قسمت ۸۳۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۳۸ (قسمت هشتصد و سی و هشت )
join 👉 @niniperarin 📚
توران آغا گفت: حالا من زن آقات بشم چه توفیری میکنه با اون ضعیفه که میگی؟ اومدیم و آقات زد و یه داداش از من برات پس انداخت! همه ی مایملکش هم ارث گذاشت برای اون. اونوقت نبایست هراس اینو داشته باشم که بخوای منم مث اون سر به نیست کنی؟
خسرو براق شد بهش و گفت: اول اینکه اون دیگه کاری ازش نمیاد. دوم اینکه زنگوله ی پای تابوت میخواد عزاش را بگیره؟ زن میخواد بگیره که ظفت پیریش را داشته باشه. سوم اینکه گیریم دود از کنده بلند شد و شکمت هم اومد بالا، تو فرق داری با اون. هرچی باشه شناسی، نون و نمک همو خوردیم. هواتو دارم که هوامو داشته باشی. اگرم خواست برفرض محال بود و نبودش را ببخشه به بچه ی تو، میدونم که خودت حواست هست و نمیزاری! محض سر سلامتی خودت و بچه ات هم که شده میگی خسرو خان واجب تره تا این نورسیده ای که حالیش نیست و داراییت و اسم و رسمت رو به فنا میده! ولی اون ضعیفه این چیزا حالیش نبود با اون چشای وحشیش. خان رو جادو کرده بود. هر کی هر چی میگفت برزو خان انگاری که توی هپروت سیر کنه چشمش به اون بود. مث روز برام روشن بود اگه توله ای هم پس مینداخت همه چیزو میخواست برای اون.
بعد هم یه نگاه هیز به توران آغا کرد و لپش را کشید و گفت: تو هم دیگه برو خوشت باشه! میشی زن خان والا و ننه ی خسرو خان.
بعد هم زد زیر خنده. قهقهه میزد. تا حالا اینطوری ندیده بودمش. از فرط خنده شونه هاش میلرزید. از این حالتش ترسیده بودم. تو همون حال گفت: نمیدونی چه حالی میده ننه ی آدم از خودش کوچیکتر باشه…
توران آغا بهت زده نگاش میکرد. صدای خان بلند شد که برزو را صدا میکرد. توران آغا سریع روبنده اش را انداخت و خسرو هم که زور میزد دیگه نخنده از اتاق رفت بیرون.
انگاری سیاه زمستون انداخته بودنم وسط حوض یخ شکسته! این خسرویی که دیده بودم را نمیشناختم. بدتر از اون این توران آغا بود که حتمی با خسرو سر و سری داشته بود و حالا داشت میشد زن برزو!
همون صدای همیشگی یهو پیچید تو سرم. گفت: خاک تو سرت حلیمه خاتون! دیشب نشستی سر خطبه عقد، بله را گفتی، حالا هم مث دسته ی بیل با بزک دوزک عروسی چپیدی تو دولابچه؟ اون یکی که یه ذره حرف شنوی ازت داشت را از صحنه به در کردی که یکی دیگه بیاد تو میدون که تره هم برات خورد نمیکنه و فردا میخواد هزار جور امر و نهی ات کنه؟ همین حالا برو بیرون و پته اش را بریز رو آب و بفرستش خونه ی آقاش…
دیدم راست میگه. تا ابد که نمیتونم رازمو مث الان خودم تو دولابچه قایم کنم. بایست میرفتم بیرون و سر و ته قضیه را هم می آوردم. رخت و لباس عروسی را هم میپوشیدم و میرفتم میشنستم توی مجلس! اونوقت کی میتونست چی بگه؟
همین که خواستم در دولابچه را وا کنم در اتاق وا شد و خسرو سرش را کرد تو. گفت: فرز بیا برو تو اون یکی اتاق. مشاطه اومده. زود باش حالا دعوتیا میرسن…
توران آغا دوید. خسرو گفت: ضمنا، خان والا دستور داده منبعد تو این خونه اسمت شهربانوه. صدات کرد نزنی به کر گوشی!
رفتن بیرون و در را بستن. اومدم از دولابچه بیرون. تو روم را کشیدم و یه سر و گوشی آب دادم. کسی بیرون پنج دری نبود. رفتم تو اون یکی اتاق و رخت عروسی را پوشیدم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…