قسمت ۱۴۱۵

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۱۵ (قسمت هزار و پانصد و پانزده)
join 👉 @niniperarin📚
گفتم: هیچی. قربون دستت یه لیوان آب بده حلقم خشکیده. باید حتما خسرو خان رو ببینم…
نمیدونی خواهر، نایب السلطنه که داشت میرفت چه خبر بود توی عمارت! انگار کن خود شاه اومده باشه اونجا. برزو خان سینه اش رو ستبر کرده بود و به سردار خسرو خان که سرش بالا بود و رشادت از قامت بالا بلندش میبارید، میبالید! اومده بودن بدرقه ی نایب السلطنه. موقعی که میرفت همه ی عمارت تا کمر دولا شده بودن. ابهتی داشت اون لحظه.
اشک تو چشمام حلقه زده بود خواهر. نمیدونی چه لذتی داره آدم بچه اش رو ببینه که به جاه و جلالی رسیده. اونم کی؟ خسرویی که تا چند وقت پیش برزو خان اندازه پشگل روش حساب نمیکرد و حالا داشت با چشم خودش میدید، پسر منی که خیال میکرد فقط کلفتشم، داره میشه سردار سپاه شاه!
رفتم سراغشون. برزو دستش رو زده بود سر شونه ی خسرو و داشت بهش نصیحت میکرد که از همین فردا که رفتی توی دربار و شدی امیر لشکر شاه بایست فلان کنی و بیسار…
گفتم: مگه قرار خسرو خان بره به جنگ عثمانی یا روس که بشه امیر لشکر؟ قراره بره دزد یا دزدها رو پیدا کنه. گیر انداختن دزد که لشکر نمیخواد، فکر میخواد و چندتا آدم کار بلد که تو رکابش باشن و جای مال دزدی و دزد رو پیدا کنن. اگه دید دزدها زیادن اونوقت میره یه قشون کوچیک از دربار ورمیداره و میره سراغشون.
برزو گفت: باز سر و کله ات پیدا شد نخود هر آش؟ میخوای باز دو به شکش کنی که آبرومون بره جلوی نایب السلطنه؟
گفتم: نه والا برزو خان. ولی همین خسرو خان میدونه که آدم درست و حسابی کنارش باشه و بهش بگه چکار کنه یا نکنه، حتی لزومی به قشون کشی نیس. شما که آقاشی نصیحتت رو بکن بهش، منم که دایه اشم و جای ننه اش، بعدا نصیحت میکنم!
اینو که گفتم زل زده بودم تو چشمای برزو. خودش ملتفت حرفم شد. میدونست نمیتونه باهام آره و نه کنه، چون کوتاه نمیام از حرف زدن با پسر خودم.
رو کردم به خسرو و گفتم: نصیحتهای برزو خان رو که شنفتی دایه، بیا منم یه چیزایی میدونم که برات بگم، حتم دارم راه گشای کارته!
با اینکه خسرو غرور اینکه نایب السلطنه اومده سراغش تو تموم تنش نمایون بود، ولی ته چشماش پیدا بود که خیلی میترسه.
گفت: قبلا بهم ثابت کردی که حرفات به کارم میاد. حتمی میام سراغت، ولی سفارشها و تجربیات برزو خان برام ارزشمنده!
نمیدونم میخواست برزو ناراحت نشه یا داشت چاپلوسیش رو میکرد. هرچی بود حرفش به مذاقم خوش نیومد. سری تکون دادم و اجازه ی مرخصی خواستم و رفتم.
بعد از اون قضیه، به ساعت نکشیده بود که خسرو فرستاده بود دنبالم. رفتم توی اتاقش. آشفته بود و ترسیده.
گفت: دیدی دایه چه خاکی داره به سرم میشه؟ اینبار از این قصیه قسر در نمیرم. آبرو برام نمیمونه تو دوست و آشنا و دربار…
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…