قسمت ۵۷۶ تا ۵۸۰

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پانصد و هفتاد و شش)
join 👉  @niniperarin 📚
خوش پوش گفت: یعنی یک ریال از مال و منالش را نمیخوای دیگه؟
ابوالقاسم نگاش کرد. اخمهاش را کشید تو هم. گفت: نه. هیچی!
کیومرث میرزا گفت: این شرط باطله. اول اینکه باز سر یه زن بسته میشه. دویم اینکه تو که ادعات میشه نظری نداری به آفاق چه مرضی داری که همچین شرطی میزاری؟ سیّم هم اینکه …
خوش پوش پرید تو حرفش: بسه دیگه پیرمرد. شرط شرطه. چه دخلی به تو داره که این واسه چی اینطوری شرط میزاره. دفعه اول هم که این بالا بلند برده. اگه این بار هم ببره که کار چند سال را تو چند دقیقه کرده. این بدبخته که میشینه به خاک سیاه! حَکم من بودم این میون. شرطش را میخونم. عندلیب هم یا قبول میکنه یا جا میزنه و فردا ظهر لخت و عور وارونه و آفتابه به گردن دور شهر میگردونیمش…
تو بد مخمصه ای افتاده بودم. اگه میبردم که زندگیم از این رو به اون رو میشد. اگر هم میباختم یا جا میزدم هم که آبروم میرفت تو اون شهر کوچیک. نه راه پس داشتم نه پیش. نمیدونم این خوش پوش از کدوم گوری مث بلا نازل شد اون روز.
یکم رجز خوندم تا بلکه ابوالقاسم را منصرف کنم. نشد. حتی گفتم شرط قبلی را هرچی ازش بردم را بیخیال میشم که اونم این بازی را بیخیال بشه. بازم نشد. از روی اجبار قبول کردم. همه ی امیدم به اقبال اون روزم بود که خوش نشسته بود. دل را زدم به دریا و نشستم پای بازی. شروع که کردیم قلبم تند تند مث کــون مرغ میزد. تا اون موقع سراغ نداشتم هیچ وقت اونجوری بوده باشم. حتی وقتی رفتم خواستگاری آفاق.
نفس کشیدم و قاپ را انداختم. اولش دور، دور من بود. یکم که گذشت آروم تر شدم. ابوالقاسم بدجوری عرق میریخت. کم کم برق امید داشت میدوید تو چشمام که یهو ورق برگشت. همای سعادت نشست رو شونه ی اون و هرچی تقلا کردم نتونستم خودم را بالا بکشم. بازی که تموم شد، منم تموم شده بودم. مونده بودم از کاری که کردم. به خودم میگفتم لخت دور شهر میگردوندنم بعض این بود که مینشستم سر این بازی. بعد میدیدم اگه این اتفاق هم می افتاد دیگه آفاق تو روم نگته که نمیکرد هیچ خودش پا پس میکشید و دیگه نمیخواست زن کسی باشه که انگشت نمای شهر شده. همونجا همه چی تموم شد برام. میدونستم که باقی عمرم وقت تلف میکنم. از همونجا راهم را کج کردم و از اونجا رفتم. به کیومرث میرزا گفتم که پیغوم ببره برای ننه ام و بگه که آفاق را طلاق دادم. بره پیش یه ملایی، کسی، عقد نومه را باطل کنن. دیگه روم نمیشد تو روی ننه ام هم نگاه کنم.
به اینجا که رسید عندلیب اشک اومده بود تو چشماش و غیظ همه ی وجودش را گرفته بود. میخواست نشون نده و خیال کنم که از سرماست که چشماش تر شده.
گفتم: رفتی از شهر؟ بی اینکه به آفاق بگی؟ چرا نرفتی پیشش؟ شاید میفهمید قضیه چیه راضی میشد بمونه با یه آدم انگشت نما تا اینکه بی هیچ دلیلی ببینه شوورش یهو گذاشتش و رفت. حقش بود که بدونه. جفا کردی بهش.
