قسمت ۴۰۱ تا ۴۰۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت چهارصد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

خواستم برم جلو. گلاب نگذاشت. زغال داشت از حال میرفت که یکی داد زد: بسه، بازش کنین دیگه…
صدا از بالاسر میومد. نگاه کردم. برزو و چند تای دیگه تو ایوون بالاخونه ایستاده بودند و تماشا میکردن.
باز برزو داد زد: ببرین مرحم بزارین کف پاش.
اصلا نگام نکرد. رفت داخل. فلک را از پای زغال که نصفه نیمه هوش بود، باز کردند و یکی از اونهایی که اونجا بود انداختش رو کولش و راه افتاد. بقیه هم که داشتند با هم پچ پچ میکردن دوتا دوتا و سه تا سه تا پخش شدن. گلاب دستم را گرفت و گفت: بریم. گفتم نیای به خاطر اون طفل معصوم تو شکمت. ناخوشی و اعصاب خوردیت خوب نیس براش.
گفتم: کجا میبرنش؟
گفت: تو یکی از این اتاقهای دور باغ که نوکرا توش سر میکنن.
راه افتادم دنبال اونی که زغال را رو کولش میبرد.
هرچی گلاب حرص خورد و حرف زد که: نرو؛ دردسر درست میکنی برای خودت و اون بدبخت.. گوشم بدهکار حرفاش نبود. زغال را برد تو یه اتاق ته حیاط، یه جای پرت پشت درختها که از هیچ کجای امارات دید نداشت. چهارتا اتاق بود کنار هم که بیشتر به دخمه میخورد. طنابی از یه درخت به درخت دیگه بسته بودند که یعنی بند رخت بود و چندتا پیرهن و شورت و شلوار مردونه که همه شون هم از بس پوشیده بودن سوراخ سوراخ بود و زنبوری، روشون آویزون بود.
زغال را برو تو یکی از اتاقها و تندی اومد بیرون. چشمش به من و گلاب که افتاد گفت: اینجا چکار میکنی آبجی گلاب؟ خان شما را ببینه اینطرف، عاقبتتون کم از این زغال اخته نمیشه. بنده خدا هربار یه چیزی از یه جاش میکنن این نامسل….
حرفش را خورد و خواست حرف را عوض کنه. گفت: این کیه همرات؟ ندیده بودمش تا حالا.
گلاب گفت: شاگردمه تو مطبخ مشتی ایاز.
ایاز گفت: خدا بهت ببخشه. بهتره برین خاتون. لاپورتتون را میدن یهو.
گفتم: مگه مرحم نمیخوای؟
گفت: چطور؟
گفتم: کسی حرفی زد بگو مرحم آورده بودن برای این بدبخت.
گفت: مرحم که آماده هست پیش ….
گوش ندادم به حرفش. راه افتادم طرف اتاق.
گفتم: هر کی پرسید، اگه پرسید، همینو بگو. خودت هم برو مرحم بیار.
هرچی گفت و واگفت که نرم تو اتاق براش دردسر میشه، رفتم.
زغال نای آه و ناله هم نداشت دیگه. رفتم بالاسرش. چشماش نیمه باز بود. گفتم: زغال، منم حلیمه. میشنفی؟
چشماش را بیشتر وا کرد و منو که دید سر تکون داد.
گفتم: چی شده زغال؟ چرا فلکت کردن؟ به خاطر من؟
یه پوسخند اومد رو لباش که بیشتر به زهرخند میخورد.
به زور لبهای خشکیده اش را باز کرد از هم و با صدای گرفته گفت: بخاطر تو نیست، بهونه اش تویی. خودت را اینجا معطل نکن حلیمه. عاقبتت میشه عین من و بقیه ی کلفت و نوکرا. کفتر چاهی، جاش توی چاهه. بپر از اینجا و خودتو رها کن.
گفتم: نمیزارم کفتر باشم. باز میشم و کپ میکنم رو سرشون…
خندید به حرفم و سر تکون داد. به نظرش مسخره بود حرفم.
ایاز اومد تو. مرحم به دست. گفت: پاشو دختر تا ما را هم گرفتار نکردی.
