قسمت ۱۱۷۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۷۸ (قسمت هزار و صد و هفتاد و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
منم گفتم آره. قبول کرد. دیدم تا تنور داغه بایست نون رو بچسبونم. که چسبوندم. همونجا یه صیغه خوندم و تموم. حالا هم با اجازه ات بایست برم تا آفتاب نزده حموم. بعدش هم میام منقلم رو بار خر میکنم و میرم خونه ی امینه خانوم!!
خسرو گفت: ملعلی!
ملا گفت: هان؟
گفت: بیخود نیست اسمتو گذاشتن ملعلی! الحق که دست شیطون رو از پشت بستی. بهت گفتم برو صدای پیرزنه رو خفه کن، خودتم رفتی همدست و همسرش شدی؟ اگه جوون بود میگفتم چشمت رو گرفته و وسوسه شدی، آخه اون پیرزن که از عهده ی کارای خودش هم بر نمیاد و لنگ میزنه و یوری کـونی راه میره، چی داشت که تو ما رو فروختی بهش؟تقصیر خودمه، نبایست میفرستادمت اونجا، اونم شب!
ملعلی گفت: خسرو خان احترامت واجبه، ولی حواست باشه، هرچی میاد گِل زبونت که نبایست بگی. بلا نسبت دیگه الان همون یوری کـونی که داری میگی زنمه! غیرت دارم سرش. بعدش هم پیر و جوون نداره این چیزا، همش که نگاه آدم به موی سفید و پای لنگ و دندون ریخته نیس، یه چیزای دیگه ای هم هست این وسط که وقتی نگاه آدم میوفته بهش، دیگه نمیتونه دل ازش بکنه…
میخواستم در رو واکنم خواهر و هرچی از دهنم در میاد به این مرتیکه ی وقیح بگم و همونجا سفره ی ملعلی رو جمع کنم که یهو خسرو گفت: این حرفا از تو بعیده ملا، خودمونیم، دوتا مردیم داریم با هم اختلاط میکنیم، آخه به چی این پیرزن دل باختی؟ تو که کم زن و دختر تو ایل زیر دستت نیس. خودت گفتی همین حالا چهارتا سیاه چادر داری با چهارتا عیال قد و نیم قد تو هر کدوم!
گفت: تو این چیزا را ملتفت نیستی خسرو خان! چشاش! چشاش فرق داره با بقیه ی تنش، حتی با بقیه ی زنها! نگات که میوفته تو نگاش خیال میکنی چهارده سالشه. لامصب همینکه فتیله ی چراغ رو کشیدم بالا و خواستم باهاش حرف بزنم چشمای خمارش نعشه ام کرد! دیگه دست خودم نبود. اصلا نفهمیدم چطور بهش گفتم که زنم بشه و اونم چطور قبول کرد. یه آنی توش داره، که آدمو میگیره. حالا هم دیگه نمیخوام سر این چیزا باهات بحث کنم. خیالت جمع، نه چیزی از من درز میکنه به این دهاتیا از روح حیدر و مابقی چیزا، نه از امینه خانم. میرم همونجا میشینم بغل دستش تا ابد. بیرون هم نمیام از خونه که خیال تو هم راحت باشه. به اونم میسپارم که نه حرفی بزنه، نه بیاد بیرون. به اون ضعیفه ی هاشار پاشار هم بسپار کاری به کار ما نداشته باشه. چوب تو سوراخ مورچه نکنه که بد میبینه. وقت تنگه، حالا آفتاب میزنه، من بایست برم. نمیخوام این دهاتیا بیدار شن و پشت سر امینه حرف در بیاد. زحمتت دادم خان، واسه این مدت هم که منقلمو گرم نگه داشتی دستت درد نکنه…
زور زد و از جاش پا شد. نبایست منو میدید. جلدی دویدم و تو یه اتاقها قایم شدم. اومد بیرون. همچنان داشت با خسرو اختلاط میکرد. رفت تو حیاط. آب ریخت روی منقلش، گذاشتش تو خورجین خر، سوار خرش شد و رفت! خسرو فقط داشت مبهوت نگاش میکرد. چند دقیقه ای سر جاش ایستاد و بعد اومد داخل. جلوش رو گرفتم.
گفت: دیدی گفتم دایه دلم شور میزنه؟ کلی لاطائلات بافت و توجیه آورد. رفته ضعیفه رو عقدش کرده. زورشون حالا بیشتر شد و خطر اومد بیخ گوشمون تازه.
گفتم: جفنگ زیاد میگه این مردک. همون زن سدحسن هم همینطور. خدا خوب در و تخته رو باهم جور میکنه. اصلا شاید قسمت بوده این دوتا پیش هم باشن تا راحت تر از شر جفتشون خلاص بشیم! مگه خود ملا نمیگفت کار خدا بی حکمت نیس؟ حکمت این کار تو همینه!
خسرو سیگارش رو آتیش کرد و بی اینکه چیزی بگه رفت تو اتاقی که ملا تا الان اونجا بود و در رو بست. داشت سپیده میزد. صدای یه دسته کلاغ که توی دامنه ی کوه قار قار میکردند هول به جون آدم مینداخت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…