قسمت ۹۶۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۶۷ (قسمت نهصد و شصت و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
تا آتیش و اون گاریچی قبر بکنن و موسی را خاک کنن شوم شد و هوا تاریک. گاریچی مدام غر میزد که دیر وقته، هوا سرده، چشمام نمیبینه…
توران که حوصله اش سر رفته بود از دست پیرمرد و دیگه طاقت غر و لندهای اونو نداشت، مزدش رو گذاشت کف دستش و روونه اش کرد بره! قرار شد آتیش خودش کار رو تموم کنه و اونقدری که از قبر خالی مونده بود رو پر کنه.
پیرمرد که رفت، آتیش شروع کرد تند تند قبر رو پر کردن. پیدا بود باز ترسیده. رفتم نزدیکش و با خنده گفتم: هرچی تندتر بیل رو پر و خالی کنی، کمتر ملتفت سرما میشی! خانوم گفته بعدش هم میخواد وایسه شمع روشن کنه بالاسر مرده و تا صبح براش فاتحه بخونه که شب اول قبری خیلی سخت نگیرن به این نزول خور…
آتیش که باورش شده بود گفت: نه تو رو به امام حسین. اینا که مسلمون نیستن، لابد نکیر و منکرشون هم فرق دارن با ماها، تو رو جدت بهش بگو بیخیال این کارا بشه. همینکه راه بدهکار بودیم و تا اینجا اومدیم و خاکش کردیم، بهشت رو براش خریدیم. بعدش هم شمع میخواد از کجا بیاره غروبیه، اونم تو این قبرستون؟
گفتم: جدی نگیر حرفو، بهش میگم بیخیال شه، تو هم زود سر و ته کار رو هم بیار که داریم میلرزیم از سرما.
چندتا بیل خاک دیگه ریخت و کلاهش رو گذاشت سرش. گفت: بریم. تمومه!
برگشتیم و توران رو که عقب تر روی یه قبر نشسته بود صدا کردیم که بریم. گفت شما برین توی کالسکه من میام. آتیش روی پاش بند نبود. گفت دیره، همینطوری راهو به زور پیدا میکنم! توران توپید بهش که بایست حتما یه فاتحه واسه ی مرده بخونه. رفت بالاسر قبر موسی و چند دقیقه بعد اومد. سوار شدیم و راه افتادیم. هنوز کوچه ی کنار قبرستون رو رد نکرده بودیم که کالسکه ایستاد.
توران گفت: ببین این چشه باز. چرا ایستاد؟
سرم رو از پنجره کردم بیرون که با اتیش یکی به دو کنم که دیدم چند تا سیاهی ته کوچه ایستادن. هنوز حرفی نزده بودم که یه شعله روشن شد. مشعل آتیش زده بودن. چهارتا مرد سوار اسب بودن و یکیشون که مشعل دستش بود آروم اومد جلو. اون سه تای دیگه هم پشت سرش.
سرش رو تکون داد و گفت: پدر سوخته های بی ذات! بالاخره گیرتون انداختم!
آتیش بیل رو از کنار دستش ورداشت و بلند گفت: چی میخواین؟ اگه دزد و راهزنین، خیالتون تخت. هیچی نداریم. برین سراغ یکی دیگه!
طرف برگشت به پشت سرش نگاه کرد و چندتایی زدن زیر خنده.
توران گفت: چه خبره؟
من که ترسیده بودم گفتم: خیال کنم خانوم دزدن. اگه کالسکه و اسبها رو بگیرن یخ میزنیم تو سرما.
توران سرش رو از پنجره کرد بیرون و داد زد: ما چیزی نداریم. ولی هرچقدر پول دارم میدم بزارین بریم. ما غریبیم اینجا…
یارو داد زد: پدر سوخته ها، بیاین پایین ببینم. پوستتون رو غلفتی میکنم. به ما میگین دزد؟…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…