قسمت ۱۰۳۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۳۳(قسمت هزار و سی و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
خسرو هم خودش نشست بالای سفره و من هم شدم مأمور پذیرایی…
قبلش هم دادم از تغاری که درش رو بسته بودن کلی ماست کاسه کردن چیدن سر سفره و دوغ هم درست کردن جلوی هرکدوم یه پارچ گذاشتن. ولی ماست و دوغی که برای خسرو خان گذاشتم رو جدا آوردم. مسلم یه طورایی از اینکه میدید چنین سفره ای چیده شده و غیر از خودش فقط عباس ماستبند و اون پسره دعوتن شک کرده بود. یه نیم نگاهی هم به حضور من داشت تو اون مجلس!
ولی همینکه خسرو خان شروع کرد به حرف دو به شک شد و از ظنش فروکش کرد.
عباس ماستبند هم که تا حالا انگار چنین جاهایی نرفته باشه هم خوشحال بود و هم متعجب!
خسرو قبل از اینکه مجمع پلو و خورشت و کباب برسه شروع کرد نون توی ماست زدن و خوردن!
گفتم: تا چند دقیقه دیگه اصل غذا میرسه خسرو خان. با نون و ماست خودتونو سیر نکنین! ببخشین، احمال کاری از طرف مطبخ بوده که هنوز نرسیده…
گفت: آقام، برزو خان، همیشه میگه همینکه سفره پهن شد آدم بایستی شروع کنه تا برکت از سفره اش نره!
بعد هم اشاره کرد به اونها و گفت: بسم الله…
مسلم و اون دوتا یه نگاهی به هم کردن و برای اینکه جلو خسرو بی ادبی نباشه مجبور شدن شروع کنن به خوردن نون و ماست.
خسرو گفت: همونطور که در جریان ماوقع هستین این روزا برزو خان حال خوشی ندارن….
مسلم تندی گفت: ایشالا که همیشه سایه شون بالاسر ما باشه! کم از الطاف خان بزرگ بهمون نرسیده، ایشالا که هرچه زودتر بلا دور بشه و عافیت حاصل. من خودم کم سالی نیست که اینجا دم در عمارت دارم بندگی برزو خان و شما رو میکنم خسرو خان. حتمی از وقتی بچه بودین و از این در رفت و اومد میکردین یادتونه که تا بوده من بودم که باهاتون سلام و خداحافظی کردم. این مو و ریش رو با افتخار برای خان والا سفید کردم!
خسرو سر تکون داد. گفت: یادمه!
مسلم گفت: از وقتی شنفتم برزو خان حالشون خوش نیست خدا میدونه که چه حالیم! وقتی آقای خودم مریض شد و عمرش رو داد به شما اینقدر ناراحت و دلنگرون نبودم که حالا!
میدونستم مث سگ داره دروغ میگه. خسرو هم خیره نگاش کرد و سر تکون داد. عباس ماستبند گفت: ایشالا که بلا همیشه از این خونه و اهالیش دور باشه!
مسلم گفت: ولی راسیاتش خسرو خان یه چیزی بایست بهتون بگم! امیدوارم که اسباب دلخوری و کدورت نشه!
خسرو گوش تیز کرد و خیره شد بهش و منتظر شد.
مسلم گفت: ما کم لطف از برزو خان ندیدیم تو این عمری که اینجا گذاشتیم، ولی شما سخاوتتون بیشتره.
خسرو گفت: رو چه منظور همچین حرفی میزنی؟
مسلم گفت: واسه اینکه بعد از تموم این مدت، این تنها شما بودین که من باب قدر دانی ما رو دعوت کردین سر سفره ای که خودتون هم نشستین. انتظار این کار رو نه داشتیم و نه داریم، جای ما اینجا نیست. ولی این از بزرگی دل و لطف مکرر شماست که با کلفت و نوکر نشستین سر یه سفره. هیچ خانی چنین کاری نمیکنه! فقط یه مشکل هست!!
خسرو براق شد بهش. گفت: چه مشکلی؟
مسلم گفت….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…