یه آهی از ته دل کشید و گفت: میدونم… جوونیه و هزار خامی و فکرای بیخود…
گفتم: بعدش چی شد؟ وقتی رفتی؟
باز یه سیگار روشن کرد. گفت: دیگه خبری نداشتم از اونجا. حتی وقتی ننه ام مرد برنگشتم. خبرش چند وقت بعدش بهم رسید. کاری از دستم ساخته نبود. حتی نمیخواستم سر قبرش برم.  میترسیدم عاقم کنه. ولی ترس اصلیم از این بود که برم و سر خاکش یهو چشمم به آفاق بیوفته.
گذشت تا اینکه دو سال پیش ….
join 👉  @niniperarin 📚
گذشت تا اینکه دو سال پیش تازه از سر کار برگشته بودم….
گفتم: کار یا قمار؟
یه پک قایم به سیگارش زد و دودش را داد بیرون. گفت: از اونجا که رفتم دیگه داغ گذاشتم کف دستم که نرم سمتش. میبینی؟
کف دستش و جای پینه ای که مونده بود را نشون داد. گفت: هر وقت فکرش میزد به سرم سیگارم را اینجا خاموش میکردم که داغم تازه بشه.
یه نگاهی به کف دستش از دور. گفتم: پیداست کم هم وسوسه نشدی!
گفت: عملگی میکردم اونجا. بعد چند سال حمالی و نخوری یه اتاق کرایه کردم که شبها را نخوام تو چایخونه سر کنم. داشتم زغال میریختم تو سماور که دیدم مش خانوم-صاحبخونه ام- صدا میکنه. داد زدم هان؟ گفت یکی اومده باهات کار داره. تعجب کردم. احدی تو این همه سال با من کاری نداشت. خیال کردم اشتباهی اومده. گفتم مشد خانوم ردش کنه. نتونست. گفت خودت بیا ببین چکار داره. میگه اومدم دنبال عندلیب. رفتم دم در. یه پسره بود جوون. گفت با عندلیب کار دارم. پیغوم مهمی دارم. گفتم عندلیب منم ولی خیالم اشتباه گرفتی. نمیشناسمت.
گفت: منو ابولقاسم فرستاده!
گفتم: اوس ابوالقاسم بنا را که یکسالی هست بی خبرم ازش. مگه بیل که خورد رو پاش ناکار نشد؟ دوباره برگشته سر کار؟ حالا که دارم با اوس علی کار میکنم! دستم بنده…
گفت: حاج ابوالقاسم شکرچی منو فرستاده!
گفتم: نمیشناسم…
گفت: گفته نشونی بدم همونی که با هم شرط بستین و مجبورت کرد بزاری بری!
اینو که گفت همه چی برام زنده شد باز. داغم را تازه کرد. خونم به جوش اومد. انگار دوباره برگشتم تو همون پاتوق و حس مرگی که اون روز وجودم را پر کرده بود. خیلی سال گذشته بود تا خورد خورد خودم را از اون خفتی که بهم رسیده بود دور کنم. ولی همه چیز تو یه آن برگشت. گفتم: کی تا حالا اون حقه باز مال مردم خور ناموس دزد شده حاجی؟ از همون راهی که اومدی برگرد. حرفی ندارم!
رفتم تو و اومدم در را بزنم به هم که پاش را گذاشت میون دو لنگه. گفت: تو بستر مرگه. برات پیغوم داده. گفت ممکنه نخوای بشنفی، ولی سفارش کرده حتما بهت بگم و بعد برگردم. شنفتنش شاید به نفعت باشه.
پام سست شد. تنم میلرزید و خشم از ته وجودم داشت فوران میکرد. با این حال کوتاه اومدم. گفتم: زود بگو و زحمت را کم کن بزار به زندگیم برسم.
join 👉  @niniperarin 📚
گفت: حاج ابوالقاسم پیغوم داده حلالش کنی. گفت بهت بگم اون روز شرطی که بست را به دلخواه خودش نبسته بود. میدونست تهش تو بازنده ای. تقلب کرده بود تو بازی. هم بازی اول و هم دوم را میدونست آخرش هرچی بزاری وسط را باختی.
بعد از سی سال داشت میگفت اون روز بازیم دادن. زندگیم نابود شده بود سر جر زنی اون بی ناموس و حالا پیغوم فرستاده بود که تو بازی سرم کلاه گذاشته. یه عرق سرد نشست رو پیشونیم و قلبم مث همون روز شروع کرد تند تند تالاپ و تولوپ کردن. دستم را گرفتم به دیفال که نیفتم زمین.
