قسمت ۸۴۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۴۱ (قسمت هشتصد و چهل و یک )
join 👉 @niniperarin 📚
بقچه را گذاشت زمین و اومد طرف عمارت….
از پشت تخته های پنجره گفت: تو کی هستی؟
گفتم: منم ننه مشتی. حلیمه خاتون.
یه سری تکون داد و گفت: زن به این چش سفیدی؟ خب رفتی خودتو بی وقت گیر انداختی تو خونه که چی؟ ملا به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت! یه روز دیگه از زیر کار در میرفتی نه همین امروز که بساط بخور بخور و بزن و بکوب به پا بود. بعید میدونم دیگه چیزی تو مطبخ مونده باشه. همه این گدا گشنه های امارت ریختن تا تهش را جارو کردن…
گفتم: چی داری میگی ننه؟ مگه نمیبینی در از بیرون چفت شده. مگه مرض دارم خودمو گیر بندازم؟ تو هم وایسادی تو این والزاریات به روضه خونی و نصیحت؟ بیا درو واکن.
گفت: هوووه. نترس عقب نمیوفتی! از این مراسمات زیاد دارن اینا. عین شاش دست پاچه هی پشت هم میگه درو واکن. مگه نمیبینی از بس جون کندم تو این خونه قدم تا شده؟ بزار ببینم دستم میرسه.
گفتم: بجنب ننه. ایشالا دستت میرسه. بعدش هم بیا تو خونه در اتاق هم از پشت چفت شده. اونم وا کن.
رفت و شروع کرد ور رفتن به چفت در. یکم که گذشت دیدم راهش را کشیده که بره. داد زدم: تورو به ارواح خاک شوورت نرو ننه. من گیر افتادم اینجا. یکی رو لااقل خبر کن…
داد زد: اسم اون مردکو نیار! ریدم تو روحش… تو هم یه ذره دندون سر جیگر بزار. دستم نمیرسه!
رفت و بقچه اش را به کول کشید و آورد. وازش کرد. دو تا کماجدون بزرگ از توش درآورد و گذاشت رو سر هم و بعد هم از راسته ی دیدم رفت بیرون. صداش اومد که در را وا کرد. دویدم پشت در اتاق. اومد پشت در و باز شروع کرد ور رفتن و غر زدن. صدای افتادن چفت که اومد در را وا کردم و دویدم. پام گرفت به کماجدونهاش و کلی پلو و قیمه پخش زمین شد. شروع کرد به داد و بیداد و نفرین کردن.
همونطور که با عجله میدویدم گفتم: فردا دوبرابرش را بهت میدم ننه…
نشست و شروع کرد با دست پلو و قیمه ها را از رو زمین جمع کردن. شروع کرد بد و بیراه گفتن: تو به کـون آقات خندیدی. امشب بچه ام و نوه هام بایست سر گشنه بزارن زمین. فردا میخوام بکنم تو…
مجال وایسادن نبود. دویدم طرف عمارت اصلی. چندتایی از مهمونا تک و توک مونده بودن که اونها هم داشتن میرفتن بیرون. دویدم طرف اتاق خان. تو راهرو خسرو از یه اتاقها اومد بیرون. چشمش که افتاد به من متحیر زل زد بهم و گفت: این چه سر و ریختیه دایه؟ کجا بودی تا حالا؟
گفتم: خان کجاس؟
شونه هاش را بالا انداخت و گفت: نمیدونم. دوماد شب عروسی کجاس؟ حتمی اونم همونجاس!
بعد هم باز زد زیر خنده و شروع کرد قهقهه زدن. از همون خنده های چندش آور.
گفتم: وقت بی معنی گیری نیس حالا خسرو خان. بگو برزو خان کجاس؟ کار واجب دارم.
اشاره کرد به اتاق فخری. گفت: قبلش در بزن. یهو قهره میکنه…
باز خندید. دویدم طرف اتاق فخری. قبل از در زدن گوش خوابوندم پشت در. صدایی نمی اومد. در زدم و در را واکردم. خان تنها نشسته بود تو اتاق روی تخت. چشمش که به من افتاد پا شد و گفت: معلوم هست کجایی؟ سر به زنگاه غیبت میزنه؟ کدوم گوری بودی….
نگاش افتاد به سر و ریختم و دستهای کبود و پاهام که حالا خون روش دلمه شده بود. گفت: این چه سر و وضعیه؟ مگه نگفتم بمون توی اتاق تا صدات کنم؟ کدوم گوری رفته بودی؟
رفتم تو و در را پشت سرم پیش کردم. گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…