قسمت ۱۰۰۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۰۱ (قسمت هزار و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
هنوز نرسیده بودم به اتاق که صدای شلیک تفنگ پیچید توی عمارت…
دوون دوون خودمو رسوندم به اتاق و در رو چهارتاق کردم. تفنگ تو دست برزو بود که داشت نفس نفس میزد و رنگش شده بود عین لبو. توران افتاده بود کف اتاق.
داد زدم یا ابوالفضل… فرز خودمو رسوندم بالاسر توران. توران چشماش نیمه باز بود و نفس میکشید و خون از سرش شره کرده بود. صداش کردم. یه صدای ضعیفی ازش در اومد.
با غیظ رو کردم به برزو و گفتم: کار خودتو کردی آخر؟ همینو میخواستی؟ کشتیش که ننگ خودتو پاک کنی؟
برزو با حرص گفت: بیخود شلوغش نکن. یه ضربه خورده، یکم دیگه حالش جا میاد. پدرسوخته ها واسه من نقشه میکشن و تکلیف تعیین میکنن. بلایی سرتون بیارم که مرغای آسمون به حالتون برینن!
توران رو ورانداز کردم. برزو راست میگفت. تنش سالم بود، ولی سرش از ضربه ای که خورده بود شکافته بود و خون میومد. تو کش و قوسی که سر گرفتن تفنگ از دست توران داشته بود برزو، یه تیر در رفته بود و خورده بود یور دیگه ی اتاق. همونوقت سحرگل و دو سه تا از نوکرا سر رسیدن.
برزو گفت: به اون طبیب قرمساق بسپارین یه ناخوش دیگه هم داره. زود ورش دارین از جلو چشمم ببرینش که یهو نظرم برمیگرده و نفسش رو میبرم!
نوکرا با ترس توران رو بلند کردن و بردن بیرون. سحرگل اومد دست منو گرفت که ببرتم. هنوز از اتاق بیرون نرفته بودیم که برزو گفت: آهای حلیمه!
برگشتم. سحرگل یواش گفت: صلاح نیست بمونی خاتون. میبینی که داره همه رو قلع و قمع میکنه و عقل درست درمونی نداره الان…
گفتم: تو برو سراغ خسرو منم میام.
بعد هم رو کردم به برزو و محکم گفتم: چیه؟ هنوز دلت از کشت و کشتاری که راه انداختی خنک نشده؟
غرید: یاوه نگو! همه تون لنگه همین. الان هم من حرف میزنم تو هم فقط میشنفی. نبینم دهنت بجنبه! برو صد کرور شکر کن که جون سالم به در بردی امروز! بعدش هم چندتا این قرسماقا رو بفرست برن به هر خری که امشب دعوت بوده پیغام بدن خان ناخوشه، سور تعطیل. بمونه برا یه شب دیگه!
تا دو سه روز هم هیچ قرمدنگی پاشو نمیزاره تو این اتاق، الا کلفتا برای شوم و ناهار. غیر از این باشه درجا با همین تفنگ میفرستمش سینه ی قبرستون. حالا هر کی میخواد باشه! یالا راه بیوفت. مرخصی…
خان سه روز خودشو حبس کرد تو همون اتاق. توران هم بعد از دو روز سرپا شد. ولی خسرو تا یکماه تموم نه میتونست بشینه نه طاق واز بخوابه. راه هم به زور میرفت. بعد از سه روز برزو از اتاق اومد بیرون و دستور داد که همه ی اهل خونه جمع بشن تو پنج دری….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…