قسمت ۱۲۶۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۶۴ (قسمت هزار و دویست و شست و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: من گفته باشم یا زن سد حسن چه فرقی میکنه؟
صداش عوض شده بود و با دهن بسته داشت حرف میزد. چشم دوخته بودم تو دهنش و به لبهایی که تکون نمیخورد!
ادامه داد: مهم اینه که بهت گفته بودم. ولی التفات نکردی به حرفم! نه تو نه این دهاتیا! غافل شدین. خیال کردین خرتون از پل جسته! تنها کسی که به حرفم گوش کرد و جون سالم به در برد و میبره، همین رمضونه! مابقی همه بایست تقاص پس بدن!
گفتم: هم به آدمیزاد بودنت دارم شک میکنم هم به عقلت. انگار یه قوز هم روی مخت اضافه شده! پرت و پلا میگی. حتی حالیت نیس اسم خود بی پدرت رمضونه، اونوقت وایسادی اینجا واسه من و بقیه اهالی خط و نشون میکشی؟
باز زد زیر خنده، با همون لبهای بسته! وحشتناکتر از قبل. یه طوری که خیال میکردی الان از صدای خنده اش که بیشتر به جیغ میموند تیر و تخته ی تاق مطبخ میخواد آوار بشه روی سرت. نمیدونستم چرا مرتضی و آدماش نمیان ببینن این صدای انکرالاصواتی که بلندیش گوش آدمو کر میکرد و انگار داشت تو تموم ده میپیچید از کجاست و لااقل منو از دست این موجود مبهمی که تو جلد آدمیزاد جلوم وایساده بود نجات بدن.
هنوز خنده اش تموم نشده بود که دیدم رمضونی کنار رفت و از پشت تاپو، مرضیه همونطوری که قهقهه میزد اومد بیرون! تازه ملتفت شدم این صدای خنده از اونه. خواستم بد و بیراه بارش کنم که صداش رو برید و اومد جلوی رمضونی وایساد. نصف صورتش یه ماهگرفتگی بزرگی داشت و یور فکش آویزون بود! گیسهای سفید و حناییش از دو ور لچکش آشفته زده بود بیرون و دندونهای اینور صورتش که ول بود مث گراز دراز شده بود و اومده بود تا روی لب بالاش!
داشتم قالب تهی میکردم. ملتفت نبودم خوابم یا همه ی این چیزا رو توی بیداری دارم میبینم. ولی حالا دیگه فرقی برام نداشت. اگه خواب بودم که بایست به امید این میموندم که یکی بیاد و منو از این کابوس در بیاره، اگه هم بیدار بودم که بایست یه طوری خودمو از این جهنم خلاص میکردم. هرچی که بود نمیشد دست روی دست گذاشت.
زیر لب چندتا بسم الله گفتم بلکه از شر این عجوزه ی ابلیس خلاصی پیدا کنم. فایده نکرد. به خودم جرأت دادم و شروع کردم بلند تر بسم الله گفتن.
اون ابلیس فقط زل زده بود بهم و نیشش رو واز کرده بود. باز صدام رو بالاتر بردم. چشماش رو گرد کرد نیشش رو بست.
گفت: صدات رو بیار پایین تا حلقومت رو هم نیاوردم!
دیدم بالاخره یه چیزی هست که داره آزارش میده. صدام رو بردم بالاتر و هی بسم الله گفتم. لنگ لنگون شروع کرد بیاد طرفم. خواستم در برم، ولی انگار چندتا وزنه ی ده منی بسته بودن به پاهام و نمیتونستم از زمین بلندشون کنم.
شروع کردم به داد کشیدن و بسم الله گفتن. داشت میرسید بهم. میدونستم راه فراری ندارم از دستش. چشمام رو بستم و با تموم جونم پشت هم فریاد زدم: مرتضی….مرتضی….
الان بود که دستش رو حلقه کنه بیخ گردنم و همه ی آرزوهام رو خفه کنه…
دستش که رسید روی شونه ام میدونستم همه چی تمومه. دیگه داد و فریاد هم فایده ای نداره. ساکت شدم و منتظر، تاببینم چه بلایی میخواد سرم بیاره. خودمو سپردم دست سرنوشت.
دو سه بار زد روی شونه ام. بعد بلند گفت: خاتون!!
چشمام رو واکردم. مرتضی بود. گفت: چه خبر شده خاتون؟ چرا چشماتو بستی؟ نکنه پیداش کردی؟
انگار دنیا رو بهم داده بودن. داشتم از حال میرفتم. همونطور که نفس نفس میزدم گفتم: چرا اینقدر دیر اومدی؟ صدای عربده ها و خنده هاش رو نمیشنفتی؟ حتمی من بایست صدا میکردم تا بیای؟ داشت منو میکشت!
مرتضی با تعجب نگام کرد و گفت: غیر از صدای شما که داد زدی مرتضی صدای دیگه ای نیومد! به دقیقه نمیخوره که سراغتو از آدمام گرفتم که یکیشون گفت همین الان رفت توی مطبخ. بعدش هم صدای دادت اومد! حالا بیا بریم بیرون، انگار اینجا هواش کمه…
خواستم تکون بخورم. نشد. پاهام تا مچ تپیده بود توی گل و گیر کرده بود. مرتضی کمک کرد پاهام رو کشیدم بیرون و از مطبخ دراومدیم!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…