قسمت ۴۶۱ تا ۴۶۵

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت چهارصد و شصت و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

خورشید را گذاشتم رو تخت فخری و خواستم برم طرف گهواره. یهو پاشد از جاش و گفت: یه دقیقه صبر کن!
بعد هم صدا کرد: زرگیس!
همون دختره که پشت در بود آنی اومد تو.
فخری گفت: یه منقل و اسفند بیار.
زرگیس انگار که از قبل حاضر داشته باشه، رفت و زود برگشت با یه منقل تو دست. بعد هم اومد بالاسر گهواره و اسفندی که تو مشتش داشت را گردوند دور تا دور گهواره و بالاسر همایون و بعد هم دور فخری و تند تند هم میخوند:
اسفند و اسفندونه، اسفند سی و سه دونه، قضا به دور،بلا به دور، به حق این صاحب نور، مرغ زمین، مرغ هوا، جن و پری، آدمیزاد، از خویش و قوم،از بیگونه، از شنبه زا تا جمعه زا، هر چشم ناپاکیه، بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل، به حق شاه مردان، درد و بلا بگردان!
بعد هم مشتش را خالی کرد رو منقل و یه چشم و ابرو هم برای من اومد و رفت بیرون!
فخری گفت: نه اینکه فکر کنی به خاطر توست حلیمه. دستور خان والاست. هر کی بیاد و بره دفعه ای اول که چشمش به این شازده میوفته باید اسفند دود کنیم. تو که از خودمونی، شناسی! میدونم چشمت شور نیست!
روی گهواره را داد کنار. دل تو دلم نبود برای دیدن بچه ام. رفتم جلو. آروم خوابیده بود. درشت شده بود نسبت به شبی که زاییدمش. تازه اگه شیر خودم را خورده بود، نه این فخری ریق ماسی که شیرش قوه نداره را، حتمی درشت تر میشد.
بی تاب بودم که چشماش را ببینم. خواب بود ولی. بالاسرش وایسادم، زل زدم تو چشماش که شاید یه لحظه بازشون کنه و حسرت دیدنش به دلم نمونه امشب. شروع کردم گهواره را تکون دادن و براش لالایی خوندن. قبل از به دنیا اومدنش قول داده بودم بهش که هر شب براش لالایی میخونم. تو حال خودم بودم که دیدم دست و پاش را تکون داد. داشت بیدار میشد. گهواره را نگه داشتم و خیره شدم تو اون چشمای کوچیکش. همین که خواست چشماش را واکنه یهو فخری پشه بند را انداخت رو گهواره. صدای گریه ی همایون بلند شد و از صدای اون خورشید هم پرید بالا و شروع کرد به گریه.
فخری گفت: بچه ات گشنه است. به دادش برس. بعد هم خودش همایون را برداشت و نشست اونطرف تخت. پشتش را کرد به من و شروع کرد بهش شیر دادن. نگذاشتم فخری ببینه که اشک میریزم. خورشید را بغل کردم و رفتم بیرون…

