قسمت ۱۵۲۸

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۲۸ (قسمت هزار و پانصد و بیست و هشت)
join 👉 @niniperarin📚
هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو شنفتیم که از یور دیگه ی اون مخروبه ها صدا میاد. ساکت شدیم. خسرو اشاره کرد به خالو که بره سرک بکشه ببینه چه خبره. از اسبهامون پیاده شدیم و اسب خالو رو هم گرفتیم و بهش اشاره کردیم که کجا میریم و مخالف طرفی که صدا میومد رفتیم و حیوونها رو مخفی کردیم توی یکی از خونه ها که درش واز بود. خونه رو ورانداز کردیم. از سر و شکل دیفالها و خرابی طاق اتاقها و درختهای خشکیده ی توی حیاط پیدا بود سالهاست کسی اونجا نبوده. ولی اتاقها و مطبخ هنوز وسایلی توش مونده بود و نبرده بودن، که همه یا زنگ زده بود یا رفته بود زیر یه خروار خاک. نمیدونم اینجا چه اتفاقی افتاده بود و چه خبر بوده که هیچکی نمونده بود و همینطور یهو گذاشته بودن و رفته بودن.
چند لحظه بعد سر و کله ی خالو پیدا شد. گفت: سردار، نایب و آدماش جمع شدن توی یه خونه که وسعتش دست کمی از کاخ سلطان نداره. ولی خوب مخروبه اس مث بقیه ی جاها.
گفتم: چه کار میکرد نایب؟
خالو گفت: والا خودشو که ندیدم. آدماش مونده بودن تو حیاط اونجا و صدای نایب از توی یه اتاقی میومد که انگاری داشت با یکی جنجال میکرد. ولی حیاطش اینقدری بود که آدمای نایب که بیست تایی هستن لااقل، با حیووناشون راحت تو حیاط ایستاده بودن.
خسرو گفت: سر چی دادشت جنجال میکرد نایب؟
خالو که رنگش پریده بود گفت: میترسیدم لو برم سردار، نموندم که بشنفم.
خسرو براق شد بهش و گفت: پس تو اومدی اینجا چه کار؟ یه کار بهت سپردم وانستادی درست سر و گوش آب بدی ببینی چه خبره؟ از ترس ریدی به خودت و زدی به چاک؟ دل و جگر دار قشون شاه که تو باشی، بایست هم خزونه رو دزد ببره. اومدیم اینجا مچ دزدا رو بگیریم یا دست از پا درازتر برگردیم؟
گفتم: حالا تا بخوای اینو کنف کنی دایه، وقت از دست رفته و اونا کارشون رو تموم کردن. عوض این حرفا بریم یه سر و گوشی آب بدین ببینیم چی دستگیرمون میشه.
خسرو گفت: آخه سه تایی بریم ببینیم چه خبره که یا گیرمون بندازن یا مرغ از قفس بپره؟
گفتم: مگه نمیگه همه آدمهای نایب توی حیاط اون خونه بودن. پس بپا نگذاشتن دور و بر. از پشت خونه میریم بلکه راهی پیدا شد.
خالو سرش رو زیر انداخته بود و حرفی نمیزد. خسرو نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت: راه بیوفت جلو جعده رو نشون بده.
رفتیم. خونه رو از دور نشون داد. از پس کوچه های اطراف دور زدیم و رسیدیم پشت خونه ای که توش بودن. خونه ی کناریش مخروبه بود. رفتیم توش. خالو گفت بهتره بریم از بالای پشت بوم سرک بکشیم. از روی آوار به زور خودمون رو رسوندیم بالا. پشت بوم دو تا خونه به هم راه داشت. آروم رفتیم رو سقف خونه ای که نایب توش بود که دیدیم یه سوراخ هواکش درست وسط سقف اتاقی که ازش صدا میومد هست و دود ازش داره میزنه بیرون! پاورچین رفتیم جلو. اول خسرو سرک کشید و بعد از چند لحظه اشاره کرد به من. سرم رو آروم بردم جلو و نگاه کردم. باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم. ده نفر نشسته بودن و داشتن با هم چپق میکشیدن که همه شون هم قوز داشتن و نایب داشت سرشون عربده میکشید! اونی که از همه پیرتر بود رو شناختم. همون پیرمرد قوزی بود که توی قبرستون دیده بودم.
قوزی رو کرد به نایب و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…