قسمت ۱۳۵۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۳۵۸ (قسمت هزار و سیصد و پنجاه و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
حتم داشتم اون چشمهای درشت وقتی باز بشه نگاه وحشیش افسونم میکنه. همینطور که حالا قبل از اینکه چشماش رو ببینم افسونم کرده بود.
باز صداش کردم: خانوم. صدام رو میشنفی؟
تکون نخورد. تور رو پس کردم و خیره شدم به اون چهره ی افسونگر. به نظرم آشنا میرسید. جایی قبلا انگار دیده بودمش. سعی کردم چشماش رو به خاطر بیارم. ولی نتونستم. هرچی بیشتر خیره میشدم بهش انگار اون تصویر ماتی که توی فکرم بود بیشتر رنگ میباخت. خیره شدم بهش و چشمام رو بستم، صورتش که جلوی چشمای بسته ام نقش بست، فکرم رو رها کردم. کم کم تاریکی کنار رفت و پلکهاش لرزید. دلم لرزید. چمهاش رو باز کرد. دوتا گوی سیاهی نشسته بود توی سفیدی چشماش، چرخید و خیره شد بهم. حتم داشتم میشناسمش. گفتم: کجا دیدمت؟ چشمهاش رو بست. چشمهام رو وا کردم. هنوز به همون شکل خوابیده بود توی تخت. یادم اومد! اون زن توی نقاشی…
دست بردم و لحاف رو کمی پس کردم. همون لباس حریر صورتی با گلهای بنفشه ی آبی تنش بود. درست عین همونی که توی نقاشی روی دیفال بود! یاد نگاهش افتادم توی اون تابلو. دلم هری ریخت و قلبم تند تند میزد. نی نی چشماش که توی اون نقاشی اونطوری دلبری میکرد، اگر الان پلک باز میکرد چه ها که نمیکرد با دل این استاد محمد دلباخته!
گفتم: خانوم، منم استاد محمد. باز کن اون دوتا دریچه ی گنجه ی گنجت رو. بسه بعد از این همه روز قفلی که به در بود و من غافل از وجودت، توی اون اتاق بغل. تو دیگه قفل نزن به پلکهات، محرومم نکن از چشمهات.
سر گرونی میکرد باهام. گفتم حتمی صدام رو میشنفه و کم محلی میکنه تا نازش خودش رو بیشتر کنه و التماس من رو.
ساز رو گذاشتم روی تخت و دست بردم و دستش رو گرم گرفتم. جا خوردم. تندی دستم رو پس کشیدم. اون دست سفید ظریف بلوریش، سرد بود مث برف. انگار همین الان من وسط سوز صحرا بودم و اون توی سوز سرما.
با ترس انگشتهام رو گذاشتم روی گردنش. نبضی نداشت زیر انگشتهام. ترسیدم گرمای دستم آبش کنه.
داد زدم: پیشکار…… پیشکار….
پیشکار اومد توی اتاق.
گفتم: این کیه؟ چرا سرده تنش؟ صورتش به مرده ها نمیخوره. تازه اس. ولی انگار وسط زمهریر بوده. مرده؟
پیشکار آهی کشید و اومد جلو. گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…