قسمت ۹۹۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۹۷ (قسمت نهصد و نود و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
کارد میزدی خونش در نمی اومد. رفت اون سر اتاق تفنگ حسن موساش رو برداشت و اومد جلو….
همینکه دیدم سر تفنگ رو نشونه رفته بهم و چشمم درست روبروی سوراخ تفنگشه و حتی پیچ و خمهای خانهای سر لوله رو میتونم ببینم فهمیدم که این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست و خان راستی راستی عقلش زایل شده و میخواد خونم رو بریزه!
پاشدم از جام و خیره شدم بهش. صدای قلبم رو میشنفتم و از ترس اینکه خان الانه که دیوونگی رو به نهایت برسونه و قاتل زنش بشه، دهنم خشکیده بود و دلشوره امونم رو بریده بود.
گفت: که حالا میشینین پشت سرم جلسه میزارین و تصمیم میگیرین و واسه خود ناکستون میبرین و میدوزین که برزو خان چکار بایست بکنه یا نکنه! امروز حساب همه تون با منه و این تفنگ. علی الخصوص تو یکی که هر بار زبونت از سرت زیادی میکنه!…
التماس و ترس رو از تو نگام میخوند، ولی عمدی نگاهش رو میدزدید از چشمام. با اته پته و ترس گفتم: اگه حرفمو روز اول زده بودم و همه چی رو گفته بودم حالا دیگه زبونم زیادی نبود! تقصیر خودمه که از اول رسوات نکردم که حالا بهتون زبون درازی بهم بزنی. آره بزن! دیفال کوتاه تر از من گیر نمیاری. بزن که ظالمی! داری پای دیفال خودتو میکنی…
همینطور که این حرفا رو میزدم حواسم به این بود که چطوری میتونم در برم و خودمو از تیر رس تفنگش دور کنم.
گفت: وقتی میگم زبونت درازه، درازه. یه کار بهت سپردم حالا اومدی برام لغز میخونی و زر زر عرایض دیگرون رو تو گوشم زمزمه میکنی. بی چشم و روها. تو یکی رو بزنم بقیه ماستشون رو کیسه میکنن…
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای تفنگش پیچید تو گوشم. بعدش هم صدای خورد شدن شیشه و سوت و وز وز دیوونه کننده ای که تو گوشم شنفتم. تا به خودم اومدم دیدم لوله ی تفنگ بیخ گوشمه و تیر رو درست کنار سرم در کرده. شروع کردم به جیغ کشیدن و اینور و اونور اتاق دویدن. فریاد میزدم: آهای ایهالناس به دادم برسین. منو از دست این جانی نجات بدین. میخواد بلایی که سر فخری آورد سر منم بیاره…
خان هم همینطور تفنگش جلو چشمش بود و نشونه رفته بود طرف من که داشتم از این سر اتاق میدویدم اون سر…
یهو در وا شد و خسرو پرید تو و داد زد: برزو خان! آقاجون… چکار میکنی؟
همین که خسرو اومد تو برزو تفنگش رو نشونه رفت طرف اون. دیدم حالاست که بزنه و خونش رو بریزه. دویدم طرف برزو و لوله ی تفنگ رو چسبیدم. یه تیر دیگه در شد. دستم که به لوله بود سوخت. تیر خورد توی سقف و چهلچراغی که به سقف آویزون بود ول شد و افتاد روی خسرو…
همونوقت توران و سحرگل هم رسیدن توی اتاق. خسرو خونین و مالین ولو شده بود کف اتاق و داشت ناله میکرد…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…