قسمت ۱۴۱۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۱۲ (قسمت هزار و چهارصد و دوازده)
join 👉 @niniperarin 📚
هرچی بیشتر اینها رو میگفتم ولی الله بیشتر غیظ میگرفتش و پیدا بود رگ طمعش بدجور کلفت شده!
گفت: مطمعنی تو دشت اینجا اینن اتفاق افتاده؟!
گفتم: والا من که اینجا غریبم. اینجا و اونجا که میگی حالیم نمیشه کجا بوده. همینقدر میدونم که از دیروز عصر یه بند راه اومدم تا امروز صبح رسیدم اینجا.
طیبه رو کرد به ولی الله و گفت: مگه شما دیروز غافله رد نکردین از توی دشت به خیر و سلامت؟ پس چطور اینا رو لخت کردن؟
ولی الله یه سری به نشونه ی تأسف تکون داد و رو کرد به من و گفت: نگرون نباش آبجی. زیر سنگم باشن پیداشون میکنیم. شک ندارم کار هر کی بوده خبر داشته که ما اون موقع جای دیگه گرفتاریم و داریم غافله رد میکنیم، رفتن اونوری که ما نبودیم رو غارت کردن. مال دزدی رو به این راحتی نمیتونن رد کنن! بلدی میخواد و آدم خودشو. گرفتارشون میکنیم به یاری حق!
تو دلم گفتم: حق دستت رو بندازه ایشالا. کاری میکنم که طمعت به بادت بده.
گفتم: خدا از بزرگی کمت نکنه برادر. من فقط زنده ام به این امید که اون از خدا بی خبرا رو ببینم که عدلیه وسط میدون همین شهر به دارشون میکشه. غیر از این دیگه هیچی از خدا نمیخوام. آقا رو قسمش میدم به همون زیارتی که نتونستم برم، جزاشون رو بده!
ولی الله آب دهنش رو قورت داد و گفت: هرچی خدا بخواد. اجالتا تا وقتی همه چی معلوم بشه و بتونی برگردی شهر خودت و سر خونه زندگیت، مهمون مایی. خیال کن اینجا هم خونه ی خودت.
گفتم: موندنم اسباب زحمته واسه ی شما و طیبه. جاتون تنگ میشه. میرم مسجدی، جایی میمونم تا وقتی مشکلم حل بشه و بتونم دست ابجیم رو بگیرم و از اینجا برم.
طیبه گفت: چه حرفیه میزنی خواهر؟ ناراحت میشم یه بار دیگه به زبون بیاری. زحمت نیستی برامون و رحمتی. مهمون حبیب خداست. ولی الله کلی اعتبار داره تو این شهر. همه به یه چشم دیگه نگاش میکنن و روش قسم میخورن. مال و ناموسشون رو میسپارن بهش! کافیه ملتفت بشن دادت رو آوردی پیش ولی الله و بعد هم رفتی تو مسجد خوابیدی! چی میگن اونوقت؟ خوبیت نداره خواهر! منم تنهام با این سه تا بچه، ولی الله هم که میره و هفته به هفته پیداش نمیشه. معذب نباش اینجا. میدونم غمت زیاده، ولی یه همزبون داشته باشی دردت کمتر میشه تا اینکه بخوای تنها بمونی و روزی هزارتا فکر کنی.
ولی الله گفت: راست میگه طیبه. بمون. منم همین حالا میرم نعیم بیک رو پیدا میکنم، قشون راه میندازیم و میزنیم به دشت. هر وری رفته باشن پیداشون میکنیم. خیالت تخت. اصلا خدایی شده که سر از اینجا درآوردی و کار رو آوردی پیش اهلش. پیش هرکی دیگه رفته بودی حالا حالا راه به جایی نمیبردی.
بعدش هم دستش رو زد به زانوش و بلند شد، گفت: من همین حالا میرم سراغ نعیم بیک تا دیر نشده…
هرچی طیبه گفت وایسا ناهارت رو بخور بعد برو، قبول نکرد. گفت کار این بنده خدا و خلق خدا واجب تره!!
با عجله گیوه هاش رو ور کشید، اسبش رو ورداشت و زد از خونه بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…