قسمت ۸۴۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۴۵ (قسمت هشتصد و چهل و پنج )
join 👉 @niniperarin 📚
از عصبانیت سرخ شده بود ، درست مث برزو. گفت: آره دایه. خوابه همش! خیالات آشفته! سر همینه که داری هذیون میگی. خورشیدتو نتونستی نگه داری، حالا که میبینی داری میشی آفتاب لب بوم هوس بچه زده به سرت؟ اونم پسر؟ پسر برزو خان؟ به بهونه ی اینکه چهار روز شیرم دادی میخوای ببندی به نافم که پسرتم؟ ننه فخری کجایی که ببینی کلفتِ یار غارت و محرم اسرارت داره سوسه میاد تو خونه ات! اگه اون خدابیامرز تورو شناخته بود حاضر بود شیر خر به خوردم بده نزاره تو پستون تو حلقم کنی و حالا مدعی بشی و صاحب پسرش. اصلا ببینم، شایدم میخوای به این بهونه مال و منال خان والا را هپل هپو کنی؟ هه. دیر اومدی دایه. دیگه کفگیر خان به ته دیگ خورده. دوپارچه آبادیو که بخشید به اون مفت خورایی که دختر دگوریشون در رفت، مابقی را هم که قباله ی زن جدیدش کرده! اون ندید بدید هم لابد چند روز دیگه یه میراث خور پس میندازه که دهنش اندازه ی عمارت خان گشاد باشه که راحت بتونه همه چی رو ببلعه! از این همه دارایی یه طویله ای مستراحی چیزی میشه میراث پسر ارشدش! پس بیخود خودتو به برزو خان و من نبند که چیزی دستتو نمیگیره. این امومزاده دیگه خیلی وقته که شفا نمیده! برو خدا رو شکر کن که همین چند تیکه رخت مونده تنت و لخت نیسی! اونم اگه فردا شهربانو ازت طلب نکنه…
دیدم پشت هم داره میبافه به هم. دست پیش رو گرفته و وقیح، اصلا به رو نمیاره که زد و بندی کرده با این دختره و تازه داره هرچی کثافت کاریه به خیک من میبنده. این دیگه همایون خان من نبود. خسرو خان بود، پسر برزو که حالا دیگه برای خودش شده بود یه هیولا. داشتم میترکیدم. غیر برزو هیچکس دیگه ای نبود که بتونه شهادت بده که این الدنگ پسر منه! از برزو هم میپرسید حتم دارم حاشا میکرد و تازه باهام چپ می افتاد و مینداختم بیرون از عمارتش. حس مادر فرزندی را تو خودم اخته کردم و مث تفتان غریدم و سرپا شدم.
گفتم: اگه تخم داری حرفایی که شنفتم و شنفتی را به آقات بگو ببینم تهش همون مستراح هم بهت میرسه یا نه! حرفی از زد و بندت به آقات نمیزنم اونم فقط محض خاطر همون شیری که تو حلقوم ناحقت ریختم، ولی چشم از تو و اون زنک ور نمیدارم. کج بری رسوات میکنم پیش خان…
با تندی گفت: چته پیرزن؟ دلم به حالت سوخت مث توسری خورده ها اینجا پلاس شده بودی، حالتو پرسیدم، یه چیزی هم بدهکار شدم؟ چشت داره در میاد که خان زن گرفته و تو این همه سال بی شووری کشیدی بهت فشار اومده دق دلیت را سر من خالی میکنی؟ تهمت میزنی اونم به خسرو خان؟ اصلا میدونی….
داشت خط و نشون میکشید که برزو خان سر و کله اش پیدا شد تو حیاط. داد زدم: برزو خان ما اینجاییم!
رو کردم به خسرو و گفتم: بچرخ تا بچرخیم. حالا حالیت میکنم…
خسرو رنگش پرید. گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…