قسمت ۱۰۹۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۹۷ (قسمت هزار و نود و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
وارد قلعه که شدیم اوضاع یه طور دیگه بود!!
از اون روز هولناکی که دنبال برزو خان راه افتادم و محض سرکشی و اشغال قلعه توسط میثم، اومدم تو این قلعه خیلی وقت میگذشت. انگار همین دیروز بود. همینکه نگام به سر در قلعه افتاد، صحنه ی آویزان کردن جسد میثم جلو چشمم جون گرفت. ولی توی قلعه تغییر کرده بود. خرابیها رو ساخته بودن، درختها تنومندتر شده بودن، حتی گماشته ها و نوکرهای توی قلعه هم فرق داشتن با اون وقتی که من و آقام توی قلعه نوکری خان والا رو میکردیم. ولی با همه ی اینها انگار قلعه روح نداشت! سرد بود. شاید هم نفرین شده!
اون لحظه به خودم گفتم حتمی نفرین ننه و آقا و آبجیم که اون بالا تو دامنه ی کوه خوابیدن و مشرفن به این قلعه و اتفاقهاش پشتشه! بدیمنی و بد شگونی خلاصی نداشت از اینجا علی الخصوص که پشت قباله ی من هم بود قلعه! یعنی از وقتی اقبالش به اقبال من گره خورد، این اتفاقات توش افتاد! سعی کردم بد به دلم راه ندم.
خسرو دستور داد گاریها رو خالی کنن و نوکرها وسایل رو ببرن تو. رفتم داخل و رو حساب قدیم یکراست رفتم سراغ اتاقی که روزی مال من بود. خیلی وقت بود بهش رسیدگی نشده بود و یه لایه ی نرم خاک نشسته بود روی همه چیز. از خسرو خواستم به نوکر و کلفتهاش امر کنه اون اتاق رو آماده کنن برای من. قبول کرد. دستور داد و تا قبل از اینکه وقت خواب برسه آماده کردن.
سحرگل هم با باد و بغ یکراست رفت توی همون اتاقی که وقتی دفعه ی پیش آمده بودن در اونجا ساکن شده بود. بچه هاش ولی خوشحال بودن. انگار اومده باشن تفریح. از اینور قلعه به اونور میدویدن و از این اتاق به اون اتاق و بچگی میکردن و خوش میگذروندن. صدای خنده و بازیشون که میپیچید توی قلعه انگار یه روح دیگه ای بهش میداد!
اون شب رو با هزار فکر و خیال از همه ی اتفاقاتی که روزی توی این ده و این قلعه افتاده بود صبح کردم. خیلیهاش حتی تا قبل از اینکه پا بزارم اینجا از خاطرم محو شده بود، ولی الان یهو ناخودآگاه داشت دونه دونه یادم میومد و باز توی ذهنم جون میگرفت.
صبح بعد از ناشتایی یه دسته از اهالی و ریش سفیدهای ده اومدن به دیدن خسرو خان. اومده بودن محض تعیین جانشین برای کدخدا و مسلما یکی از مهمترین تصمیم گیرنده ها خسرو خان بود که به زعم بزرگان ده نماینده ی برزو خان بود.
نشستن توی ایوون بالای قلعه به صحبت با خسرو. من از جایی که بودم صداشون رو میشنیدم. عجیب اینکه هیچکدوم از اونها که از سن و سال دارهای ده بودن و ریش سفید، نمیخواست کدخدا بشه و همگی متفق القول اصرار به یکنفر دیگه داشتن که از حرفهاشون فهمیدم توی جمعشون نیست! نیاورده بودنش چون به قول خودشون هنوز به کسوت ریش سفیدی نرسیده بود و نبایست توی صحبتهای اولیه ی بزرگون حضور میداشت. خسرو هم طرف رو نمیشناخت. ولی گفت اگه نظر پیرهای ده اینه که اون بهترینه حرفی نیست. فقط باید صداش کنن بیاد که خسرو طرف رو ببینه و اگه مناسب دید و مورد تأیید بود، کلید کدخدایی رو تحویلش بدن!
قرار شد برن و عصر با اون طرف برگردن. تا بود و یادم می اومد همه برای کدخدایی سر و دست میشکوندن. حالا اینکه چی شده بود پا پس کشیده بودن و میخواستن کدخدایی رو بدن به یکی که جوون تر از اونها بود و خودشون قیدش رو زده بودن، برای من یکی شک برانگیز بود!
عصر که شد اومدن و طرف رو هم آوردن.
منم تا دیدمش بی اینکه حتی چیزی ازش بدونم تو همون نگاه اول به نظرم رسید این آدم برای کدخدایی مناسبه!…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…