قسمت ۵۲۱ تا ۵۲۵

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پانصد و بیست و یک)
join 👉  @niniperarin 📚

سورچی خواست کالسکه را هی کنه، قبل از اینکه قنوتش را توی هوا تکون بده و شلال کنه رو کپل اسبها برگشت و با اون چشمهای شومش خیره نگام کرد. شبیه همونی بود که وقتی از قلعه ی خان فرار کردم، بین راه با زغال دیدیمش. قد بلند بود و دیلاق، با چشمهای انگوری! ولی موهاش جو گندمی بود. همون وقت بد افتاد به دلم. خندید و دندونهای زرد گرازش نمایون شد.
دهن سیاهش را باز کرد و گفت: اجازه ی رفتن میدین؟
خواستم بگم نه و برم در کالسکه را باز کنم و خورشید را از توی اون دخمه ی سیاه بکشم بیرون که صدای خان درست از پشت سرم اومد: برو! به تاخت هم برو. بین راه هم نمی ایستی هر اتفاقی افتاد. دو سه تا سوار پشتت میان. حواسشون بهت هست. فقط خطا نکنی که وقتی برسی جای پول دادن، جونت را میگیرم. حواست شش دنگ جمع باشه…
سورچی گفت: خیالتون تخت باشه خان. دفعه اولم نیست که تو رکابتونم. دستتون برای ما نمک داره. هم زحمته هم برکت. حرمت برکتش را داریم.
خان گفت: حرف بسه! راه بیوفت دیره.
من همونطور هاج و واج بین این دوتا نگاشون میکردم. توی یه آن رأیم برگشت. یه نهیبی به خودم زدم و گفتم هرچه بادا باد. نمیزارم خورشید بره. حتی اگه به قیمت رو کردن دست برزو خان باشه.
دویدم طرف کالسکه. همون وقت سورچی شلاقش را تو هوا تکون داد، صدای جیغ خورشید از تو کالسکه با صدای تیز شلاق تو هم گم شد و پیچید تو هوا. اسبها از جا کنده شدن.
برزو هم انگار صدای خورشید را شنفته باشه داد کشید: مطربها چرا معطلین، بزنین و بکوبین رو اون ساز لامصبتون، وقت خوشیه الان.
مطربها کوبیدن رو ساز. من دویدم دنبال کالسکه. برزو فریاد کشید همه دست و رقص، بیا وسط. همه زورم را انداختم تو پاهام و تندتر دویدم. صدای جیغ خورشید را شنفتم باز. داد کشیدم آهای کالسکه را نگه دار. صدام تو صدای هلهله ی جمعیت که دیگه سر از پا نمیشناختن و وقت خوشیشون تمومی نداشت محو شد. سورچی محل نگذاشت و باز اسبها را بیشتر هی کرد. خورشید سرش را از پنجره کالسکه بیرون کرد. داشت زار میزد. داد زد: ننه چکار کردین با من؟ خسرو….
بغضش ترکید وسط صدای پای اسبها که رو شنها و برگهای خشکیده کف حیاط امارت به تاخت به طرف در میرفتن. نفسم دراومده بود، همونطور که زار میزدم داد کشیدم: تو را به ارواح خاک آقات کالسکه را نگه دار. تکه ی تنم، حاصل عمرم، خورشید زندگیم را نبر….
کالسکه نزدیک در امارت شد. خورشید دیگه جیغ و فریادی نمیکرد. سرش را یوری گذاشته بود لب پنجره کالسکه و فقط اشک میریخت و با چشمهای ملتمسش به من که مث مرغ پرکنده دنبال مرکب میدویدم نگاه میکرد. هزارتا حرف از همون نگاه معصومش میریخت بیرون و مث شلاق سورچی میخورد روی قلبم و سوز دلم را بیشتر میکرد.
تو درگاهی امارت سرعت کالسکه کم شد. خودمو رسوندم بهش. انگشتر خسرو که سر سفره عقد دادم به خورشید تو انگشتش بود و دستش از پنجره آویزیون بود بیرون. دوماد که خبری نداشت از چیزی، سعی میکرد با ملاطفت خورشید را بکشونه توی کالسکه.
همه زورم را جمع کردم و دستم را انداختم به دستگیره ی در. تا خواستم در کالسکه را باز کنم صورتم آتیش گرفت. سورچی شلاقش را خوابونده بود روی صورتم. بعدی را زد روی دستم. انگار که دست و صورتم را توی روغن داغ فرو کرده باشن. دستم از دستگیره رها شد. ولی رکاب کاسکه را چسبیدم.
داد زدم: قرم…ساق بچه ام را کجا میبری؟ نگهش دار…
کالسکه از در امارت بیرون رفت و اسبها تاختند. آویزون کالسکه بودم و نصف تنم کشیده میشد روی زمین. خورشید به تقلا افتاده بود و همونطور که گریه میکرد از پنجره آویزون شده بود تا بتونه دستم را بگیره.
پوست پاهام که کشیده میشد رو زمین ور اومده بود. خواستم دستش را بگیرم که دوماد از کمر گرفت و کشوندش توی کالسکه و داد زد سر سورچی : این زنیکه ی دیوونه ی پتیاره کیه آویزون ما شده؟ عرضه ی پس زدنش را نداری مردک؟
سورچی از روی نشمین گاهش برگشت و چندبار پشت هم با شلاقش کوفت رو دستم. دیگه طاقتم طاق شد و کالسکه را رها کردم. سکندری خوردم روی زمین و پهن جعده شدم. کالسکه جلو چشمم وارونه داشت ازم دور میشد و خورشید داد میزد: ننه! کاش صبر نمیکردی وقت شوورم بشه و اینجوری از دستم خلاص شی. کاش تا بچه بودم گذاشته بودیم سر راه!
کالسکه کوچیک شد و ته جعده گم شد. نگام را دوختم به آسمون. گرمای خونی که که از جای شیار شلاق روی صورتم جاری بود را حس میکردم. آبی آسمون قرمز شد و بعد هم همه چی سیاه شد.

