قسمت ۹۵۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۵۷ (قسمت نهصد و پنجاه و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
یهو در وا شد و آتیش دوید تو، گفت: خانوم، هنوز سرجیک پاشو نگذاشته بود از در بیرون که سر و کله ی این احمد پیدا شد، اومده میگه کار واجب دارم. هرچی گفتم خانوم حالش خوب نیست زیر بار نرفت. گفت حتمی بایست شما رو ببینه!
همونطور که لحاف رو مینداختم روی توران گفتم: خروس بی محله. بگو بره یه وقت دیگه بیاد، حالا یهو امروز اینجا شد کاروونسرا؟
پا شدم رفتم جلو و یواش به آتیش گفتم: مگه ندیدی چطور پیله کرد به اون سرجیک بدبخت؟ همش داره هذیون میگه، عقل پا به جایی نمونده براش از فکر و خیال…
توران گفت: چی در گوشش میخونی خاتون؟ حتمی طوری شده که اومده تو این سیاه سرما. بگو بیاد ببینم چی میگه!
گفتم: ولی…
پرید تو حرفم: برو بگو بیاد تو، خودتم برو به کارات برس خبرت میکنم…
آتیش زیر لب یه غرغری کرد و رفت. گفتم: خانوم، اینا طمع کارن! فهمیدن زن خانی، میخوان یه چیزی تلکه تون کنن. دیده چند روزه خبری ازتون نیس، اومده یه سر و گوشی آب بده ببینه چه خبره…
هنوز حرفم تموم نشده بود که احمد در رو زد و بی تعارف و بفرما و اذن ورود، یه یاالله گفت و اومد تو.
کلاهش رو ورداشت و سلام کرد و هنوز جواب سلامش رو نگرفته گفت: خدا بد ندد خانوم. ایشالله که بلا دور باشِد. درسته که هوا سردس، ولی غلِط نکونم چشدون کردن…
بعد هم رو کرد به من و نوک انگشتش رو نشون داد و گفت: یه گل آتیش از این زغالا زیری کرسیا ورمیداشتی، یه انقده اسفند برا خانوم میریختی روش که چش نخورن!
خیره شدم بهش و چشمام رو تنگ کردم. تندی نگاش رو ازم دزدید و رو کرد به توران و گفت: حالا ایشالا بهترین، خدا میدونِد خیلی نارحت شدم تا شنفتم ناخوشین…
توران با بی حالی گفت: چی شده احمد آقا؟
احمد اومد وسط اتاق، یه با اجازه گفت و بی اجازه نشست و شروع کرد به پر حرفی: خدمتتون عرض کونم خانوم، جمیله گفت آب دسمه بزارم زیمین و بیام خدمتی شوما! وگرنه خدا شاهده خیلی هم کار داشتم. غرض از مزاحمت اینکه گفت بیام بِدون بوگم غِلاغه خبر آوردس براش که این کلفتی دزدی پاچه ورمالیده دون، مثی اینکه از یه جاوایی بو بردس که شوما اینجاین، آ میخواد فردا بزِنه به چاک! گفت اگه میخوایند کاری بوکونین همین امروز و فردا وقتشس، اگه نه دیگه بعدش اِگه پشتی گوشدونا دیدین، اونم میبینین. میرِد خودشا گم و گور میکنه یه جوری که دسی هیچ تنابنده ای بِش نرسه!
توران از زیر لحاف اومد بیرون، پیدا بود با حرف احمد دلشوره پیدا کرده و کک افتاده تو پاچه اش. گفت: جمیله مطمئنه؟ کی بهش خبر داده؟
احمد سرش رو تکون داد و گفت: بعله خانوم. اگه اطمینون نداشت که منا از کار و زندگیم وا نیمینداخت که بیام اینجا تو این سرما و یخ بندون. تازه میگفت اون موسی جوده هم به آلالوش افتاده، از اینکه این دختره میخواد بره! چندتا همسادا هم دیده بودنش همین کلفتدون رو تو حموم، اگه نیمیخواست بره جایی که تو این سرما نیمیرفت حموم که بچاد!
گفتم: خب آدمیزاده، حموم میره، چه ربطی داره؟
گفت: همین دیگه! آخه پریروزش دیده بودنش تو حموم! مغزی خر که نخورده آدم یه روز در میون بره حموم تو این سرما که سِگ سینه پهلو میکونه!
توران گفت: به جمیله بگو بقیه رو خبر کنه، فردا صبح میایم اونجا!
احمد گفت: رو تخمی چشمم. منتظردونیم، با اجازه…
پا شد. کلاهش رو گذاشت رو سرش و رفت. قبل از رفتن رو کرد به من و گفت: ولی شوما اسفندا بیریز رو آتیش براشون، خُبِس!!
رفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…