قسمت ۱۰۷۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۷۶ (قسمت هزار و هفتاد و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
یه مبارک باشه گفت و اندازه یه خورجین پر کرد داد دستم. رفتم سر راه دوتا جگر سیاه هم گرفتم و برگشتم عمارت!!
تو مطبخ خودم وایسادم بالاسر کار، گفتم پلو درست کنن، کلی زعفرون دادم روش و با مغذیجات مرصعش کردم و جگر هم کباب کردم گذاشتم روش و یه مجمع ورداشتم همه رو چیدم توش، عسل و کنجد هم قاطی کردم ریختم تو یه کاسه گذاشتم تنگش و وقت ناهار رفتم سراغ شهربانو!
همچین که چشمش بهم افتاد گفت: خاتون، دورت بگردم، خوب شد دیدمت دوباره. کاش تو که میدونستی دلم آشوبه زودتر یه سر بهم میزدی!
گفتم: بلا به دور باشه. آشوبت واسه چیه؟ زن پا به ماه که دیگه خودشو گرفتار این حرفا نمیکنه!
گفت: والا اون روز که بهت گفتم، با اینکه صدقه گذاشتم کنار و هی حواسمو پرت کردم که بیراه فکر نکنم بازم نشد! نمیدونم چطوره که دلم با این عروس خان نیس. هی خیال میکنم فکرایی تو سرشه!
گفتم: خیالاته این حرفا. نه اینکه تا حالا نزاییدی و بار اولته، هول زاییدن رو داری، واسه همین فکرای بیراه میکنی! ول کن این حرفا رو. امروز برات یه ناهار تدارک دیدم که بخوری قوه بگیری که وقت فارغ شدن جون داشته باشی! بگو خدا پدرتو بیامرزه، به دوره ی ما که از این خبرا نبود. ننه ی آدم هم به فکرش نبود چه رسه به بقیه. زاییدن هم یه چیزی بود تو مایه های کار و بار خونه! وظیفه ی زن بود، بایست انجامش میداد، حتی اگه جون به تنش نبود و خون تو رگش! از فردای روزی هم که بچه رو مینداخت رو خشت، بایست پا میشد و خودش ضفط خودش رو میگرفت! الان دور و زمونه عوض شده. زن که میخواد بزاد، براش هزار جور بالا پایین میکنن، بعد از زاییدن هم که یه طور دیگه. جای خودش رو چشمه و جای بچه اش روی سر! بگذریم از این حرفا! دیدم تو این موقعیت بی کسی و ننه خدابیامرزت بالاسرت نیس، گفتم اینم جای دختر خودم، هر کاری واسه اون میخواستم بکنم، برای اینم میکنم.
یه خنده ی ملیحی اومد رو صورتش و چند قطره اشک هم تو چشماش. گفت: خدا نگهدارت باشه خاتون! درسته ننه ام رفته به رحمت خدا، ولی حتم دارم دعای خیرش پشت سرته! مادری کردی واسم تو این مدت. هم سنگ صبورم شدی، هم قوت قلبم!
مجمع را گذاشتم جلوش، گفتم: بخور خانوم، بخور جون بگیری که نور چشمی برزو خانی الان. ایشالا که به سلامتی چشمت به جمال بچه ات روشن بشه!
با ناز نشست و مجمع را کشید جلوش و شروع کرد. هنوز لقمه اول رو نخورده بود که یهو….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…