قسمت ۱۴۳۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۳۴ (قسمت هزار و چهارصد و سی و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
توی قلعه که رسیدیم یکیشون داد زد: برزو خان. پیداش کردیم!!!
مچم رو از تو مشتش کشیدم بیرون و داد زدم: ولم کن بی همه چیز. مگه دزد گرفتی اینطور یا فراری که اینطور فریاد میکنی؟ من که با پای خودم اومدم تو قلعه، اونوقت میگی پیداش کردیم؟ اگه نیومده بودم اینجا، از سر قبر ننه ات پیدام میکردی؟
شیرو دوید جلو و شروع کرد به خُر خُر کردن.
با دیدن شیرو جون گرفتم و صدام رو بردم بالاتر: یعنی خیر سرتون شماها قرار بوده دنبال من بگردین که میگی پیداش کردیم؟ خود سلیم بیک بی پدر کجاست که شما کـون گشادا رو جمع کرده دور و بر خودش و کار بهتون سپرده؟ اگه دنبالم گشته بودین که دو سه روز پیش پیدام کرده بودین و من این همه بدبختی نمیکشیدم…
برزو اومد توی ایوون بالایی و نگاهی انداخت پایین و گفت: چشمم روشن! بالاخره کفتر جلد برگشته به لونه اش. دیدی جای دیگه آب و دونش مث اینجا نیس، برگشتی؟ حالا چته هنوز نیومده اینجا رو گذاشتی رو سرت؟
گفتم: دستمریزاد برزو خان. شما که اینو بگی وای به حال مردم. عوض اینکه آدمات بیان پی ام ببینن تو چه مخمصه ای گرفتار شدم، واسه ی خودشون رفتن تو سایه لم دادن و حتمی غروب به غروب هم اومدن گفتن نبود، نیست، آب شده رفته تو زمین، سر به نیست شده اصلا! حالا که با هزار بدبختی خودمو رسوندم اینجا، فریاد آی پیداش کردیم سر دادن تو ده؟ میبینی؟ من برگشتم، با اسب، اونم نه یکی، سه تا. میدونی چرا؟
برزو یه نگاهی به عقب حیاط انداخت و گفت: راست میگه؟ با سه تا اسب برگشته؟
اون مردکی که کنارم وایساده بود گفت: راست میگه برزو خان. همون سه تان که پشت به پشت هم وایسادن.
برزو سیگارش رو روشن کرد و گفت: بیا بالا حلیمه ببینم چه خبر بوده. شماها هم برین سراغ بقیه تو ده یه سر و گوشی آب بدین ببینین همه چی رو به راهه یا نه.
مردک گفت چشم و به دو رفت. رفتم بالا. توی اتاق برزو نشسته بود رو زمین و لم داده بود به پشتیش و داشت کونه ی سیگارش رو فرو میکرد توی نعلبکی خیس.
گفت: انتظارش رو نداشتم بعد از یه عمر عزتی که تو خونه ام بهت گذاشتم، من که هیچی، خسرو را ول کنی و کـونت رو بکنی به هرچی داشتی و با بی چشم و رویی تموم راه بیوفتی دنبال چندتا کولی پاپتی. انتظارش هم نداشتم که باز این همه رو داشته باشی که دوباره سرت رو زیر بندازی و برگردی!
گفتم: منم انتظار نداشتم ازت برزو خان که همچین خیالی بکنی. یعنی آدم فرستادی دنبالم؟ اینا که از در قلعه اونورتر هم نرفته بودن. خودت دیدی اون شب با چشمهای خودت که کمرم ناقص شده بود و افتاده بودم تو بستر، اونم تو چادر اون کولیا. صبح که دیدی من نیومدم قلعه و خبری هم از اون کولیا نیس، نبایست یه کاری میکردی؟ نگفتی یا دزدیدنم، یا کشتنم و جنازه ام رو سر به نیست کردن و زدن به چاک؟ سه روز تموم کف یه گاری که میتازوند، با دست و دهن بسته، چشم انتظار خودت بودم یا آدمات که بیایین و منو از دست اون کولیا نجات بدین. بعدش تازه ملتفت شدم که خیالم خامه. بخاری از تو و آدمات بلند نمیشه واسه پیدا کردن من. اگه نجنبیده بودم و تمهیدی به خرج نداده بودم که ایلشون رو تار و مار کنم، حالا جای اون مانس شاهین که زیر خاکه بودم!
برزو پا شد صاف نشست و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…