join 👉  @niniperarin 📚

نزدیکهای غروب بود دیگه. به ساعت نمیکشید که آفتاب از سر چینه بپره. نمیدونم از خنکی هوا بود یا ضمادی که وردست طبیب داده بود. از هرچی که بود جلز و ولز سوختگی رو پام ساکت شده بود. حلیمه خیره مونده بود به کرباسی کف اتاق و هنوز داشت اشک میریخت. شاباجی ساکت بود و جم نمیخورد. نمیدونم از نارحتیش بود یا اینکه رفته بود تو یه عالم دیگه.
رو کردم به حلیمه و گفتم: غصه نخور خواهر. این چهار روز دنیا ارزشش را نداره. بالاخره همه مون را میخوابونن تو یه وجب جا. خدا از سر تقصیرات همه مون بگذره.
شاباجی گفت: الهی آمین!
گفتم: ایشالله روز هزار سال و سر پل صراط چشممون گریون نباشه خواهر.
اینو که گفتم انگار هیزم به آتیشش کرده باشم هق هقش بیشتر شد. گفتم: ولی من یکی که از اون خدیجه ی گور به گوری نمیگذرم. حالا نعوذبالله خود خدا را هم بیاد واسطه کنه من نمیگذرم. دیگه آخرت که مث این دنیا هردمبیل نیس. با هزار زور و زحمت یه بچه را پس بندازه تو براش بزرگ کنی، خودش هم سرش را بزاره زمین و بمیره! یه آب خوش نگذاشت تو این زندگی از گلوم پایین بره، تازه دو قورت و نیمش هم باقیه؟ حالا تازه بخواد اون دنیا طلبکارمم باشه. زکی!
باز حلیمه گریه اش بیشتر شد. شاباجی یه چشم و ابرویی اومد که یعنی حرفه میزنی؟ داغ دلش تازه میشه.
گفتم: من کور غیبگو ام خاتون. با این چشمای ریزم چیزای بزرگی دیدم تو این عمری که از خدا گرفتم. حتم دارم خورشیدت عاقبت به خیر شده که زن اون خسرو نشده!
حلیمه اشکش را با گوشه ی دومنش پاک کرد و گفت: اون روز، وقتی دنیا جلو چشمم تیره و تار شد زغال اومد جلو چشمم. انگار کن پونزده سال برگشتم عقب و هنوز نرفتم تو امارت خان. این همه سال یادم رفته بود حرف اون خدابیامرز را.
شاباجی گفت: خدا رحمت کنه همه ی رفتگون خاکو!
حلیمه ادامه داد: اونوقتی که من با خیال خوش و خامم میخواستم پام را بزارم تو اون خونه، زغال برگشت گفت یه حرفی میگم آویزه ی گوشت کن! مار پوست خودشو ول میکنه، اما خوی خودشو نه! تازه داشتم ملتفت حرفش میشدم. برزو براش انگار نه انگار بود. اگه حرفی میزدی میگفت: زن جماعت غلط میکنه رو حرف مردش حرف بیاره! میخواد زن آدم باشه، میخواد دخترش. مرد اگه به حرف ضعیفه باشه که دیگه مرد نیس! خواجه اس. یا برای لای جرز خوبه یا توی حرمسرا!
اما خودش مث سگ از فخری حساب میبرد. البته اونم تا وقتی آقای فخری زنده بود و رفت و اومدی تو سران داشت. بعدش دیگه فخری هم جرات امر و نهی به خان را نداشت. هرچی سنش میرفت بالا بیشتر شکل آقاش میشد. هم قیافه اش هم اخلاق سگش.
بعد اینکه هوش اومدم، دیدم مث جُل انداختنم تو کلبه و یه کلفت گذاشتن که حواسش بهم باشه. خان گفته بود تا یک هفته حق ندارم آفتابی بشم تو امارت. گفته بود میمونه تو کلبه تا وقتی حال و روزش ردیف شد بعد پاش را میزاره بیرون. حبسم کرد تو خونه ی خودم. بعدا فهمیدم چون خسرو داشته برمیگشته منو زندون کرده بوده که چشمش بهم نیوفته.
روز سوم بود که با عربده ی خسرو و سنگ و ساقاطی که میکوفت تو در و پنجره از خواب پریدم….