گفتم: چرا وقت مرگ یاد من افتاده؟ اومدی سر حلالیت طلبی؟ بگو بهش حلالش نمیکنم. اون دنیا خرش را میگیرم. بگو باید به اندازه این سی سالی که زجر کشیدم وقت مرگ زجر بکشه و بعد بمیره…
پسره اومد کنارم. دستم را گرفت و گفت: چند ساله که مریضه. تاوان تو یا کس دیگه ای را داره میده نمیدونم. ولی حالش وخیمه. امروز فرداییه. گفت بهت بگم همه ی قضیه را اون کسی که حکم بود ترتیب داده بود. ابوالقاسم بهش بدهکار بوده. نزول کرده بوده ازش. یارو اومده بوده اونجا پی طلبش و میخواسته خونه زندگی ابوالقاسم را جمع کنه. کلی بهش التماس کرده بوده ابوالقاسم. بهش یک هفته مهلت میده.
قبلش ابوالقاسم سر بدهی که به اون داشته میوفته تو کار قمار. ولی همش رو دور باخت بوده. تا اینکه یکی را پیدا میکنه که یادش میده تو بازی زیر و رو بکشه و تقلب کنه. اونم بعد مهلتی که میگیره میاد به قصد برد. اون روزی که تو بهش باختی، شبش نزول خوره میره سراغ ابوالقاسم. بهش میگه که تو حتمی فرداش میری برای پس گرفتن باختت. باهاش شرط میکنه که اگه توی بازی اون شرط را بزاره و ببره همه ی بدهیش را میبخشه.
گفتم: چه دخلی به اون داشته؟ سودش چی بود این وسط از آواره کردن من؟
گفت: تو اون مدتی که اومده بوده تو اون شهر یارو آفاق را میبینه و ازش خوشش میاد. همون شبی که میاد که حرفش را بزنه میبینه تو از اون خونه اومدی بیرون. پیگیر میشه میبینه نومزد کردین. ولی بیخیال نمیشه. چشمش آفاق را گرفته بوده. سر همین این برنامه را میچینه. حاج ابوالقاسم گفت عذاب وجدان تو این همه سال رهاش نکرده. خیلی وقته داره دنبالت میگرده. گفت بهت بگم اسم اون یارو که حَکَم شد و این برنامه را چید ایوب نزول خور بود. دور از چشم آقاش نزول میداد دست مردم. تا میشد تو شهرای دیگه. نه تو شهر خودشون. ولی حالا دیگه برای خودش کار و کاسبی درستی داره و اوضاعش بد نیس. اسمش حالا شده حاج ایوب فرشباف….
join 👉  @niniperarin 📚
ولی حالا دیگه برای خودش کار و کاسبی درستی داره و اوضاعش بد نیس. اسمش حالا شده حاج ایوب فرشباف.
این اسم که از دهنش دراومد داشتم رو قاطر به خودم میلرزیدم خواهر. تازه فهمیدم اون احد که همچین بلایی شد به سر خورشید، حروم لقمه بوده و هر کاری از دستش برمیاد. با این که با گوشهای خودم این اسم را از دهن این مرد میشنفتم ولی باز شک داشتم.
عندلیب داشت جلوتر میرفت و همینطور تعریف میکرد. پریدم تو حرفش: همین حاج ایوب فرشباف آقای احد؟
سرش را تکون داد که یعنی آره!. بعد گفت: اینها را که شنفتم دیگه دست خودم نبود. آتیش انتقام داشت از وجودم زبونه میکشید تا آسمون هفتم. داد زدم سر یارو: حالا کجاست اون ایوب ناموس دزد؟ نشونیش کجاست؟
رنگش پرید. گفت: نمیدونم. نشونی نداد. فقط گفت کار، کار اون بوده. همین!
دیدم اینطوری طرف خیلی خوش خوشانش میشه و فقط این منم که بایست باز تا آخر عمر بسوزم و بسازم. حالا که مسبب را میشناختم و فهمیده بودم سرم شیره مالیدن و با دوز و کلک آفاق را از دستم درآوردن دیگه قرار نمیگرفتم. تصمیم گرفتم برم بالاسر ابوالقاسم و ریز به ریز قضایا و نشونی ایوب را از دهن خودش بشنفم.
