قسمت ۱۵۷۳

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۷۳(قسمت هزار و پانصد و هفتاد و سه)
join 👉 @niniperarin📚
گفت: راسیاتش اومدم پیش تو که کارو برام تموم کنی. خودم عرضه اش رو ندارم. روم نمیشه بهش بگم!!
همینطور زل زدم تو چشاش و نگاش کردم. اونوم زل زل نگام میکرد و از رو نمیرفت.
گفتم: انگاری راستی راستی حالت خوش نیست گلابتون. عوض اینکه فکر عاقبت و آخرتت باشی و تو این سن و سال بشینی سر سجاده و چندتا العفو بگی بلکه خدا توبه ات رو قبول کنه و از سر تقصیراتت بگذره، تازه فیلت یاد هندستون کرده؟ نمیگی من بیام پا پیش بذارم واسه ی تو پشت سر خودم چی میگن اونوقت؟ سوای این حرفا، یه نگاه به هیکل چروکیده ی خودت کردی؟ گیرمم که من شدم واسطه، آخه این ننه مرده ی بدبخت جذامی، عبدالجبار، به چه چیز تو بایست دل خوش کنه که بیاد شوورت بشه؟ اگه میخوای پوزه ی اون زنک رو به خاک بمالی که راهش این نیست. هزارتا راه دیگه هست که بذارم جلو پات.
گلابتون رفت تو لب. صورتش جمع شد تو هم و ابروهاش گره خورد به هم. گفت: من خر رو بگو که حرف پیش کی آوردم و رازم رو پیش کی رو کردم. حالا خیال کردین خوداتون دست کمی دارین از من و خیلی سر حال ترین؟ خود تو که چلاقی و تا عصا دست نگیری نمیتونی راه بری، اون دوتای دیگه هم یا گوش ندارن، یا چشم یا دماغ. مث بقیه. خوبه اینجا همه دردمندن. دو سه تا سالم اینجا رفت و اومد دارن که دست اندر کار جذامخونه ان که اونا هم تنشون سالمه و عقلشون مریض. همچین به خود غره هستین که انگار مریضتون منم فقط. اصلا همین عبدالجبار، بایست از خداش باشه که یکی مث من بشه زنش!
شاباجی طاقت نیاورد. یهو زد زیر خنده و دیگه کسی جلودارش نبود. حلیمه خواست اونو ساکت کنه، خودش هم افتاد به خنده.
براق شدم به جفتشون و داد زدم: خب هم بکشین ببینم حرف حسابش چیه این ننه. نیشتون رو وا میکنین باز اینم میخواد قر و قمیش بیاد تو حرف زدن.
جفتشون ساکت شدن و سرشون رو کردن زیر دومنشون و زیر زیرکی باز خندیدن.
گلابتون که حرصش گرفته بود و نفس نفس میزد با غیض گفت: آره! بخندین. شرف که ندارین! یه پیرزنو میخواین دست بندازین. واسه اینکه ماتهت شما دوتا بسوزه میگم، اصلا شماها تا حالا دیدین این عبدالجبار جاییش خوره داشته باشه؟ اصلا دیدین همه جاش سالمه ولی آوردنش اینجا؟
گفتم: بیخود که نیاوردن. لابد جزام داشته. سالم که نمیارن بندازنش اینجا.
گفت: من هر روز دارم میبینمش. از نزدیک. دقت کردم، هیچ جای تنش خوره نداره!
شاباجی با مسخرگی گفت: لابد خوره به جاییش افتاده که تو چشم نیس. ندیدی هنوز! مطمئنی میخوای شوورت بشه؟
بعد هم بلند بلند خندید.
گلابتون که عصبانی شده بود بلند شد و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…