنبیده بودم همین تن ناقصم رو هم ناقص تر کرده بودن. میبینی صورتمو؟ خدا رحم کرد سنگی که پروندن خورد زیر چشمم، یکم بالاتر خورده بود کور شده بودم و دیگه از پس ظفط و رفت کردن خودمم بر نمی اومدم.
شاباجی گفت: لعنت به دهنی که بی موقع واز بشه. آخه مرد، مگه عقل تو این کله ی دو منی نداری؟ چرا یه حرفی زدی که هم گریبانگیر خودت بشه، هم کار کل مریم رو سخت تر کنی؟ با این کاری که کردی دیگه کی میتونه بره در خونه ی قاسم؟ کافیه یکی از ما رو اونجا ببینن، همین بلایی که سر تو اومده صد پله بدترش سر ما میاد.
عبدالجبار یه سیگار آتیش کرد و گفت: خودمم زخمی ام، نمک رو زخمم نپاش. اتفاقیه که افتاده. منم دینم رو به شماها و ننه گلابتون ادا کردم و خلاص. ما رو به خیر و شما رو به سلامت. من دیگه قاطی این ماجرا نیستم. بیشتر از این هم رو من حساب نکنین.
گفتم: کتک خوردی، کبودی و سیاهی داری واسه همین خلقت جا نیس. وخی برو یه استراحتی بکن و یه مرحمی رو زخمت بذار حالت جا بیاد. ولی حرف پا پس کشیدن ازت نشنفم که بدجور اوقاتم تلخ میشه. هرچی باشه این ماجراها به پرتو تو بوده که پیش اومده و ما رو گرفتار کرده، وگرنه ما که نشسته بودیم سر جامون و داشتیم زندگیمون رو میکردیم.
خواست حرفی بزنه که با دست بهش اشاره کردم دهن واز نکنه. گفتم: دیگه نمیخوام چیزی ازت بشنفم. همین حالا پاشو برو به خودت برس. ملتفتی؟
دیگه حرفی نزد. پا شد. چپ چپ نگاهمون کرد و از اتاق رفت بیرون.
رو کردم به شاباجی و گفتم: اون ضعیفه ی پدر شوخته یا اون هیکل لاغر مردنیش خوب حریفه. بهش نمی اومد. خودشو زده بود به موش مردگی پیش ما. دیگه به این راحتی هم نمیشه نه از توی اون خونه کشیدش بیرون نه بچه رو از دستش درآورد.
حلیمه اومد تو. گفت: آشوب با اون دوتا همین حالا اومدن تو جزامخونه…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…