همراه اون یارو که پیغوم آورده بود رفتم. دو روز تو راه بودیم. در خونه ی ابوالقاسم که رسیدیم داشتن جنازه اش را می آوردن بیرون. کس دیگه ای نبود که نشونی را ازش بگیرم الا خوانواده ی خود آفاق. از همونجا راهم را کج کردم سمت خونه شون. با اینکه خیلی سال گذشته بود ولی خوب راهو بلد بودم. تا رسیدم جفت پا از رو یابو جستم پایین و شروع کردم پشت هم در را کوفتن. یه صدای نکره ای از پشت در چندتایی فحش حواله ام کرد و بعد اومد در را واکرد. هیکلش هم مث صداش نخراشیده و نتراشیده بود. نمیشناختمش. اومد تو سینه ام و شاخ به شاخ شد تو روم و گفت: هان؟ چه مرگته مرتیکه همچین میکوبی تو در؟ خونه ی ننه ات هم همینطوری در میزنی؟
وقت و حوصله ی کله گرفتن باهاش را نداشتم. گفتم: اینکه تو کی هستی و چکاره ای را نمیدونم. بماند برای بعد. اومدم سراغ ننه ی آفاق. بگو بیاد دم در.
گفت: من از این خر و خورایی که میگی خبری ندارم. این خونه ی منه، غیر منم کسی اینجا نیس. حالا هم دمت را بزار رو کولت و تندی گمشو تا ندادمت زیر مشت و لگد.
دیدم زبون نفهمه و دنبال شر میگرده. بیخیالش شدم و رفتم در خونه ی همسایه ها را زدم. یکیشون بالاخره جوابم را داد. گفت: آفاق که شوور کرد، دامادشون همه را جمع کرد و از این شهر برد.
پرسیدم کجا؟ گفتن نمیدونیم. برد پیش خودش. تو شهر خودشون.
حالا هم دوساله که همه زندگیم را گذاشتم و وجب به وجب گشتم دنبال این ایوب نامرد تا بالاخره فهمیدم اینجاس. تو تبریز! تازه رسیده بودم و فهمیدم که یه پسر داره به اسم احد که سر و کله ی تو پیدا شد. تو را برسونم یه جایی که راهت هموار بشه برمیگردم سراغش…
داشت سوز می اومد و باد برفها را از دور و اطراف جمع میکرد و میپاشید تو صورتمون. کم کم دیدمون تو جعده کم میشد و حیوونها هم راه رفتن براشون سخت میشد.
عندلیب گفت: سر یابوت را بچشبون پشت یابوی من گم نکنیم همو. از توی این دره بیایم بیرون هوا بهتر میشه…
درست رفتم پشت سرش. گفتم: اگه دنبال ایوب میگردی بایست تا آخر راه همرام بیای.
گفت: هان؟ منظورت چیه؟ بیخود میخوای منو دنبال خودت بکشونی که چی؟ نترس. گفتم از اینجا رد بشیم هوا خوب میشه….
داد زدم: ایوب دیگه اینجا نیس. خیلی وقته با زن و بچه اش از اینجا رفته. کف بازار تو شهر ما حجره ی فرش فروشی داره. اون آفاق را هم دیدم که میگی. اومده بود تو عقد کنون دخترم. حتمی مال و منال حاج ایوب بهش ساخته. رو پا بود و سرخ و سفید…
از دره که دراومدیم هوا بهتر شده بود. از رو بلندی نگام افتاد به پایین طرف پایین دره. از سمت دیگه ای چند نفر داشتن خلاف مسیر ما میرفتن طرف تبریز. دقیق شدم. شناختمشون. کدخدا بود و اون پسرش. حتمی داشتن میرفتن پی ممجواد بگردن…
join 👉  @niniperarin 📚
تو شهر که رسیدیم بهش گفتم: از اینجا راه ما از هم سوا میشه. من بایست برم امارت خان و بهش بگم چه بلایی سر خورشید اومده. تو هم برو ته بازار سراغ حجره ی حاج ایوب فرشباف را بگیر. ولی خیلی هم دلنگرون نباش. خان اوضاع دخترش را بفهمه حتمی حجره ی حاج ایوب را که به آتیش میکشه هیچ، قشون جمع میکنه میفرسته تبریز، خونه ی احد را هم رو سرش خراب میکنه. توی شهر نمیتونم همرات باشم. آدمای برزو منو با تو ببینن اونم بعد از این غیبتی که داشتم وجهه ی خوبی نداره. همینکه جوونمردی کردی و تا اینجا همرام اومدی ممنون دارتم. اگر هم کاری پیش اومد و در موندی سراغ امارت برزو خان را بگیر، بهت نشون میدن. یه بهونه ای بتراش مثلا بگو از فک و فامیل حلیمه خاتونم از ولایت اومدم و باهام کار داری. بالاخره یکی بهم خبر میده میام سراغت!
