قسمت ۱۱۴۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۴۵ (قسمت هزار و صد و چهل و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
بی پدرا لااقل منقلم رو بیارین….
ملعلی رو که بردن، سحرگل هراسون دوید اومد پیشم. گفت: چه خبره خاتون؟ صدای فریاد ملا کل قلعه رو برداشته!
گفتم: نگرون نباش. چشم خسرو خان رو دور دیده میخواد واسه خودش بتازونه. گفتم افسارش بزنن که رم نکنه.
گفت: ملا رو؟ نمیگی شر میشه واسمون؟ مگه ندیدی خسرو چطوری چشمش تو دهن اونه و گوشش به فرمونش؟ اگه جلب بازی در بیاره و بعد که خسرو اومد با کینه ای که گرفته چاهنماییش کنه تو جوابگویی؟ اگه یکی از بیرون قلعه صداش رو شنفته باشه چی؟ اونوقت…
گفتم: چی میگی خانوم؟ اومدی تو دلمو خالی کنی؟ صدا از این دیفالهای بلند اونور نمیره. ندیدی همینطوریش خسرو خیال میکنه ماها از پس کاری برنمیاییم؟ ندیدی به من گفت سحرگل بی دست و پاست و نمیتونه تب یه بچه رو بخوابونه؟ میخوای اسممون بیشتر از این پیشش بد در بره؟ بگه افسار ده رو چند روز سپردم دست یه زن از پس اداره اش برنیومد؟
دستش رو زد به کمرش و گفت: غلط کرده همچین حرفی زده. من از پس مریضی بچه برنمیام؟ پس ننه اش بود که این چند تا بچه رو زایید و تا اینجا رسوند؟ مگه وقت بیحالیشون اون کنارشون بود؟ من….
گفتم: اینا رو به من نگو خانوم. من که این حرفو نزدم. تو بایست حالی شوورت میکردی که نکردی. یه طوری خودتو نشون دادی که به چشمش نیومده. ولی من نمیزارم واسه این چند روزی که نیست انگ نتونستن بهم بچسبونن…
گفت: باریک الله خاتون. حرفت حقه. بایست نشون بدیم ما زنا هم اگه خان بودیم خوب بلد بودیم خانی کنیم. ولی میدون دستمون ندادن. اصلا از الان هرکاری خواستی بکنی رو منم حساب کن. اگه میخوای که برم ملعلی رو یه گوش مالی بهش بدم. از اولش هم خوشم نمی اومد از این مرتیکه ی شیاد دغل…
گفتم: هول نکن. نمیخواد. اون فعلا جاش خوبه. کارای مهمتر از این داریم. بایست تا خسرو خان برنگشته شاخ یکی دیگه رو هم بشکونم!
گفت: کی؟
گفتم: داستان داره. بعدا واست میگم.
گفت: داستانش رو نمیخوام بدونم. فقط بگو کی تا خودم برم سراغش.
گفتم: فعلا بیا بریم یه جوشونده بده بهادر یکم حالش رو به راه بشه خسرو که برگشت نگه از پس مریضی یه بچه برنیومدین، یارو رو خودم یه برنامه ای براش میچینم…
رفتیم بالاسر بهادر. همینطور که سحرگل داشت جوشونده دم میکرد براش، فکر کردم ببینم چطوری میشه جواب اقبال رو طوری بدم که دیگه نتونه تو ده سر بلند کنه. ناکس میخواست همه جوره از نبود خان سوء استفاده بکنه. اینهاش به درک، اصلا اون پیرمرد فکسنی که یه پاش لب گور بود چطور جرأت کرده بود به خودش اجازه بده به من بگه زنش بشم؟
یادم افتاد به زغال خدابیامرز. میگفت، تو قصر شاه هم که بخوای بری بایست دم دربونش رو ببینی اول. راست میگفت. گشتم تو دور و بریهای اقبال ببینم کی هست که بشه خریدش؟ رمضون! هم سر و صدا داشت و هم هوچی بود و هم ساده! عقلش به چشمش بود و با چندتا وعده وعید میشد خریدش. واسه بی آبرو کردن اقبال و گرفتن نبض اهالی تو دستم رمضون خوب کسی بود.
یکی از آدمای خسرو رو صدا کردم و گفتم غروب که هوا تاریک شد و کسی زیاد تو جعده های ده نمیپلکه، بره و رمضونی رو باخودش بیاره قلعه…
شوم رو که خوردیم، رمضونی رو آورده بود….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…