join 👉 @niniperarin 📚

دو سال گذشت. خورشید و خسرو شده بودن همبازی هم و همونطوری که برزو گفته بود بزرگ کردن جفتشون افتاده بود گردن من. فخری غیر سرکشی و امر و نهی به من کار دیگه ای نداشت و فیس و افاده اش شده بود صدتای قبل. علی الخصوص از وقتی یکسال بعد از زاییدن جفتمون خان والا افتاد و مُرد و برزو خان رفت و آمدش به دربار بالا گرفت و شد مهماندارباشی شاه، فخری خودش را جزو درباریون به حساب می آورد و دیگه خدا را بنده نبود. علی الخصوص که بعد از نایل شدن برزو به این سمت و مراوده ای که با سفرای اجنبی پیدا کرده بود، فخری هم توی همه ی مهمانیها و بزمهایشان شرکت میکرد و خودش را با زنهای آکله گرفته ی اونها قیاس میکرد و توی امارت هم تموم سعیش بر این بود که هرچه بیشتر چیزهایی را که از اونها میدید به بقیه تحمیل کنه و شکل اونها رفتار کنه و بزم بده.
هرچند حرصم میگرفت از این کاراش خواهر، ولی باز راضی بودم. چون هرچی بیشتر سرش گرم این مسایل بود، وقت بیشتری را من میتونستم با بچه ها سر کنم و اونطوری که دلم میخواد به جفتشون خصوصا همایون خان برسم. برزو هم که دیگه اقتدارش میچربید به دوره ی خان والا توی امارت و سعی میکرد یه طوری با من رفتار کنه که انگار نه خانی اومده، نه خانی رفته. مث قبل نبود رفتار و حرفاش باهام. خود من هم جرات نمیکردم مث سابق به پر و پاش بپیچم. معلوم نبود که چی بشه تا یه شب راه گم کنه و یه سری بزنه به کلبه ی من. اونم حتم دارم وقتی بود که دیگه فخری دلش را میزد که یادی میکرد از من. ولی نبایست حق و ناحق کرد خواهر. با همه ی این احوال هوای من و بچه هاش را داشت و نمیگذاشت بهم سخت بگذره یا کسی اجازه ی امر و نهی را بهم نداشت از کسایی که توی امارت بودن. برای همین هم خودش یه مقام من درآوردی درست کرد توی امارت به نام لـَـلِه باشی و من شدم مسئول لــله های امارت. اول که فقط خودم بودم و خودم، ولی بعدا دوتا کلفت هم گذاشت زیر دستم که کارشون شستن کهنه های بچه ها بود و همراهی من توی حموم کردنشون و غذا دادن و اینها. خلاصه هر جایی هر کاری داشتم میتونستم به اون دوتا امر و نهی کنم که یکیشون هم همون زرگیس بود.
گذشت تا اینکه یک روز فخری اومد و گفت که آماده باشم و رخت و لباس و زرت و زبیل به اندازه ی کافی بردارم چون برزو خان امر کرده چند روزی میخوایم بریم سفر هوایی عوض کنیم. پرسیدم کجا؟ گفت: همون قلعه ی برزو خان تو ولایت. چندتایی مهمان فرنگی داره که میخواد با اونها بریم اونجا برای شکار و خوش گذرونی!
تا این را گفت دلم هُری ریخت پایین. برمیگشتم اونجا، حتم داشتم که با ننه و آقام چشم تو چشم میشم. روی دیدنشون را نداشتم….

join 👉 @niniperarin 📚

تا این را گفت دلم هُری ریخت پایین. برمیگشتم اونجا، حتم داشتم که با ننه و آقام چشم تو چشم میشم. روی دیدنشون را نداشتم.
چاره ای نبود. خان خواسته بود و باید میرفتیم. حالا چه دل من بخواد چه نخواد، فرقی نمیکرد! مهم نبود که زن برزو خان که حتی کسی نمیدونست زنش هست دلش چی میخواد.
مایحتاجی که لازم بود برای چند وقت را جمع و جور کردم. سه روز بعد گاریها و کالسکه ها را ردیف کردند توی حیاط امارت و کلی هم خدم و حشم جمع کردند که بریم به قلعه. یک کالسکه گذاشته بودند مخصوص من و بچه ها و ده نفر هم مامور محافظت و امنیت ما کردند. فخری با برزو توی یک کالسکه ی دیگه بود و مهمانهای فرنگیشون هم پشت سرشون. گلاب را یک روز زودتر روونه کرده بودند که وقت رسیدن ما و مهمونهای خان مطبخ گرم باشه و کم و کسری نباشه تو پذیرایی و خورد و خوراک.
شیپور رفتن را زدن بالاخره و کالسکه ها راه افتادند. همینکه از امارت رفتیم بیرون شور افتاد به دلم. تا قبل از اون همش به این فکر میکردم که وقتی ننه و آقام را ببینم بعد از این همه سال چه جوابی بهشون بدم! روم نمیشد و خجالت میکشیدم از اینکه بی خبر گذاشته بودم و رفته بودم و پیغومی هم براشون نفرستاده بودم این چند سال که لااقل از حال و روزم مطلع بشن. ولی باز خودم را دلداری میدادم که حتمی با دیدن نوه شون آتیششون فروکش میکنه و میبخشنم.
فقط چیزی که آزارم میداد این بود که به اونها بایستی بگم کدوم یکی بچه ی منه؟ خسرو یا خورشید؟
همه ی راه درگیر این قضیه بودم با خودم تا اینکه بالاخره نزدیکهای غروب که شد رسیدیم به ده. توی روم را گرفتم که اگه کسی دید منو نشناسه و مثل ندیده ها شروع کردم با دقت از همون جعده ی ورودی ده همه چیز را با دقت نگاه کردن. متر به متر که کالسکه جلو میرفت و در و دیوار آبادی را که میدیدم خاطره های بچه گیم جلو چشمم جون میگرفت. بغضم گرفته بود.
بالاخره رسیدیم جلوی ورودی قلعه. صدای قلبم را میشنفتم. بچه ها را محکم گرفته بودم تو بغلم و تکون نمیخوردم. نمیدونستم هنوز ننه و آقام توی قلعه ان یا بعد از من برگشتن تو همون خونه ی خودمون وسط ده.
وارد قلعه شدیم و همه با سر و صدا و همهمه از کالسکه هاشون پیاده شدن. من ولی نشسته بودم هنوز. با اینکه برای خودم دیگه زنی شده بودم و دوتا بچه تو بغلم بود، ولی ترس داشتم که پام را بزارم بیرون. چه روزایی که با برزو خان نداشتم توی این قلعه!
تو فکر بودم که یهو در کالسکه را باز کردند. فخری سرش را آورد تو و گفت: پیاده نمیشی؟ ترکیدن این بچه ها. نمیخوای سرپاشون کنی؟
پام را گذاشتم از کالسکه بیرون. نگاهی به سرتا پای قلعه انداختم. هنوز شمایلش مثل قبل بود ولی انگار روحی که وقتی از اینجا رفتم داشت را دیگه نداشت. راه افتادم که برم تو. یهو ته حیاط چشمم به چیزی خورد. براق شدم بهش. یه پیرزن خمیده نشسته بود ته حیاط قلعه و یکی از آدمهای برزو داشت با زور چوب بلندش میکرد که جلوی مهمونهای خان آبرو ریزی نکنه یهو. خیره شدم بهش. از چادرش شناختمش. ننه ام بود. هنوز همون چادر چندسال پیشش سرش بود…..

