قسمت ۸۵۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۵۱ (قسمت هشتصد و پنجاه و یک )
join 👉 @niniperarin 📚
روضه که تموم شد، زن منو کشید یه گوشه و گفت: خب زن حاجی. گفتی شوورت رفته هووی جون آورده سرت؟
سری به نشونه ی تأسف تکون دادم و گفتم: آره خانوم. دست به دلم نزار که خونِ. پیشونی و اقبال که ندارم. یه هوو چسان فسانی داشتم، با کلی نذر و نیاز و دعا و التماس بالاخره یه روز شوم دم غروب ریق رحمت رو سرکشید و تخته بند شد. هنوز از شرش خلاص نشده بودم که این دگوری پیداش شد و پاچه هاش را بالا کرد و پرید وسط زندگیم. تازه بعد از مرگ اون خدابیامرز-هووی اولم- میخواست یه ذره آب خوش از گلوم پایین بره که نگذاشت. زهرم کرد. به صاحب همین مجلس قسم اگه زورم میرسید اصلا اون شوور الدنگمو اخته میکردم ببینم باز هوس میکنه که شلوارشو دوتا کنه یا نه!
زنک گفت: وا! چه حرفا! اونوقت شوور اونطوری رو میخوای برا پس عزات؟ به چه دردت میخوره؟!
گفتم: ولش کن خواهر. گفتم اگه زورم میرسید. حالا که دستمم نمیرسه بهش چه رسه به زورم!
گفت: همینو بگو! یه آن خیالم رفت که از طایفه موندی چِلهایی! بگذریم. یه راه میزارم پیش پات که دونسته جواب میده! چرا؟ چون دختر باخواجه ی خودم همینطوری شد، خودم با چشای خودم دیدم که شوورش افتاد به التماس!
گفتم: شوور من پای جونش هم میون باشه التماسی نیس. قُد تر از این حرفاس. حالا بگو شاید برای منم افاقه کرد.
یه نگایی به اینور و اونور کرد محض اینکه زنهایی که دو سه تایی دور هم نشسته بودن به حرف و حدیث گذاشتن پشت سر این و اون نشنفن و خودش را کشید جلو. سرشو آورد یه وجبی صورتم و گفت: میری یه بهونه ای جور میکنی و پات را میکنی تو یه کفش که طلاقت بده!
چشام گرد شد و رنگم پرید و نفسم شروع کرد به تند تند زدن. گفتم: این چه راهی پدربیامرز؟ اگه میخواستم طلاقم بده که این همه بدبختی نکشیده بودم. یه عمر تو خونه اش دندون سرجیگر گذاشتم و کلفت و گنده شنفتم و دم نزدم که یهو طلاقم نده. برو خدا عقلت بده. اومدی راه جلو پام بزاری یا چاه؟
بعد هم سرمو بالا کردم و گفتم: یاابالفضل این دیگه کی بود گذاشتی سر راهم؟ خواستم حاجتمو بدی، نه اینکه بگیری!…
زنک گفت: همینه که بدبخت شدی. عجولی. یه دقیقه زبون به دهن بگیر حرفم خلاص بشه اگه نخواستی نکن. اجبارت که نکردم. دارم راه جلو پات میزارم. بیا و خوبی کن حالا. گلایه میبری پیش آقا؟ لیاقت نداری…
دیدم پر بیراه نمیگه. بزار بشنفم اگه حرف یامفت زد که عمل نمیکنم.
چادرمو پس و پیش کردم و گفتم: بگو. خدا را چه دیدی یهو حرفت درست بود.
یه چشم و ابرویی اومد و گفت: چون اینجا دیدمت دارم راه میزارم جلو پات. اونم فقط محض ثوابش! اگه جای دیگه بود تره هم برات خورد نمیکردم با این اخلاق گندت. داشتم میگفتم، میری یه کاری میکنی که طلاقتو بده، بعدش یه پسر جوون میاد خواستگاریت. همینکه ببینه هنوز خواهان داری و چنین کسی اومده و پا پیش گذاشته برات یهو خیال میکنه چه خبره. لابد تو هم آش دهن سوزی بودی و اون ازت غافل بوده. اونوقته که بیاد به پات بیوفته و التماست کنه و با منت دوباره بشی زنش!!
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…