قسمت ۱۱۷۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۷۲ (قسمت هزار و صد و هفتاد و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
قرار نبود مرضیه دیگه امروز بیاد اینجا! گفتم: زود بگو بیاد تو…
با همون عجله ی همیشگیش اومد تو. گفت: سلام خاتون. وای، نمیدونی چی شده! گفتم زود بیام خبر بدم…
گفتم: علیک سلام. بزار نفست جا بیاد بعد اینقدر تند تند حرف بزن. درست و شمرده بگو ببینم چی شده.
گفت: هی با خودم کلنجار رفتم که تا فردا صبر کنم. نتونستم. زن سد حسن رو که بردم تو راه هی پشت هم یه بند حرف زد. وسط حرفاش یه چیزایی گفت. وای… وای…..
گفتم: اینقدر وای و ووی نکن بچه حرفت رو میزنی یا نه؟
آب دهنش رو قورت داد و گفت: هیچی، میگفت یکی دو شب پیش خواب دیده که سد حسن اومده به خوابش. تو خواب به سید گفته که شما شدی کدخدا به خاطر اینکه حیدر نمیزاره مردای ده کدخدا بشن. سید هم گفته این زن خود شیطونه. اومده همه تون رو از راه به در کنه. زن سد حسن هم گفته خب آتیشش میزنیم. سید گفته فایده نداره. مگه نمیدونی جنس شیطون از آتیشه؟ بهش کارگر نیس. بایست توی آب خفه اش کنین. بعدش هم گفته که بندازینش توی چاه! همون چاهی که هووش رو انداخت توش و درش رو گذاشت!
اینو که شنفتم خواهر، تنم لرزید. پیش خودم فکر کردم یعنی راستی راستی سدحسن اومده بوده به خواب این عجوزه و این حرفو بهش زده؟ یا اینکه اصلا این پیرزن خود شیطونه که اون موقع تو اون هیئت وحشتناک جلوی من ظاهر شد و غیبش زد؟ اصلا چطوری میتونه قضیه ی چاه و فخری رو بدونه؟
گفتم: اصلا اینا رو به تو میگفت که چه؟
مرضیه گفت: راستش داشت نصیحتم میکرد که دور و بر شما نپلکم. شرمنده ام خانوم، ولی میگفت داری کلفتی شیطون رو میکنی. ازم خواست جای اینکه وردست شما باشم، برم اهالی رو تک تک خبر کنم که فردا برن جمع بشن خونه اش که این حرفا رو با یه سری حرف دیگه که تو دلش مونده و به منم نگفته هنوز، به همه بزنه!! منم راسیاتش دیدم انگار پیرزن همچین حال خوشی نداره، فردا یهو همه رو میندازه به جون هم. گفتم اول بیام به شما بگم…
گفتم: خوب کاری کردی. این پیرزن عقل درست و حسابی نداره. میخواد عقده های یه عمرش با سدحسن رو سر من و این مردم خالی کنه. خودش امروز میگفت کاری میکنم که همه ی اهالی به غلط کردن بیوفتن که چرا پشت سر سدحسن حرف زدن!
رفتم سر مجمر، یه پول ورداشتم گذاشتم کف دست مرضیه. گفتم: با کسی حرفت نباشه، تا خودم باهاش حرف بزنم. شاید سر عقل اومد. اگه خبر دیگه ای هم شد قبل از همه میای به خودم میگی…
با دیدن پول چشماش برق زد. تندی قایمش کرد تو سینه اش و گفت: رو چشمم خاتون. خیالتون تخت.
بعد هم با عجله دوید و رفت.
نشستم و تکیه دادم به دیفال. چشمام رو بستم. همه ی اتفاقاتی که اون روز دم چاه با فخری افتاد جلوی چشمم داشت زنده میشد. دلم نمیخواست یاد اون روزا بیوفتم. تندی چشمام رو واکردم. نمیشد سرسری از این پیرزن گذشت. بایست تا قائله ای به پا نکرده بود تو ده، آب رو میریختم رو آتیش و ماجرا رو ختم به خیر میکردم. خودش هم راهو گذاشته بود جلوی پام!
بایستی همین الان دست به کار میشدم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…