پاشدم و اومدم بیرون. دم درگاهی برگشتم و گفتم: من اینجا، تو هم اینجا. یه روزی میخندی به خنده ی الانت…
join 👉 @niniperarin 📚

گفتم: من اینجا، تو هم اینجا. یه روزی میخندی به خنده ی الانت.
ایاز زیر لب غر و لند کرد: لااله الی الله… آخر الزمون شده. همه جوره دیده بودیم الا اینکه یه دختر با خواجه بریزه روهم. خوبه والا…
خواستم جوابش را بدم، دیدم شر میشه، هم برای خودم، هم اون زغال نگون بخت.
برگشتیم با گلاب به مطبخ. بالقیس زودتر رسیده بود و داشت با آب و تاب قضیه فلک کردن زغال را تعریف میکرد و بقیه کارگرای مطبخ هم گِرد، دوره اش کرده بودند و با چشمها و دهن های باز به حرفهاش گوش میدادن. ما که رسیدیم مثل موش که گربه دیده، هر کدوم به یه وری در رفتن و مشغول شدن. فقط اون پیرزنی که کوه سبزی جلوش بود در نرفت. آروم آروم برگشت طرف سبزیهاش. گلاب گفت: چشمم روشن. همینه دیگه. یه دقیقه نباشم کل جماعت قلعه بایست شوم پیاز خام سق بزنن. از تو یکی دیگه بعیده ننه سبزی. عوض اینکه بفرستیشون سر کاراشون خودت هم قاطیشون شدی؟
ننه سبزی گفت: مگه من دل ندارم ننه؟ از صبح تا شوم تو این تاریکی و گرمای مطبخ دارم….
گلاب پرید تو حرفش: باشه. نمیخواد همون حرفهای همیشگی را تکرار کنی. حفظم همه اش را.
ننه سبزی گفت: همه تون مث همین. حال شنفتن حرفهای یه پیرزن را ندارین.
گلاب هیچی نگفت و راه افتاد که بره طرف پستو.
ننه سبزی گفت: این پسره، کریم، از تو اندرونی پیغام آورده بود..
گلاب ایستاد.
ننه ادامه داد: گفت؛ این دختره تازه وارد را امشب میبری اون کلبه چوبی بزرگه. دادن تمیزش کردن براش. خانوم گفته فعلا اونجا باشه. امروز هم دیگه نمونه تو مطبخ. بره استراحت کنه از فردا شروع کنه.
گلاب اومد جلو. گفت دیگه چیزی نگفت؟
ننه سبزی سرش را به نشونه ی نه تکون داد و مشغول سبزیهاش شد.
گلاب مکثی کرد و گفت: بقچه ات را بردار بریم کلبه را نشونت بدم.
بعد هم دوباره داد زد و سفارش کرد به دخترهای مطبخ.
بیرون که اومدیم گفتم: چیه گلاب؟ چرا تو فکری؟
گفت: عجیبه که گفته بری اونجا. حتم دارم برزو پیغام داده وگرنه فخری حواسش به این جاها نیست.
گفتم: چطور مگه؟
سگرمه هاش را کشید تو هم و باز رفت تو لک. گفت: هروقت اون میرآقا بی همه چیز میومد اینجا و میخواست شب بمونه میرفت توی این کلبه. دیگه معروف شده بود اینجا به کلبه ی میرآقا. چه کارایی که نکرد اون تو. حقش بود اون بلایی که سرش آوردم…
رسیدیم. یه کلبه ی چوبی بزرگ بود ته باغ، دور از هیاهوی امارت پر رفت و آمد خان. دورتا دور محوطه را درختهای چنار بلند گرفته بود و از اطراف دید درستی به داخل محوطه نبود. از بیرون کلبه ی قشنگی به نظر میرسید. یه آن به خودم گفتم اگه همین را هم بهم میداد برای همیشه راضی بودم!
رسیدیم به کلبه. از چندتا پله ی چوبی رفتیم بالا. در را که باز کردیم….

join 👉 @niniperarin 📚

رسیدیم به کلبه. از چندتا پله ی چوبی رفتیم بالا. در را که باز کردیم، رفتم تو‌‌. گلاب نیومد.
گقت: مواظب خودت باش. من برمیگردم مطبخ.