join 👉  @niniperarin 📚

روز سوم بود که با عربده ی خسرو و سنگ و ساقاطی که میکوفت تو در و پنجره از خواب پریدم.
داد میکشید: بالاخره کار خودتو کردی عجوزه؟! مگه آقام دخترت را ازت خواستگاری نکرد برام؟ گوش خوابونده بودی که من پام را بزارم از اینجا بیرون و شوورش بدی؟گم شو بیرون از خونه ی آقام. حق نداری بمونی اینجا! بیا بیرون. نه مادری هم اینکارو نمیکرد که تو کردی…بیا بیرون حلیمه…
عربده میکشید و سنگ مینداخت به در و پنجره. یکیش خورد تو شیشه و خورد و خاکشیر شد ریخت کف زمین. اشرف – همونی که گذاشته بودن مواظب من باشه – مث موش رفت کنج اتاق و کز کرد و سرش را گرفت میون دستاش. حرفی نزدم. یعنی تو اون موقعیت گوش خسرو بدهکار نبود که بخوام چیزی بهش بگم. جام امن بود همونجایی که نشسته بودم و تو تیر رس سنگهاش نبود. به سر و کله ام نمیخورد. ولی تک تک سنگهایی که مینداخت انگار درست میخورد وسط قلبم و دلم هری میریخت و میشکست با هر یه حرفی که همراه سنگش پرت میکرد. قلبم شکست خواهر. موندم سر جام و گوشم را سپردم به داد و بیدادش.
نمیدونی چی میگم. یه چیزی میگم یه چیزی میشنفی! غریب حسیه وقتی میدونی که اون کسی که بیرون داره برات خط و نشون میکشه و صدای عربده اش تا هفت تا آسمون میره پسر خودته! همون همایون خانت که وقتی نزاییده بودیش، چه روز و شبها همینکه خیال میکردی جاش تو دلت تنگه، براش درد دل میکردی و یه طورایی غم به دلت راه نمیدادی که نکنه یهو دلگیر بشه. همون همایون خانی که چه شبها تا صبح براش لالایی خوندی و نگذاشتی صدای لالایی یکی دیگه بره تو گوشش که نکنه به کس دیگه ای غیر تو عادت کنه و هوایی بشه! چقدر از دهن خورشید گرفتم و ریختم تو حلقش که نکنه تک پسرم، تنها امیدم که براش این همه صدمه خورده بودم و خفت کشیده بودم، هنوز پا نگرفته بلایی به سرش بیاد!
ولی حالا هم شیرین بود برام. تا حالا صدای داد قند عسلم را نشنفته بودم. همینکه داشت داد میکشید و میدونستم که هنوز هست و اگر هم باهام گوشت تلخی کنه بازم میتونم ببینمش برام کفایت میکرد. اون خورشید ننه مرده را که خودم با دست خودم از اینجا تاروندمش. ولی این یکی را طاقت نداشتم که بره. همین که بود بس بود.
یه سنگ دیگه پروند که از شکستگی شیشه رد شد و صاف خورد تو آینه ی در دار تو طاقچه. آینه صد تا تیکه شد و ریخت زمین. داد کشید: بیا بیرون بیشرف. خورشید را کجا فرستادیش….
اشرف که ترسیده بود گفت: کاری نمیکنی حلیمه خاتون؟ اگه بیرون نری میاد تو. بچه ی خان هم هست. نمیشه بهش حرفی زد. بهش بگو منم اینجام بلکه یکم فروکش کنه. میترسم همینطوری دست رو دست بزاری بیاد کلبه را به آتیش بکشه!
