قسمت ۸۹۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۹۵ (قسمت هشتصد و نود و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
من هم دورادور عقبشون رفتم که ببینم چه اتفاقی می افته.
همینکه رسیدن دم در سیاهچال خسرو اشاره کرد به پسر که بیارش. اونم باز تندی رفت پایین. توران همونطور که با حرص و عصبانیت زل زده بود به در سیاهچال که ببینه کی داره میاد و چه شکلیه خطاب به خسرو گفت: انگاری قول و قرار اولمون باهمدیگه یادت رفته! خواستی بیام اینجا که آبروی آقاتو حفظ کنی. حالا وایسادی پای آبروی خودم. نمیخواستی بیام و بمونم اینجا دیگه این بساط و بامبول چی بود درآوردی؟
خسرو گفت: من یا تو؟ یادت رفته همین چند دقیقه پیش چشم تو چشم خودم وایسادی و تهدیدم کردی؟ از اول بهت گفتم سر مال و منال من نقشه نکش، به خرجت نرفت. یه گوشت را در کردی و اون یکی را دروازه و شروع کردی سوسه اومدی تو کار! بد کردی توران آغا! حالا هم با این گندی که با این یارو زدی و آوردیش دم عمارت و همه فهمیدن دیگه کاری از دست من بر نمیاد. کوتاه بیام برزو خان خودمو جای این مردک میندازه تو سیاهچال!
پسرک گرگ آقا را که دست بسته آورد بالا. چشم توران که افتاد بهش یهو رنگ به رنگ شد. گرگ آقا که باز از تو تاریکی در اومده بود، چشماش را از نور بیرون تنگ کرده بود و انگار اصلا براش مهم نیس که کی جلوشه خمیازه میکشید و تصمیم هم نداشت چشماش را درست وا کنه. منتظر بود خسرو باز سوالش را بپرسه و اونم زود جواب بده و برگرده سر جاش تا بنا به حرفی که دربون سیاهچال بهش زده بود شب رهاش کنن که بره. توران سرخ شد و داد زد: اینه اون مردکی که گفتین؟ به گور آقاش خندیده مرتیکه. حتمی دهنش بو شاش ارمنی میداده و عقلش سر جا نبوده که همچین گهی خورده!
گرگ آقا یهو چشماش اندازه ی یه کدو وا شد و خیره موند به توران آغا! خسرو گفت: میشناسیش؟
توران که رنگش شده بود مث شاه توت گفت: این مرتیکه عباس سورچیه! کالسکه ی آقام رو میروند. دهن وا کن نمک به حروم. همیشه ی خدا که دو ذرع و نیم زبون داشتی. بگو پارسال جمشید خان امتحان الدوله محض هیزی و دزدی زد چاک کـونت و انداختت بیرون! حالا اومدی اینجا با اون ریخت گر گرفته ات دروغ بافتی به هم که با خانوم این خونه قرار داشتی؟
بعد هم رو کرد به خسرو و گفت: به همین قبله ی حاجات همه ی اینا دسیسه است خسرو خان. این مرتیکه محض کینه ای که از آقام به دل گرفته اومده اینجا و این حرفا رو زده!
خسرو داشت از عصبانیت دندون میسابید به هم. گرگ آقا هم رنگش پریده بود و لبهای خشکیده اش میلرزید. خسرو یه سری به نشونه ی تأسف تکون داد و رو کرد به گرگ آقا. بعد یهو داد زد: اینه؟
توران دهنش کف کرده بود از بس پشت هم و با حرص حرف زده بود. گرگ آقا خیره مونده بود به توران.
خسرو باز داد زد: میگی یا لال شدی باز؟
گرگ آقا سرش را تکون داد و بعد لبهاش از هم وا شد و گفت: خودشه!…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…