join 👉 @niniperarin 📚

هنوز همون چادر چندسال پیشش سرش بود. خواستم برم سراغش، ولی تو اون بلبشو و جلوی مهمونها نمیشد. خصوصا که فخری هم منتظر ایستاده بود تا ببینه که بچه ها میبرم تو. بهتر دیدم فرز برم و بچه ها را جاگیر کنم و برگردم سراغش. پام را که گذاشتم توی ساختمون قلعه فخری گفت: یه اتاق گفتم رو به راه کنن برای تو و بچه ها. مهمونها را راهنمایی کنم میام برای شیر دادن خسرو! رحیم اتاق را نشونت میده.
بعد هم تند تند قر به کونش داد و دوید دنبال اون اجنبیها که به قول خودش آبرو ریزی نشه جلوشون. وسط راه دوباره برگشت و گفت: اگه دیر کردم خودت خسرو را شیر بده. گشنه نخوابه!
سر تکون دادم. رحیم اشاره کرد که دنبالش برم. به زرگیس گفتم بیاد اتاق را یاد بگیره و بعد برگرده رخت و لباس و چیزای دیگه که آورده بودیم برای بچه ها را بیاره تو اتاق. پشت رحیم میرفتم و از راهی که داشت میرفت خدا خدا میکردم که اونجایی که فکر میکنم نباشه. رسیدیم. در را باز کرد و گفت: اینجاست. بفرما تو حلیمه خاتون.
همونجا بود. اتاق خودم، اون زمانی که تو قلعه بودم. شب آخری از همینجا رفتم سراغ زغال و از قلعه فرار کردم. پام را از درگاهی گذاشتم تو. همه چیز اتاق را عوض کرده بودند و یک گهواره هم گذاشته بودند وسط اتاق و یه ننو هم از چوبهای سقف آویزون کرده بودند. دلم گرفت و بی اختیار یه بغضی پیچید تو گلوم. با همه ی سختی و رنجی که کشیده بودم تو این چند سال ولی انگار همین دیشب بود که یواشکی از این اتاق اومدم بیرون و فرار کردم از این قلعه. چه خوشخیال بودم اون شب. فکر میکردم دفعه ی بعدی که برمیگردم اینجا با لب خندون و بچه به بغل و کنار برزو خان، با عزت و احترام میام! کاش قلم پام شکسته بود اون شب و بی گدار نمیزدم به آب!
زرگیس خرت و پرتها را آورد تو. شیر بچه ها را دادم و همایون خانم را گذاشتم تو گهواره و خورشید را تو ننو. بعد هم سپردم به زرگیس که حواسش جمع بچه ها باشه تا من برگردم.
خواستم برم سراغ ننه ام. ولی بهتر دیدم قبلش یه سری بزنم به گلاب، توی مطبخ. هرچی باشه اون زودتر اومده بود و از چند و چون اینجا زودتر خبر دار شده بود.
سرش شلوغ بود تو مطبخ و داشت مدام داد و بیداد و امر و نهی میکرد به وردستهاش و یه جمله در میون هم یه فحشی بهشون میداد که میخوان آبروش را بالاخره جلوی خان و مهموناش ببرن با این کار کردنشون.
صداش کردم. از همون دور دست تکون داد و به دیگی که سرش ایستاده بود اشاره کرد که نمیتونه بیاد و دستش بنده. رفتم پیشش. سلام علیک کردم. گفت: هان! بالاخره برگشتی ولایت. خیال نمیکردم بیای! ولی آدم هر جا بره، آخرش جلد خونه ی خودشه. یه روز برمیگرده بالاخره. حالا فرقی نمیکنه مرده یا زنده. یا میاد، یا میارندش!
گفتم: ننه ام را دیدم وقت اومدن کنار حیاط. اون منو ندیده هنوز. تو زودتر اومدی اینجا حرفی نزد؟ چیزی نگفت؟
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: ….