چپ نگاش کردم. گفتم: اگه از جونت میترسی وخی برو بیرون. ببینه تویی کاری نداره بهت. من از جام تکون نمیخورم. هرکاری میخواد بکنه بزار بکنه!
اشرف پا شد و رفت طرف در. خسرو صداش گرفته بود از عربده هایی که کشیده بود و دیگه جون داد کشیدن نداشت. اشرف یواش در را وا کرد و خواست بره بیرون که خسرو به هوای اینکه منم یه قلوه سنگ پرت کرد. سنگش یه راست از لای در رد شد و نشست رو پیشونی اشرف. انگار با مشت بزاری وسط هندونه، یه همچین صدایی اومد و بعد داد اشرف بلند شد و افتاد کف کلبه. خون از پیشونیش شره میکرد رو کرباسی کف اتاق. پاشدم دویدم طرفش. یه بند جیغ میکشید: آی سرم. سرم را شکوند. بعد هم از شدت درد ضعف کرد و بیحال شد. تندی یه لچک آوردم بستم رو پیشونیش و در کلبه را وا کردم و داد زدم: اگه مردی وایسا جوابت را بدم. نامردی را از کی یاد گرفتی که روی زن سنگ میپرونی؟ توشیر من که سه سال کوفتت کردی که رگ نامردی نبود. بگو بینم از کی به ارث بردی بی چشم و رویی را؟ حرف داری عینهو بچه ی آدم بیا جوابت را بشنو. دیگه عربده کشی و سنگ انداختنت چیه؟
خیال بیخود ورت نداره! همونقدری که اون ننه فخریت به گردنت حق داره، من بیشترش را دارم. دایه بودم ولی دلسوزتر از ننه ات! اونقدری که به تو شیر دادم به اون خورشید بینوا ندادم. خیال کردی چون پسر خانی هر المشنگه ای میتونی راه بندازی؟ حق مادری دارم به گردنت. اگه درست ادب نشدی تا بیام با یه ترکه سیاهت کنم و یادت بدم. چون پشت لبت سبز شده و یه کَچه دادی دست دخترم وهم ورت داشته دیگه صاحبش شدی که اومدی همچین صدات را انداختی رو سرت و هوار میکشی؟ نکنه چشات دوجا شده ، نمیبینی کی میون درگاهه که سر این دختره بینوا را زدی شکوندی؟ …
دیگه طاقتم طاق شده بود خواهر، اول میخواستم حرفی نزنم تا خودش خسته بشه و راهش را کج کنه طرف آغل فخری. ولی بعد دیدم اینطوری که فخری فیس و چسی و اون برزوی بی کفایت این بچه را تربیت کردن، تشر بهش نزم، فردای روز اینم میشه مث اونا. آدم از توش در نمیاد!
داد زد: تو نامردی! همین شیر تو رو خوردم که حالا سنگ میندازم. دستم میرسید میگفتم از میدون چند تا عراده توپ بیارن بکارن جلو کلبه ات تا حالیت بشه زیر قول زدن یعنی چه! با خاک یکیت میکردم. اینقدر بی چشم و رویی که روی آقام را بعد از این همه سالی که بهت پناه داده زمین انداختی!
چشمهام از حرفش چهارتا شده بود. داد زدم: برو از آقات بپرس بعد بیا اینطوری ندونسته بباف به هم….
گفت: پس چی خیال کردی؟ آقام همه چی را برام گفته!…
سرم سوت کشید. باز برزو همه چی را از گردن خودش وا کرده بود و خراب کرده بود رو سر من.

