قسمت ۱۱۶۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۶۹ (قسمت هزار و صد و شصت و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
رفت از اتاق بیرون….
مرضیه پرید تو اتاق و گفت: خاتون چایی نخورده میخواد بره؟
گفتم: کوفت بخوره. ببرش. خودتم از اونور دیگه برو خونه، فردا خیلی کار داریم. منم دیگه دارم میرم. صبح تا اومدی یادت نره سماور رو آتیش کنی. چفت در رو میندازم ولی قفلش نمیکنم.
گفت چشم خاتون؛ و بعدش دوید. صداش میومد: وایسا ننه تا بیام. چش و چارت درست نمیبینه میری میوفتی تو جوب کار دستمون میدیا…
راه افتادم طرف قلعه. توی راه همش به فکر زن سدحسن بودم. میدونستم عاقبت یه شری برام درست میکنه. نبایست ازش غافل میشدم.
هنوز عرقم خشک نشده بود که سحرگل اومدم سراغم. گفت: مبارک باشه خاتون. شنفتم اسما و رسما شدی کدخدا. همین که میدونن خسرو پشتته دیگه ماستشونو کیسه میکنن. کاری چیزی هم داشتی رو من حساب کن. درسته دستم بند بچه هاست و نمیتونم کار یدی برات بکنم، ولی اگه واسه کاری مشورت خواستی بهم بگو. هرچی باشه دوتا عقل بعض یکیه!
میخواستم بگم همینم مونده! تو عقلت به کار خودتم نمیرسه چه رسه به کار بقیه. گفتم: حتمی همینطوره. گیر و گور پیدا کنم میام سراغت. فعلا که خبری نیس. تو چه خبر؟
گفت: هیچی. خسرو از وقتی برگشته رفته نشسته تنگ دل ملعلی و بیرون هم نیومده. دارن چی میگن خدا میدونه. نرفتم تو کوکشون. حرفای پا منقلی اعتباری بهش نیس. همینکه ملعلی یه متر از منقل بیاد اینور یادش رفته.
گفتم: حرف داریم تا حرف. اتفاقا این ملعلی پای منقل میریسه و اونور منقل گره میزنه. منبعد من که نیستم، شوورت که میره پیش این حواست بهش باشه. حالا هم تا دیر نشده برم ببینم چه خبره…
تندی رفتم بالا. در اتاق رو بسته بودن. گوش وایسادم. صدای خسرو رو میشنفتم که با صدای جیز جیز وافور ملعلی قاطی شده بود.
گفت: تا ابد که قرار نیس کدخدا بمونه. شرط گذاشتیم. اگه نتونست و کار درست پیش نرفت که بی سر و صدا عزلش میکنم. یه عمره میشناسمش ملا. دایمه. مث ننه ام بوده برام. جربزه داره این زن. بین خودمون باشه، حتی بیشتر از آقام قبولش دارم!
ملا گفت: من این حرفا تو کتم نمیره خسرو خان. بلا نسبت با این کار ریده شد به هرچی مَرده. دایته؟ خب باشه. سلیطه اس. مگه نگفتم چه به روزگار من پیرمرد آورد؟ منی که زن جماعت رو با پالون خرمم تاق نمیزدم، اسیر دست این مادر فولاد زره شدم. حالا ببین چه به روز این مردم میاره. از من گفتن و از تو نشنفتن. اصلا همه ی اینا بماند، مگه مردای این ولایت اخته شدن که تو زن میزاری بالاسرشون؟ اگه میخواستی از اهالی نباشه و دستش با تو توی یه کاسه باشه، منو میگذاشتی کدخدا. هم عزت و احترامم بیشتر از این ضعیفه بود، هم بیشتر حرفمو میخوندن.
خسرو گفت: حالا بزار ببینیم چی پیش میاد بعد…
ملعلی گفت: حالا هم از من میشنفی دیر نشده. یه تیر و دو نشون کن. اون که میگی جنم داره، منم که حرفم برش داره میون مردم، جفتمون هم که به فرمون توییم، برو با این زنک یه صحبتی بکن، بگو بیاد زن من بشه. اینطوری هر سه تاییمون هم از توبره میخوریم و هم از آخور! قبول داری؟
اینو که شنفتم دیگه نتونستم تحمل کنم. در رو هل دادم و رفتم تو….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…