هرچی بهش اصرار کردم پاش را نگذاشت تو. پیدابود حس خوبی نداره. نمیدونم چی تو سرش می‌گذشت یا چی دیده بود اینجا. نگفت بهم. حتمی میخواست بد دل نشم. گفت: من همونجا پشت محوطه ی مطبخ یه آلونکی هست که توش سر میکنم. شب اگر کاری داشتی یا چیزی پیش اومد بیا پیش من. تنها نمون.
بعد هم برگشت طرف مطبخ.
توی کلبه کنار دیفال یه تخت بود که تشک و رختخوابی که توی چادر شب پیچیده بودن و پیدا بود تازه آوردن را واز نکرده گذاشته بودن روش. توی زاویه هم یه اجاق و بخاری هیزمی بود و وسط هم یک میز و چندتا صندلی چوبی لهستانی رنگ و رو رفته. یه دولابچه بزرگ داشت. پنجره ی بزرگ نورگیرش هم دید داشت به کل محوطه و با یه پرده ی سفید نه چندان ضخیم دیدش گرفته میشد. بقچه ام را انداختم روی میز و رختخواب را پهن کردم روی تخت. سکوت محض بود. هیچ صدایی نمی اومد. حتی صدای کلاغها و گنجشکها. خوشم میومد از کلبه ولی یه غربت عجیبی داشت. یهو دلم تنگ شد برای ننه ام. شب آخر حتی نتونسته بودم باهاش خداحافظی کنم. داداشم که از پیش ما رفت، با اینکه نزدیک بود و تو دهات بغل بود، ننه ام غصه میخورد همش. بهش گفتم چون پسره فرق میزاری. اگه ما جای اون شوور کرده بودیم راه دور که خیالت هم نبود. گفت: نه ننه. همه ی بچه ها تو نظر ننه شون عزیزن. ولی اونی که راه دوره را آدم همیشه بیشتر غصه اش را میخوره و براش دلتنگه.
حالا لابد دلتنگیش برای من بیشتر از داداشم بود. چون هم دورتر بودم و هم نمیدونست که کجام.
گرگ و میش غروب بود و تازه فانوس توی کلبه را روشن کرده بودم که دیدم یکی داره از بیرون صدا میکنه و میاد: آهای ریق ماسی، حلیمه ریق ماسی…
بالقیس بود. جلوتر که رسید داد زد: آهای حلیمه. منم. کجایی؟
در را باز کردم و گفتم: فکر کردی کرَم؟ نمیشنفم از دور که میای چی صدا میکنی؟ بزار گلاب را ببینم…
گفت: نه تورو خدا. غلط کردم. از دهنم در رفت. تو رو به ابوالفضل حرفی نزن به گلاب….
گفتم: دفعه آخرت باشه. کارت چیه؟ چرا اومدی اینجا؟
یه کماجدون دستش بود، گذاشت روی پله و گفت: اینو گلاب داد بیارم که از گشنگی نمیری. تو هم حالت ناخوشه ها. ول کردی اومدی تو این کلبه. آدم وهمش میگیره شبا اینجا. زرتش قمسور میشه. خدا عقلت بده. این کلبه نفرین شده. روح میرآقا توشه…
داشتم کم کم میترسیدم از حرفای این سبک مغز.
گفتم: بسه دیگه. چرا مزخرف میگی؟
گفت: به ابوالفضل راس میگم. چند وقت پیش خودم داشتم شب یواشکی میرفتم سراغ اون چاه ته حیاط. میخواستم تور بندازم سر چاه که صبح کفتراش را بگیرم ببرم بدم ننه ام کباب کنه، بخوره جون بگیره که دیدم داره صدا میاد از این تو. صدای میرآقا بود لابد. میدونم خودم. منم ترسیدم برگشتم.
گفتم…

join 👉 @niniperarin 📚

گفتم: بسه دیگه هرچی بافتی به هم. برو پی زندگیت. شوم شده، برو ننه ات دلواپست میشه.
زد زیر خنده. گفت: من که خونه نمیرم. شبا اینجام. فقط جمعه میرم خونه. ننه ام سر اینکه از پس شیکمم بر نمیومد منو آورد اینجا. خودش گفت. پولم نمیگیرم تازه. گفت همین که شکمت سیر بشه خودش نعمتیه.