join 👉  @niniperarin 📚

سرم سوت کشید. باز برزو همه چی را از گردن خودش وا کرده بود و خراب کرده بود رو سر من.
میدونی خواهر، وقتی نه پشت داشته باشی و نه مشت، هر خری از راه میرسه همه چی را هوار میکنه رو سرت. برزو و فخری این وسط گربه میرقصوندن و روغن رو روغنشون میرفت و حرفشون سند بود برای همایون، منم که مث بلغور مونده بودم خشک. بَده شده بودم. نه حرفم خریداری داشت، نه گوش شنوایی بود برای دردم.
فروکش کردم. بحث فایده نداشت. خان کار خودش را کرده بود باز. همونجا سر جام نشستم لب پله. نگاش کردم. دلم به حال همایونم میسوخت. مث اسفند رو آتیش بالا پایین میپرید. همینکه تو دلم بهش میگفتم همایون، دلم براش پر میکشید، ولی همچین که خسرو خان صداش میکردم انگار باهام صد پشت غریبه میشد. نگام را دوختم تو نگاش و گفتم: آقات چی بهت گفته؟
داد زد: همه چی را گفته! گفته که بهش جواب سربالا دادی از اول…
گفتم: اینقدر عربده نکش حالیم بشه چی میگی. عین بچه ی آدم بگو منم ملتفت بشم…
باز داد زد: تو مگه چیزی هم حالیت میشه؟ اینکه به جفتمون شیر دادی را بهونه کردی که خورشید را شوور بدی بره.
همونطور که داد میزد شروع کرد به گریه کردن و گفت: میدونم دردت چیه. آقام سربسته بهم گفت. همش محض خاطر اینه که معلوم نیس شوورت کیه. چون میدونستی ننه ام پی آقاش و اصل و نسبش بالا میاد. ترسیدی دستت رو بشه. نمیخواستی جایی درز کنه سر هرزگی بچه زاییدی و آقام با اینکه میدونست بهت پناه داد! نگذاشت آواره بشی با یه بچه. اونم سر معرفت اینکه دیده بود دختر زاییدی و اگه ولت کنه تو گذر، دخترت را میخوای مث خودت بار بیاری. من که کاری به این کارا نداشتم. خودش را میخواستم….
چشمهام داشت سیاهی میرفت از حرفایی که به خورد بچه ام داده بود مردک قرمســـاق. نمیدونستم با چه زبونی بایست حالیش کنم که هرچی شنفته، وارونه بهش حالی کردن. دیگه الان هرچی میگفتم تف سربالا بود. باورش نمیشد که کی راست گفته و کی دروغ. حرفهای آقاش براش سند بود و منی که به چشم یه کلفت هرزه بهم نگاه میکرد یه پول سیاه حرفم پیشش اعتبار نداشت.
گریه امونم را برید. دیگه تحملش را نداشتم. توی همین حین و بین سر و کله ی رحیم پیدا شد. اومد سراغ همایون و در گوشش چیزایی گفت. همایون ساکت شد.
رحیم اومد کنارم. آروم گفت: خان گفته بری پیشش کارت داره. فخرالملوک خانم هم همین پیغوم را داده. اول بهتره برین سراغ خان بعدش برین پیش خانوم.
جوابش را ندادم. خودش پاشد رفت سراغ همایون و دستش را گرفت و از اونجا برد. صدای آخ و وای و ناله ی اشرف از تو کلبه بلند شد. تازه داشت هوشش میومد سر جا و دردش را حس میکرد. منم تازه انگار به هوش اومده بودم بعد از این سالها و تازه داشتم درد خنجری که برزو بهم زده بود را میفهمیدم.

