قسمت ۱۰۷۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۷۷ (قسمت هزار و هفتاد و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
با ناز نشست و مجمع را کشید جلوش و شروع کرد. هنوز لقمه اول رو نخورده بود که یهو دیدم چشماش گرد شد! خیال کردم گیر کرده تو گلوش. یه لیوان آب ریختم دادم دستش. نگرفت. یوری شد و دستش رو گذاشت رو شکمش و شروع کرد به نالیدن. به خودم گفتم یعنی اثر کرد؟ این همه دعا و جادو به این فرزی نتونسته بود دخل اون دوتای دیگه رو بیاره، اما این نسخه آنی عمل کرده بود!! ولی آخه هنوز به جایی نخورده بود، به زور یه لقمه از گلوش رفته بود پایین!
گفتم: چی شد خانوم؟ چرا همچین شدی؟ نکنه دستپخت من از گلوت پایین نمیره؟
همینطور که با یه دست پهلوش رو گرفته بود، اون یکی دستش رو تکون داد و خواست حرفی بزنه، نتونست. یهو، شروع کرد از درد فریاد کشیدن. هر آن بود که بقیه ی اهل خونه از فریادش سرازیر بشن تو این اتاق و اگه اتفاقی می افتاد انگشت اتهامشون منو نشونه بره.
هول کردم. دستپاچه پریدم کنارش. حال زائو رو داشت، ولی زود بود الان!
به زور نفسش بالا اومد و گفت: خاتون، درد پیچیده تو تموم تنم، انگار استخوونام داره میترکه…
نمیشد ولش کنم اینطور، دویدم از اتاق بیرون، دوتا از کلفتها داشتن به دو میومدن. داد زدم: طبیب، طبیب خبر کنین، حال خانوم وخیمه….
همونوقت برزو مث جن ظاهر شد تو راهرو، عصاش رو محکم میکوفت رو زمین و میومد جلو، ترسیده بود و نگران. داد زد چه خبره؟
فریاد شهربانو پیچید تو کل عمارت. گفتم: نمیدونم برزو خان. انگار دردش گرفته شهربانو!
عصبانی داد زد: درد چه وقته؟ نکنه باز تو یه دسته گلی به آب دادی؟ دعا کن چیزیش نباشه وگرنه….
رفت توی اتاق و منم به دنبالش. شهربانو افتاده بود وسط اتاق و به خودش میپیچید. برزو داد زد: وانستا منو نگاه کن. ببین این طبیب الدنگ کجاست. پول یامفت که نمیدم بهش، پول میدم برای این وقتا….
جای وایسادن و کلنجار رفتن نبود. دویدم از اتاق بیرون. سحرگل و خسرو با عجله سر و کله شون پیدا شد توی راهرو. خسرو یه لحظه وایساد و با عصبانیت تو چشمام نگاه کرد و گفت: قرارمون این بود، بی دوز و کلک، بی خون و خون ریزی، یادت رفت دایه؟ چه بلایی سرش آوردی؟
وانیساد. اینو گفت و دوید طرف اتاق. سحرگل گفت: دستمریزاد خاتون. به دل نگیر حرفشو، کار که از کار بگذره و آتیشش که بخوابه، یادش میره این چیزا. میدونستم جنم داری، ایولا…
طبیب به دو از حیاط اومد تو و اون دوتا کلفت هم به دنبالش. رفت توی اتاق…
نگاه کردم به سحرگل. گفتم: ولی اینبار من…..
صدای عربده ی برزو همه ی عمارت رو لرزوند که داد زد: پس تو چه غلطی میتونی بکنی؟ بکن. بقیه بیرون….
خسرو از اتاق اومد بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…