گفتم: پس برو پیش گلاب. پیغوم بهش بده حلیمه گفت شاید یه سری بهش بزنم آخر شب اگه تاب و توانی برام مونده بود.
خندید، سرش را تکون داد و راه افتاد و برای خودش زد زیر آواز.
کماجدون را برداشتم و رفتم تو. دل ضعفه داشتم. به موقع فرستاده بود. نشستم کف زمین و در کماجدون را برداشتم، برنج ساده بود و یه کاسه قیمه هم ریخته بود روش. همیشه بدم میومد از اینکه خورشت قاطی برنج بشه. چاره ای نبود. شروع کردم. همینطور که میخوردم یاد حرف‌های گلاب و بالقیس افتادم. شاید اگر میرآقا زنده بود الان حال و روز من این نبود. مال و منالش کمتر از برزو بود. خیلی کمتر. ولی لااقل نه هوو سرم بود و نه بدتر از همه مجبور به پنهون کاری بودم.
تو این فکرا بودم و مشغول خوردن که یه صدایی از بیرون شنیدم. فکر کردم خیالاتی شدم از حرفای بالقیس که صدای برزو از بیرون اومد: حلیمه بیداری؟ اینجایی؟
تندی در کماجدون را گذاشتم و هلش دادم زیر تخت و دستهام که چرب و خورشتی بود را مالیدم به پته ی دومنم و پاشدم. گفتم: بله خان. اینجام.
چارقدم را برداشتم پرت کردم رو لبه ی صندلی چوبی و در را باز کردم. خان اسبش را اول محوطه بسته بود به درخت و پیاده داشت می اومد طرف کلبه. گفت: نخوابیدی؟
گفتم: مگه مرغم که آفتاب غروب برم تو کرتونه چرت بزنم؟ تازه سر شبه.
پله ها را اومد بالا و گفت: خستگی صبح و غروب حالیش نیست.
رفتم نشستم رو تخت. اومد تو و در را با پاش بست‌.
گفتم: این کلبه را فخری گفته حاضر کنن برا من یا شما گفتین؟
گفت: فخری حوصله رسیدگی به این امورات را نداره.
گفتم: پرت تر از اینجا نبود بدی به یه زن حامله؟ تاریک که میشه وهم آدمو میگیره اینجا تنهایی.
گفت: جای دیگه فرستاده بودمت که الان نمیشد بیام سراغت. هرجا باشه یه سرخری هست، یکی ببینه میره خبر میبره برای فخری. خان والا هم حالش خوب نیست. فخری میره پیشش به شکایت، حالش را بدتر میکنه کار میده دستمون.
گفتم: به اون بنده خدا زغال چکار داشتی؟ چرا دادیش دم فلک؟ غیر این بود که هوای منو داشت تا اینجا؟
گفت: چیه حلیمه؟ از وقتی پام را گذاشتم اینجا داری یه بند پشت هم استنطاق میکنی. سر همه چی که نبایست به تو جواب پس بدم. هر چیزی حساب و کتاب خودش را داره. رحمش کردم دادمش دم فلک. به گوش خان والا رسونده بودن که کارشکنی کرده تو امور محوله. حکم نمیدادم به فلکش، خان والا حکم میبرید و یا میفرستادش به بیگاری، یا میداد چندماه حبسش کنن تو سیاه چال. خوبی کردم در حقش که پاش را ببندن به فلک.
حرصم میگرفت اینها را که میشنفتم. پاشدم رفتم دم پنجره. پرده را زدم کنار و خیره شدم به عکس خودم که افتاده بود توی شیشه.
گفت: نمیتونم زیاد بمونم. فخری صداش درمیاد. اومدم که بگم راه چاره چیه.
با اینکه کنجکاو بودم هیچی نگفتم. با توپ پر همونطور خیره موندم به خودم توی شیشه.
گفت: دوتا راه داره. هرکدوم را خواستی همونو اجرا میکنیم. اول اینکه….