 

join 👉  @niniperarin 📚

سرم سوت کشید. باز برزو همه چی را از گردن خودش وا کرده بود و خراب کرده بود رو سر من.
میدونی خواهر، وقتی نه پشت داشته باشی و نه مشت، هر خری از راه میرسه همه چی را هوار میکنه رو سرت. برزو و فخری این وسط گربه میرقصوندن و روغن رو روغنشون میرفت و حرفشون سند بود برای همایون، منم که مث بلغور مونده بودم خشک. بَده شده بودم. نه حرفم خریداری داشت، نه گوش شنوایی بود برای دردم.
فروکش کردم. بحث فایده نداشت. خان کار خودش را کرده بود باز. همونجا سر جام نشستم لب پله. نگاش کردم. دلم به حال همایونم میسوخت. مث اسفند رو آتیش بالا پایین میپرید. همینکه تو دلم بهش میگفتم همایون، دلم براش پر میکشید، ولی همچین که خسرو خان صداش میکردم انگار باهام صد پشت غریبه میشد. نگام را دوختم تو نگاش و گفتم: آقات چی بهت گفته؟
داد زد: همه چی را گفته! گفته که بهش جواب سربالا دادی از اول…
گفتم: اینقدر عربده نکش حالیم بشه چی میگی. عین بچه ی آدم بگو منم ملتفت بشم…
باز داد زد: تو مگه چیزی هم حالیت میشه؟ اینکه به جفتمون شیر دادی را بهونه کردی که خورشید را شوور بدی بره.
همونطور که داد میزد شروع کرد به گریه کردن و گفت: میدونم دردت چیه. آقام سربسته بهم گفت. همش محض خاطر اینه که معلوم نیس شوورت کیه. چون میدونستی ننه ام پی آقاش و اصل و نسبش بالا میاد. ترسیدی دستت رو بشه. نمیخواستی جایی درز کنه سر هرزگی بچه زاییدی و آقام با اینکه میدونست بهت پناه داد! نگذاشت آواره بشی با یه بچه. اونم سر معرفت اینکه دیده بود دختر زاییدی و اگه ولت کنه تو گذر، دخترت را میخوای مث خودت بار بیاری. من که کاری به این کارا نداشتم. خودش را میخواستم….
چشمهام داشت سیاهی میرفت از حرفایی که به خورد بچه ام داده بود مردک قرمســـاق. نمیدونستم با چه زبونی بایست حالیش کنم که هرچی شنفته، وارونه بهش حالی کردن. دیگه الان هرچی میگفتم تف سربالا بود. باورش نمیشد که کی راست گفته و کی دروغ. حرفهای آقاش براش سند بود و منی که به چشم یه کلفت هرزه بهم نگاه میکرد یه پول سیاه حرفم پیشش اعتبار نداشت.
گریه امونم را برید. دیگه تحملش را نداشتم. توی همین حین و بین سر و کله ی رحیم پیدا شد. اومد سراغ همایون و در گوشش چیزایی گفت. همایون ساکت شد.
رحیم اومد کنارم. آروم گفت: خان گفته بری پیشش کارت داره. فخرالملوک خانم هم همین پیغوم را داده. اول بهتره برین سراغ خان بعدش برین پیش خانوم.
جوابش را ندادم. خودش پاشد رفت سراغ همایون و دستش را گرفت و از اونجا برد. صدای آخ و وای و ناله ی اشرف از تو کلبه بلند شد. تازه داشت هوشش میومد سر جا و دردش را حس میکرد. منم تازه انگار به هوش اومده بودم بعد از این سالها و تازه داشتم درد خنجری که برزو بهم زده بود را میفهمیدم.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