قسمت ۱۱۴۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۴۱ (قسمت هزار و صد و چهل و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: سرناچی کم بود یکی هم از غوغه اومد. این حرفا که میزنی واسه این زن دهاتیاس که سرشون زیر لحاف شوورشونه…
گفت: دور ور ندار خاتون. انگاری یادت رفته خودتم یکی از همین دهاتیایی. من که تورو یادم نرفته! یادمه که گذاشتی و رفتی، ننه و آقات رو دق کش کردی. گاسم بقیه اهالی نشناسنت و یادشون نیاد که دختر مشتی، چوپون خان والا یه روزی در رفت و باعث ننگشون شد، ولی من خوب یادمه! رفت و بعد از یه مدت هم تو دم و دستگاه برزو خان پیداش شد و برگشت!
دیدم داره زبون درازی میکنه و قصد اخاذی داره. گفتم: یادت هست که هست، اصلا برو جار بزن تو ده. خیال کردی چی میشه؟ چندتا انگشت به دهن میشن و بساط اختلاط خاله زنکای ده گرمتر. نه کدخدای بعد از این، من دیگه اون زن دهاتی و اون دختر بچه ی ساده ای که دیده بودی نیستم. اینقدر تو این سالها توی شهر شغالهایی مث تو رو دریده ام که دیگه گرگی شدم واسه خودم. تو هم بخوای زیاده خواهی کنی، همین الان یکی رو میفرستم پی خسرو خان، وسط راه برگرده و تکلیفت رو روشن کنه. پس بهتره سرت به کار خودت باشه و پات رو اندازه گلیمت دراز کنی. یه کاری خسرو خان بهت سپرده، سرت به کارت باشه تا برگرده…
همچین که دید محکم تو روش وایسادم و واهمه ای از این گنده گوزیاش ندارم، مث موش شد و زبون به کام گرفت و از یه در دیگه وارد شد.
گفت: نه خاتون. خیالم اشتباه حالیت شد حرفام. من کی باشم که بخوام رو حرف خان خدای نکرده حرفی بزنم یا سرخود کاری بکنم. گردن من پیرمرد از مو باریکتره. گفتم تو دنیا دیده ای و سرت به تنت می ارزه هم کمکم کنی و هم اگه افتخار همراهی بدی، چون تو دم و دستگاه خان بودی و چم و خم کارو بهتر بلدی، بهم بگی چکار کنم که یهو اشتباهی پیش نیاد این وسط و مایه ی دلخوری بشه!
از اون هفت خطا بود که میخواست با پنبه سر ببره. تندی رنگ عوض کرد و خواست خرم کنه. دیدم حالا که اینطوره بزار تو خریت خودش بمونه. خیال کنه همراهش میشم، ببینم چه غلطی میخواد بکنه!
گفتم: حالا این شد یه حرفی! بگو خواسته ات چیه، ببینم از دستم کاری ساخته هست یا نه.
نیشش وا شد و گفت: قربون ادم چیز فهم. زن عاقل یه دنیا می ارزه! ببین، من آدم خرفتی نیستم! حرفی هم اگه میزنم یا نمیزنم جلوی اهالی ده، فقط و فقط محض خاطر خسرو خانه و ارادتی که به برزو خان دارم. از اول هم کدخدایی حق من بود، نه سلیمون. اون بیخود خودش رو پیش انداخته بود و یه طوری میون اهالی رفتار میکرد که انگار عقل کله.
گفتم: خب؟ مخلص کلوم؟
گفت: ببین، من این ملعلی بابا رو خوب میشناسم. شاید اون ندونه من کی ام، ولی من خیلی چیزا حالیمه! فتواهایی هم که میده واسه این مردم و حرف و حدیثی که میگه با روح حیدر داشته رو من یکی باورم نمیاد!
گفتم: استغفرالله! توبه. این حرفا چیه میزنی مش اقبال؟ مگه خودت با چشمای خودت ندیدی روح حیدر اومده بود و ناآرومی میکرد و میخواست پدر پدرجد مردم رو دربیاره؟ مگه ندیدی عصبانی که شد دیفال رو خراب کرد رو سر مردم و اون تقی باوفای ننه مرده رو کشت؟
زد زیر خنده. اینقدر خندید که تلنگش در رفت. خودش رو جمع و جور کرد و گفت: …

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…