قسمت ۱۳۳۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۳۳۶ (قسمت هزار و سیصد و سی و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
برزو و شیرو تو دهنه ی چادر ایستاده بودن!
برز با سگرمه های تو هم و چشمهای تنگ کرده دور تا دور چادر رو ورانداز کرد. شیرو اومد طرف من. صدایی مث ناله از خودش در می آورد. دست کشیدم رو سرش، نشست همونجا کنار تشک.
برزو که خشم از تو نگاهش میریخت بیرون گفت: خوشم باشه! تو یعنی اومدی سرکرده ی اینا رو خبر کنی، لم دادی رو تشک و این پدرسوخته ها هم برات قر میدن، هان؟ بساط لهو و لعب راه انداختین و حرف خان رو هم به تخمتون نگرفتین…
گفتم: لم ندادم تو رختخواب از سر خوشی برزو خان. حالم خوش نبود، نمیتونستم برگردم قلعه، اینا به دادم رسیدن. یهویی کمرم گرفت و قوه ی تکون خوردن نموند برام. اگه اینا به دادم نمیرسیدن معلوم نبود تا صبح سگها و شغالها بریزن رو سرم یا از سرما یخ بزنم!
میدونی خواهر، نخواستم بگم که خودشون زدن و خودشون هم پناهم دادن. اینطوری برزو ممکن بود کینه ی کولیها رو ورداره و کارش باهاشون به جای باریک بکشه. اونها هم یه اشتباهی کرده بودن سهوا، نبایست که تاوون میدادن بابتش.
ولی ته قلبم خواهر، بیشتر از همه احساس دین میکردم به اینا، علی الخصوص مانس شاهین که با اون پنجه ی جادوییش برای چند لحظه هم که شده بود منو برد تو یه عالم دیگه. دلم نمیخواست واسه اش اتفاقی بیوفته.
برزو اومد توی چادر. همونطوری که دستهاش رو گره کرده بود پشتش که ابهت خانیش رو نشون بده رفت طرف شیرو و گفت: این دمبریده اومد تو قلعه و یه بند پشت هم شروع کرد به واق زدن. پدر سگ…
یه لگد به شیرو زد، شیرو یه جیغ کوتاهی کشید و از چادر دوید بیرون. برزو ادامه داد: اینقدر واق زد و اینور و اونور دوید که زابرام کرد. اولش خواستم با یه تیر خلاصش کنم، بعد یادم افتاد دیده بودمش که با تو از قلعه اومد بیرون. مجبور شدم دنبالش بیام ببینم چه خبره، که دیدم به به، خیلی خبراس!
بعد با نگاهش یه چرخی زد بین اونایی که توی چادر بودن و داد زد: رئیس این آشفته بازار کیه؟ بزرگتون کجاس که شماها اینقدر یلخی شدین؟ اگه شماها آدمای من بودین که میدادم پوستتون رو بکنن و توش کاه کنن!
شیوا اومد جلوی برزو ایستاد، اشاره کرد به بقیه که از چادر برن بیرون. همه تندی بساطشون رو جمع کردن و رفتن.
شیوا محکم گفت: رئیس منم. اینجا هم که میبینی آشفته بازار نیس، مجلس درمونه! واسه ی این زن-اشاره کرد به من- پیغوم هم من برات فرستادم، پیغومت رو هم گرفتم. وقت خوبی نبود واسه ی اومدن. سر همین موکولش کردم به فردا صبح.
برزو تا دید طرف حسابش یه زنه، اول بهش برخورد و بعد یه طوریکه پیدا بود داره به چشم کم میبینتش گفت: هه! که اینطور. بایست حدس میزدم! حق دارن این جماعت که نه عقل درست و درمونی دارن، نه حالیشونه چی واسه چه وقتیه! وقتی بزرگشون نتونه اهم و مهم کنه که ملتفت باشه وقتی خان دستور میده، اگه آب دستته بایست بزاری زمین و بری ببینی چه امری داره، دیگه از اینا که به فرمون توئن انتظاری نیس!
شیوا محکم تر از قبل گفت: اتفاقا خوب حالیمه برزو خان. این زن که گرفتار درد شده بود و راه به جایی نداشت مهمتر بود تا اومدن به به قلعه ی خان!
اشکم دراومد خواهر! اولین باری بود که یکی پیدا شده بود که تو چشمای خان زل زده بود و داشت بهش میگفت من، حلیمه خاتون، از اوامر برزو خان با اون همه دبدبه و کبکبه اش مهمترم! حتی ننه ام هم وقتی زنده بود و تازه شده بودم زن همین برزو، بهم نمیگفت که تو از این خان واسه من ارزشت بیشتره. همه اش حواس اون و آقام جمع این بود که یهو برزو خان ناراحت نشه!
برزو که رنگش شده بود عینهو لبوی پخته اومد جلو و نفس به نفس شیوا، زل زد تو چشماش و با غیظ گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…