قسمت ۱۲۷۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۷۳ (قسمت هزار و دویست و هفتاد و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
سحرگل که یه برقی اومده بود تو چشماش گفت: الحمدالله! یعنی دیگه جایی نیس که برزو خان بخواد زور و زور ما رو بفرسته اونجا پی نخود سیاه!
گفتم: این چه حرفیه سحرگل خانوم؟ کاری ندارم به اینکه ممکنه کسی عزیزی داشته باشه تو خراب شده، ولی نصف بیشتر خرجی که تو این عمارت میشد از همون دارایی خان بود تو ولایت. دیگه نه باغی موندهف نه گله و رمه ای که برزو خان بخواد روش حساب کنه. همین روزاس که نصف بیشتر اونایی که تو این عمارتن رو بندازه بیرون!
سحرگل تا اینو شنفت باز رنگش پرید و اوقاتش تلخ شد. گفت: والا ما که گفتیم بزار هرچی برزو خان میگه رو بشنفیم و بگیم چشم و قال قضیه رو بکنیم. تو گفتی شماها علی اویار نیستین، من میرم رمضونی رو میگیرم و کت بسته میارم تحویل برزو خان میدم. پس چی شد؟ همین بود که بری تا اونجا تازه سر به سرش بزاری، اوقاتش رو تلخ کنی و یه خرابی بیشتری به بار بیاری و دست از پا درازتر برگردی، بگی نشد؟ همین یه لقمه نونی هم که میرسید دیگه نمیرسه و …
خسرو داد زد: بسه زن! مگه بدهکارمون بوده دایه؟ از سر دلسوزی رفته یه کاری بکنه نشده. دیگه طلبکاریت واسه چیه؟
سحرگل پا شد، باد و بغ کرد و گفت: تو هم همیشه پشت همه در بیا الا من. تو که ککت هم نمیگزه، آوراگی و گشنگیش رو من بایستی بکشم و بچه هام که اونم میگی به جهنم! اصلا دیگه به من ربطی نداره این چیزا. جواب برزو خان رو هم خودتون بدین. البته اگه نگفت باز به سرتون زده. فقط همینقدر بگم که دیگه من از این عمارت بیرون برو نیستم!
بعد هم رو ترش کرد و با قهر از اتاق رفت بیرون و در رو کوفت به هم.
گفتم: الهی بمیرم برات دایه، که گیر همچین سلیطه ای افتادی! زبون نفهم که میگن یعنی این! کاش اونوقتی که وقتش بود میتونستم و خودم برات دست و آستین بالا میزدم و یه زن بساز و خونواده دار برات میگرفتم. چه میشه کرد؟ اینم دیگه قسمت تو بود!
خسرو چپ چپ نگام کرد و گفت: این نونی بود که خودت تو دومنم گذاشتی با اون بلایی که سر خورشید آوردی. نمیخواد سر این بحث رو واکنی دایه که حالم همینطوری خوش نیس و اصلا خوش ندارم دیگه یاد اون روزا بیوفتم حالا…
هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو در وا شد و برزو خان اومد تو! جا خوردم. تندی سلام کردم. خیره نگام کرد و گفت: کجا بودی این دو روز؟
اِن و مِنی کردم و خواستم چیزی بگم که باز گفت: آدمای منو ورداشته بودی و رفته بودی ولایت که ثابت کنی عقل شماها پاره سنگ ور نمیداره و این منم که مزخرف میگم! هان؟
خسرو گفت: دایه نمیخواست بره برزو خان. من فرستادمش که بره سر و گوشی آب بده ببینه که….
برزو داد زد: از تو نپرسیدم. جفتتون غلط زیادی کردین. یه بز گر گله رو گر میکنه. موهومات بافتین به هم و خودتون هم پیگیرشین که ثابتش کنین؟
میدونستم که حتمی این سحرگل کـون ترس واسه خود شیرینی و اینکه یهو برزو خان از عمارت نندازتش بیرون رفته یه حرفی زده و بند رو آب داده. وگرنه برزو ماه به ماه پیگیرم نبود که اصلا بفهمه هستم یا نیستم.
یه نفسی کشیدم و خودمو جمع و جور کردم و گفتم: چته برزو خان؟ دیفالی کوتاهتر از من و بچه ات گیر نیاوردی؟ حتمی به گوشت رسیده که دیگه ولایتی باقی نمونده که سهمی ازش داشته باشی و پولی ازش بره تو کیسه ات، اومدی اوقات تلخیش رو با ماها میکنی؟ اگه عرضه اش رو داشتی جای من خودت میرفتی یه سر و گوشی اونجا آب میدادی…
خسرو دهنش واز مونده بود از این حرفا و طوری که داشتم با برزو خان حرف میزدم.
برزو اخمهاش رو کشید تو هم و داد زد: حرف بیخود نزن حلیمه. باز شروع کردی به مهمل گفتن؟
بعد هم رو به در اتاق داد زد: بیا تو ببینم…
در وا شد و از اونی که تو درگاهی نقش بست، چشمام داشت میزد بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…