قسمت ۱۲۴۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۴۴ (قسمت هزار و دویست و چهل و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
هنوز حرفش تموم نشده بود که آدمای خان با تاخت اومدن توی عمارت و پشت سرشون هم کالسکه ی خان اومد تو.
سحرگل با طعنه گفت: خیالت راحت شد حلیمه خاتون؟ اینم از برزو خان سر و مر و گنده. بدو جلوش و دستش رو ماچ کن بدونه نگرونش بودی!
گفتم: همینه دیگه خانوم. وقت شناس نیستی. اگه میدونستی نبودش تو این اوضاع بدتره برای تو و شوورت تا بودنش، الان خودت بی حرف و حدیث میرفتی خاک پاش رو ماچ میکردی و اسفند دور سرش میگردوندی!
با یه حالی گفت: چه حرفا. مثلا چه سودی داره بودنش؟ لا خاک بره سودش بیشتره واسه همه! منم از این کارا بلد نیستم، بمونه واسه خودت که خبره ای…
برزو و شهربانو از کالسکه اومدن پایین. سحرگل رو پنجه پا شد و سرک کشید. گفت: پس خسرو کو؟ نه تو کالسکه اس، نه میون آدمای برزو خان.
دقت کردم. راست میگفت. گفتم: حتمی عقب خان داره میاد. بزار برم ببینم چه خبره.
رفتم جلو. برزو داشت جلدی میرفت توی عمارت که زیر بارون خیس نشه و شهربانو هم آروم عقبش میرفت. تا رسیدم دم پله ها خیس آب شدم. برزو خان رو صدا کردم. برگشت و وایساد زیر سقف. شهربانو دل ای دلی کنان داشت زیر بارون پله ها رو میرفت بالا. انگار دلش نمیخواست بره توی عمارت. صدای منو که شنفت گفت: وای خاتون، خوب شد اومدی. میای بریم تو حیاط پشتی یکم راه بریم زیر بارون؟
به رو نیاوردم که شنفتم. رفتم پیش برزو و گفتم: خسرو خان اومد پی شما. دیدینش؟
برزو که توی باد بود سرد جوابمو داد: دیدم.
گفتم: خدا رو شکر. پس کوشش؟ ندیدم همراتون بیاد توی عمارت.
گفت: اصوالدین میپرسی؟ لابد نرسیده که بیاد.
شهربانو رسید کنارمون. گفت: کاش میومدی خاتون میرفتیم یه قدمی با هم میزدیم. برزو خان که کلی تعریف ولایتشون و قلعه ی توی دهات رو کرده بود، ولی خسرو خان اومد بین راه نمیدونم چی گفت بهش که رأیش برگشت و ما هم برگشتیم. میای بریم….
برزو براق شد بهش و با اخم و بداخلاقی گفت: حالا وقت این دل مشنگ بازیا نیس. زود برو تو پی کارت.
شهربانو یه نگاهی به من انداخت و یه نگاه به برزو، بغض کرد و تندی رفت داخل.
گفتم: خسرو کجاس برزو خان؟ من ننه اشم، دلم شور میزنه….
گفت: بیخود دلت شور میزنه. اگه بفهمم این همه راه اومده و حرف بیخود بهم زده، دمار از روزگارش در میارم. به حرفش اطمینون ندارم. حتم دارم این مدتی که توی ولایت بوده یه زیر و رویی کشیده که میخواد من خبردار نشم. واسه همین اومده منو از میون راه برگردونده که نبینم چه غلطی کرده این چند وقته. فقط برگشتم محض اینکه روم تو روش وا نشه و بره هر گندی زده جمعش کنه بعد برم ولایت.
گفتم: چه زیر و رویی برزو خان؟ من همراش بودم این همه وقت. چندبار اومد ازت یاری خواست؟ حواله اش دادی به همون ولایت و گفتی بره هر کاری میخواد بکنه، بکنه. حالا همه چی یادت رفته؟ مردم ده یاغی شدن انگار. اونان که دودوزه بازی میکنن. معلوم نیس امن و امون باشه اونجا واسه شما و ایل و تبارت. بایست اینبار یه قشون همرات ببری و یه زهره چشم بگیری تا سرشون بیاد تو حساب.
سکوت کرد. سیگارش رو آتیش کرد و دودش رو فوت کرد توی بارون. گفتم: نگفتی برزو خان. خسرو کو؟
گفت: انگار خودش هم به حرفی که میزد اطمینون نداشت. گفت میرم یه سر میزنم تو ولایت ببینم اوضاع چطوره، اگه امن بود پیک میرفسته که برگردم، اگه نبود خودش میاد و گزارش میده که چه خبره.
گفتم: اون که خودش میدونست اونجا امن نیس، اصلا اومده بود همینو به شما بگه. اونوقت باز خودش رفت ببینه امنه یا نه؟ باورم نمیشه برزو خان. بچه ات رو پیشمرگ خودت کردی؟ تو فرستادیش، میدونم! اون خودش آدمی نبود که بخواد باز برگرده تو اون ولایت…
گفت: باز به خیالات افتادی حلیمه؟ پیش مرگ چیه؟ مگه چه خبره اونجا؟ اصلا خیال کن اینطور باشه. که چی؟ خسرو دیگه مرد شده، از پس خودش برمیاد. اگه قدیم بود خودمم از کالسکه پیاده میشدم، میپریدم رو اسب و همراش میرفتم. ولی دیگه قوه ی جوونی رو ندارم. تو اون بارونی که مث دم اسب میومد نمیتونستم چهار نعل این همه راهو بتازونم…
گفتم: مگه اونجا هم بارون میومد؟
گفت: تا حالا همچین بارونی ندیده بودم.
دو دستی زدم تو سرم و نشستم روی پله ها. قطره های بارونی مث میخ فرو میرفت تو سرم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…