قسمت ۱۱۱۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۱۱ (قسمت هزار و صد و یازده)
join 👉 @niniperarin 📚
تا این حرف شد، بقیه هم زود میدون رو خالی کردن.
حیدر گفت: بفرمایین خان! وقتی اینا قبول نمیکنن، من که سنم نصف ایناست بایست قبول کنم؟
خسرو که دیگه کلافه شده بود داد زد: یالا. پاشین جمع کنین برین. تا غروب فرصت میدم بین خودتون قضیه رو حل کنین و یکی رو معرفی کنین بهم. وگرنه خودم تصمیم میگیرم که بایست چکار کرد. کدخداگری یه ده پیزوری که این همه حرف و حدیث نمیخواد. گفتین وصیت کدخدا بوده که یکی رو بفرستین شب تو قبر بخوابه، به حرفتون عزت گذاشتم و مخالفت نکردم. حالا امروز اومدین از سر صبح این وسط هی گربه میرقصونین؟ یالا پاشین از جلو چشمم برین تا…
همه شون که از خشم خسرو میترسیدن، جلدی پا شدن و اتاق رو خالی کردن.
نمیدونستم قضیه چیه و کدخدا به اینا چی گفته قبل از مردن، که این همه واهمه داشتن از اینکه جاش رو بگیرن. از اونور هم برام عجیب بود که حیدر هم یهو یکشبه رأیش برگشت. میدونستم که قضیه ی سوال جواب دیشب بهونشه، وگرنه اگه خیلی ترسیده بود از بازخواستی که اون دنیا ازش میشد، لابه لای حرفاش دروغ نمیگفت و زیر و رو کشی نمیکرد.
ولی راسیاتش خواهر، دروغ نگم، بدم نیومده بود از حیدر! هم خیلی مردونه بود و هم غیر از اینکه تک و تنها تونسته بود یه شب تو اون قبر دووم بیاره، اینقدری دل و جرأت این رو داشت که جلوی خسرو و اون دهاتیا پاش رو تو یه کفش کنه و بگه نمیخوام!
اونها که رفتن، رفتم سراغ خسرو. چشمش که بهم افتاد گفت: ببینم تو چی میدونی راجع به این دهاتیا و کدخدا؟
گفتم: هیچی خسرو خان! چطور؟
گفت: یه جای کار میلنگه. داره الکی قضیه کش پیدا میکنه و پیچیده میشه. هرجایی باشه همه سر و دست میشکونن که بشن کدخدا و نماینده ی خان تو ده، اینجا برعکسه! همه دارن از زیرش در میرن.
گفتم: حرفتون متینه خسرو خان. ولی منم مث شما. سر در نمیارم…
یهو انگار یه چیزی یادش اومده باشه گفت: ببینم دایه، قرار شد یه چیزایی رو برام روشن کنی اون روز که فرصت نشد. گفتی برزو خان ننه ام رو چرا فرستاده بود اینجا؟ نکنه ارتباطی بین این چیزا هست؟ من اعتقادی به خرافه ندارم، ولی اینبار نمیدونم چرا همش حس میکنم یه نحسی و شومی تو اومدنمون هست به این قلعه!
با این حرفش یهو یه چیزی به ذهنم زد. گفتم: الان وقتش نیست خان. بعدا درست و مفصل براتون توضیح میدم. فعلا بایست برم به یه کاری رسیدگی کنم و مطمئن بشم. بعدش براتون قضیه رو روشن میکنم…
فرز از پیش خسرو اومدم و از قلعه زدم بیرون و رفتم سراغ خونه ی حیدر…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…