قسمت ۱۴۲۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۲۳ (قسمت هزار و چهارصد و بیست و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
صالح بیک رو کرد به من و گفت: تو هم نزدیک من بمون. نبینم فاصله بگیری…
من که ملتفت راه نبودم تو اون تاریکی که چی به چیه. ولی دو ساعتی که رفتیم گفتن دیگه رسیدیم اونور دشت! یارو نشونی داد که از کدوم طرف بریم تا رسیم به دار و دسته ی نعیم بیک. محض احتیاط صمصام راه بلدش رو هم گفته بود که ببینه ردپایی چیزی پیدا میکنه که تصدیق حرف یارو باشه یا نه. اونم که پیاده شده بود از اسبش و دولا دولا تو تاریکی راه میرفت و زمین رو چشم مینداخت گهگاه می ایستاد و میگفت از اینور. با دست نشون میداد. بقیه هم پی اون میرفتن. یه سوار هم جلو میفرستادن که اگه کمینی چیزی بود بیاد خبر کنه.
دم دمای صبح بود و نزدیک سپیده که سواری که جلو رفته بود برگشت و گفت یه عده رو دیده تو تاریکی، میون دشت، که اطراق کردن ولی نه کمین کردن و نه رفتن یه جای امن پناه بگیرن.
یارو که حالا دیگه خودش رو جزو دسته ی صالح بیک حساب میکرد گفت: خودشونن. این شگرد نعیم بیکه! میمونه میون دشت که اگه کاروونی چیزی رسید و اونها رو دید خیال کنه اینها هم مث خودشون کاروونن و دارن استراحت میکنن. اینطوری با خیال جمع نزدیک میشن و همینکه رسیدن بهشون غافلگیر میشن و دیگه هم کاری ازشون برنمیاد!
صالح بیک گفت: دزد بی صفت که میگن همینه. طراری هم قاعده داره. نیرنگ بازی تو این کار یعنی نامردی. از نامرد هم همه کاری برمیاد. عرضه ی پیدا کردن یه کاروون رو تو دشت نداشته، نشسته تا سر و کله ی خود کاروون پیدا بشه و مث لاشخور غارتش کنه. توفیر شغال و پلنگ همینه. این از شغال هم کمتره. تخم طراری هم نداره اونوقت واسه من آدم جمع کرده دورش.
دستور داد از همونجایی که وایساده بودیم، آدماش راه رو گرد کنن و زوری پیش برن که نعیم بیک و آدماش رو دوره کنن که راه فراری براشون نمونه. خودش هم راهش رو کشید و مستقیم پیش رفت.
بعد از چند دقیقه رسیدیم جایی که میشد شبح سیاهشون رو تو سپیده ی دم سحر دید. صالح بیک دستش رو بلند کرد. هفت هشت تایی که همراه صالح بیک بودیم ایستادیم.
صالح بیک داد زد: آهای نعیم بیک… اونی که دنبالش بودی پیدا شد! پاشو راه بیوفت بریم که دیر میشه!
با تعجب نگاش کردم. گفتم: چکار میکنی صالح بیک؟ داری تارش میکنی!
براق شد بهم که یعنی حرف نزن!
یه بار دیگه داد زد و حرفایی که گفته بود رو تکرار کرد.
یه صدایی از طرف اونا اومد که داد زد: کی هستی؟ چرا دور وایسادی و پیش نمیای؟
صدا رو شناختم. ولی الله بی پدر بود.
آروم گفتم: این ولی الله است!
صالح بیک تفنگش رو نشونه رفت طرف یارو که همراهمون بود گفت: یالله، از اینجا به بعدش رو جواب بده. حواست باشه که کج بگی خونت پای خودته!
یارو سرش رو ریز تکون داد و بعدش داد زد: منم ولی الله، پینه دوزم. زود بایست بریم تا راهو گم نکردم. یکم جلوتر کاروونی که دنبالشین رو پیدا کردیم. زود حاضر شین تا گم و گور نشدن.
ولی الله داد زد: بیا پیش درست ببینمت. چرا عقب وایسادی؟
صالح بیک داد زد….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…