join 👉 @niniperarin 📚

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: بیچاره ننه ات! دلم میسوزه به حالش. بد کردی در حق این پیرزن و پیرمرد. همین که حواسش یکم سرجا مونده باز برو خدا را شکر کن. اول که منو نشناخت بعد این همه سالی که میام اینجا و میرم. خوب که زل زد تو چشمام دیگه شناخت و شروع کرد به گریه زاری و گفت: دختر نازنین ته تغاریمو گرگ برده. هرچی گفتم اشتباه میکنه به خرجش نرفت. میگفت مشتی خودش با چشمهای خودش دیده که لباسهای تیکه پاره ات همون دور و بر بوده! گرگ را خلاصش کرده و آورده برای ننه ات. خلاصه به هوای اینکه گوشت و استخون تو توی شکمشه آوردن خاک کردن ته حیاط کنار اون درخت انجیر. روزا میره بالا سر قبرت میشینه!
با حرفاش جگرم آتیش گرفت. به هوای خوشبختی خودم، ننه ام را بدبخت کرده بودم و خودم با دستهای خودم داغ رو دلش گذاشته بودم. زدم زیر گریه و همونجا نشستم کنار اجاق. گفتم: حالا میگی چکار کنم خاتون؟ چطوری برم سراغش و بگم بعد از این همه غصه که خوردی من زنده ام؟
گفت: آخرش که چی؟ نبایست بری؟ بالاخره شاید تو رو ببینه دلش آروم بگیره. گناه داره طفلک اینطوری پا در هوا بمونه.
گفتم: آقام چی؟ شاید با اون حرف بزنم اول بهتر باشه. هرچی باشه زبون ننه ام را بهتر حالیشه بعد یه عمر زندگی باهاش.
گفت: رفته بودم توی ده دیروز ماست بگیرم که بی مخلفات نمونه سفره. پرسیدم از یکی دو نفر در مورد ننه ات. بعد از اینکه تو گم میشی، ننه ات خیلی بی تابی میکرده. همه ی اهالی را جمع میکنه آقات و میرن تو کوه و دامنه پی تو بگردن. نگفته بودن انگار که با زغال دوتایی گم شدین. حتم دارم کسر شأن آقات بوده. دو روز میگردن و خبری نمیشه. ننه ات بیتابی میکرده و میخواسته بیاد شهر. مدام میگفته میدونم رفته شهر دخترم. ولی بعد از چند روز آقات یه جنازه گرگ میاره و آب پاکی را میریزه رو دستش. حتمی برای اینکه بیخود دیگه به برگشتنت دل خوش نکنه. چند روز بعد هم آقات میره به رحمت خدا. وصیت کرده بوده که تو دامنه ی کوه خاکش کنند رو به جعده ی ورودی ده!…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