قسمت ۱۳۹۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۳۹۶ (قسمت هزار و سیصد و نود و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
وقتی که به اوج احساسم رسیدم، دست از ساز کشیدم و خودم رو رها کردم تو دهنه ی چاه…
همونوقت یهو حس کردم کسی پس یقه ام رو گرفت و محکم کشید. نگذاشت بیوفتم تو چاه! چشمام رو وا کردم که ببینم کیه؟
دیدم چند نفر پشت سرم ایستادن. همین آیهان که الان داره سوار خر از جلومون میره بود و شیوا و ایلش.
شیوا گفت: چکار میکنی مرد؟ میخوای بمیری برو بمیر! چرا چاه رو میخوای گند بندازی؟ نمیگی یکی میاد اینجا به هوای آب دول میندازه تو چاه؟ میخوای یه مادر مرده ی دیگه رو هم به مریضی بندازی و با خودت ببری اون دنیا؟
کارد میزدی خونم در نمی اومد. گفتم: وسط بیابون به این دراندشتی عدل بایست سر و کله ی شماها تو این مخروبه پیدا بشه و دومن بزنین به بدبختیم؟ کدوم خری از چاه خشک آب میکشه که اومدین اوستاگیری من رو میکنین؟
شیوا گفت: خشک؟ لابد خشکوندیش! وگرنه تا همین چندوقت پیش که آب داشت!
بیشتر عصبانی شدم. دست آیهان رو از پشت یقه ام پس کردم و گفتم: یه حرفی بزن که با عقل جور دربیاد ضعیفه. منی که دارم خودمو خلاص میکنم از این جهنم، چه فرقی میکنه برام که این چاه آب توش باشه یا خشک باشه؟
داد زد: واسه ی تو فرقی نمیکنه. واسه ی اون بنده خدایی که با هزار امید چشم به این کامسرا دوخته و میاد که یه چیکه آب بریزه تو حلق خودش و حیووناش که فرق میکنه! میخوای خودتو سر به نیست کنی خب بکن! یه قمه وردار از اینورت هل بده که از اونورت بزنه بیرون! چرا دیگه میخوای بقیه رو مرض دار کنی؟
یه اشاره ای به آیهان کرد. رفت سر چاه و یه سنگ ورداشت انداخت توش و خودش دولا شد سر چاه. چند لحظه بعد بلند شد و گفت: راست میگه، خشکه!
شیوا گفت: خشکه که خشکه، بالاخره یه روزی بارون میزنه و آب میاد توش! دلیل نمیشه چون حالا خشکه چاه رو با نعشت مریض کنی!
بعد هم دوباره رو کرد به آیهان و گفت: برو از تو گاری من اون گزلیک رو بیار بده دستش بزنه خودش رو خلاص کنه بعدا طلبکار نشه من میخواستم واصل شم به درک شماها نگذاشتین!
آیهان با تعجب نگاهی به شیوا انداخت و خواست حرفی بزنه. شیوا گفت: حرف نباشه آیهان. کاری که گفتم رو بکن. بقیه رو هم بگو برن اینجا وانستن که این مردک راحت باشه!
آیهان بقیه رو فرستاد از اونجا برن بیرون و خودش هم رفت طرف گاری.
شیوا اشاره کرد به طرف گاری و گفت: ببینم اون اسبی که افسارش رو بستم عقب گاری مال توئه؟
با حرص نگاه کردم طرف گاریش. اسب من بود. گفتم: رهاش کردم بره که گشنه و تشنه نمونه وقتی نیستم.
گفت: خیر سرت تو اگه گشنگی و تشنگی حالیت بود ولش نمیکردی تو این بیابون بی آب و علف. زبون بسته داشت هلاک میشد از تشنگی. مگه نمیخواستی بمیری؟ لااقل اون کوزه ی آب تو خورجینت رو میدادی به حیوون که اینطور له له نزنه. نکنه بعد از مرگ هم آب میخوری؟
حرصم دراومده بود. گفتم: به توچه زنیکه ی سلیطه؟ دم مردن مودی نداشتیم که پیدا کردیم! همینم مونده بود که تو بیای اینجا و بازخواستم کنی. هروقت مُردم اونوقت جواب نکیر و منکر رو میدم. ندیده بودیم نمرده نکیر و منکر بیان خِر آدم رو بچسبن!
آیهان اومد. گزلیک رو آورده بود. نگاه کرد به شیوا.
شیوا گزلیک رو گرفت و دراز کرد طرفم. گفت: بگیر ببینم بلدی خودتو خلاص کنی یا نه؟
همینکه خواستم بگیرمش یهو همون وقت شیوا گزلیک رو کشید. دستم زخم شد و خون سرازیر شد. دادم رفت به آسمون.
گفت: هان! دیدی؟ با یه زخم کوچیک عربده میکشی. اونوقت میخوای خودتو بکشی؟ لاف بیخود میزنی. از یه زخم ترسیدی!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…