join 👉 @niniperarin 📚

گفت: دوتا راه داره. هرکدوم را خواستی همونو اجرا میکنیم. اول اینکه بگیم همونجا تو دهات شوور کردی و شوورت مرده، یا نمیدونم گم و گور شده و تو موندی و این بچه که تو شکمته.
یا راه دوم اینه که …
هی شروع کرد مِن و مِن کردن که: چجور بگم راهش اینه که…
برگشتم و صاف زل زدم تو چشماش و گفتم: چرا هی قُرم قرم میکنی؟ یه راست برو سر اصل مطلب برزو خان. میدونی که تو خانی و من چوپون زاده. حرفی هم بزنی، به عشق و کیف و دل من هم نباشه نه نمیتونم بگم. به هر حال شماها بزرگین و ما کوچیک. سری تو سرا دارین، رفت و اومدی با دربار دارین، آدمین. ما که آدم نیستیم. مجبوریم هرچی امر کردین بگین چشممون را ببندیم و بگیم چشم.
گفت: ببین حلیمه. من یادم نرفته. خودم فرستادم پی ات و خودم از آقات خواستگاریت کردم. اما بعضی وقتا یه چیزایی یهو از اختیار آدم در میره. به جون همون همایون که تو شکمته، شاید اول بدم نمی اومد ازت و سر نازا بودن فخری و احوال خان والا خواستم که زنم بشی و برام بچه بزایی، ولی بعدش به همین گیسهای سیاهت قسم که عاشقت شدم و ….
نمیتونستم از چشماش بخونم راست و دروغ حرفش را. صندلی را پیش کشیدم و نشستم روش. گفتم: عاشقی جگر میخواد برزو خان. سر نترس میخواد که نمیبینم اینجا. زور فخری انگار میچربه به پسر خان. هر کی هم زور داره حرفش پیشه. من که از پشت کوه اومدم که دیگه معلوم الحالم. ریشه ام به آبه و کارم زار. تو هم نمیخواد طفره بری. راه دومن را بگو و تندی برو که هووم منتظرته. ممکنه آب تو دلش تکون بخوره نباشی…
آروم پلکهاش را به هم زد. دستهاش را چفت کرد پشت سرش تو هم. یه دوری توی کلبه زد و بعد گفت: چشمم روشن حلیمه. این تویی که داری این حرفا و زخم زبونها را بار برزو خان میکنی؟ هنوز پا نگذاشته توی شهر از این رو به اون رو شدی. بلد نبودی از این حرفا، توی ده که بودی. کی پُرت کرده؟ نکنه زغال حرف یادت داده تو راه و بدبینت کرده؟ یا اینکه …
گفتم: یکم دور و برت را نگاه کن خان. اینها حرفایی نیس که کسی یاد آدم بده. حرفای دلمه که شکوندیش. دوباره از فردا بایست جلو تو و فخری، زنت، خم و راست بشم به عنوان کلفت. یادت رفته تو ده که شدم زنت گفتی میبرمت شهر میشی خانوم خونه؟ حالا با پای خودم اومدم که با بچه ات که تو شکممه کلفتی زنت را بکنم. دیگه از فردا صم و بکم بایست لب از لب وا نکنم غیر وقتی که بخوام بگم چشم. پس حالا که فرصت دارم میگم که از فردا دلم بیشتر از این نسوزه. دوست داری بزنم، دوست داری بد و بیراه بگو. ولی امشب برای من خان نیستی، شوورمی. دارم باهات حرف دلمو میزنم. میخوای بزار پای زبون درازی، میخوای بزار پای گستاخی. زنت که شدم همه حسادت کردن به بخت و اقبالم. اما حالا میفهمم اون کولی که کفم را خوند چی میگفت. گفت اقبالت بلنده اما شومه.
یه آن به خودم اومدم و ترسیدم. تا حالا با هیچکی اینجوری حرف نزده بودم، چه رسه به یکی مث برزو خان. ساکت شدم و سرم را چسبوندم به دستهام که روی میز بود.
برزو ساکت بود. هیچی نگفت. اومد جلو و همونطور که ایستاده بود نگاهی بهم انداخت و دستی کشید روی گیسهام و بعد هم راه افتاد که بره. در را که باز کرد گفتم: نگفتی راه دوم چیه….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