سیگارش را خاموش گذاشت گوشه لبش. گفت: حتمی قسمت بوده که تو را اونجا ببینم. اگرنه حالا سرگردون تو تبریز داشتم باز دنبال این ایوب دیــوث میگشتم. فقط میخوام ببینمش و مطمئن بشم از حرفای ابوالقاسم اونوقت …
گفتم: هر جور خودت صلاح میدونی. ولی قبل اینکه بخوای حسابت را با اون حاج ایوب صاف کنی، برو پیش آفاق و حرفش را بشنو. اول حساب بین خودتون را صاف کن بعد برو سراغ ایوب. شاید آفاق هم یه عمری نشسته تا تو را ببینه و اصل قضیه را از زبون خودت بشنفه!
سرش را پایین انداخت. رفت تو فکر. بعد هم یهو چوب را ور کرد به یابوش و تازوند. وقت رفتن داد کشید: اگه کاری بود میام به همون نشونی ای که دادی.
تو شلوغی جعده که گم شد راه افتادم طرف امارت خان. همه هول و ولام این بود که چطوری قضیه را به خان بگم. بدتر از اون مونده بودم که حالا که دست خالی و بی خورشید برمیگردم جواب همایون را چی بایست بدم. بچه ام چشم انتظار بود و دم آخری که میومدم رو قول من حساب کرده بود.
اگه بی خورشید میدید منو همه ی دیگه هیچ حسابی رو حرفم نمیکرد و بود و نبود قضیه شوور دادن خورشید را از چشم من میدید.
به زور و زحمت و پرسون پرسون رسیدم دم امارت خان. همچین که از در اومدم تو مسلم دربون دوید که جلوم را سد کنه. خیال کرده بود یه غریبه داره سواره میاد تو امارت خان.
همچین که با چماق دوید جلو و راهم را سد کرد، لچکی که بسته بودم تو روم را باز کردم و گفتم: چته مسلم؟ منم حلیمه. بکش کنار چماقتو حیوون رم میکنه!
تا دید منم بدتر تعجب کرد. گفت: کجا بودی حلیمه این همه وقت؟ خان در به در دنبالت میگرده. گفته…
از رو قاطر اومدم پایین و گفتم: هرچی گفته بیخود گفته! باد سر دلش را زده. کجاس بایست ببینمش؟
قاطر را هی کرد طرف طویله و داد زد آهای بیاین اینجا!
دوتا قلدر از تو اتاق مسلم دویدن بیرون. منو نشون داد و گفت: همینه بگیرینش.
دویدن و جفتی کَتهام را گرفتن. مسلم گفت: شرمنده حلیمه خاتون. خان امر کرده به محض اینکه از این در پاتو گذاشتی تو کَت بسته ببرم تحویلش بدم. غیر این بکنم خودم را چوب فلک میکنه.
به اون دوتا اشاره کرد. راه افتادن و همونطور که منو مث مرغ پر بسته اسیر کرده بودن کشون کشون بردن طرف داخل امارت. کلفتها و نوکرای دیگه هم که مشغول بودن تا این صحنه را دیدن بیکار میشدن و وامیستادن به تماشا.
تو راهرو هنوز رحیم دم در اتاق برزو مث چوب واستاده بود. تا منو دید با عجله در اتاق خان را وا کرد و فرز رفت تو برگشت. بعد رو کرد به مسلم دربون و اون دوتای دیگه. گفت: تا همینجا بسه که آوردین. برین پی کارتون.
دستام را که رها کردن گفت: برو تو. خان منتظرته. خدا به دادت برسه….
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