قسمت ۷۶۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و شصت و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
زنک زور زد و جلو هق هقش را گرفت. گفت: به خدا من بی تقصیرم! کاری نکردم. من نکشتمش!
گفتم: بیا. چوب رو که ور داری گربه دزده در میره. همین حالا افتاد به حاشا.
پیرمرد یه نگاهی به من کرد و یه چشم غره به اون مرتیکه. آروم به بی بی گفت: یه نفس چاق کن قشنگ صدات بالا بیاد حالیمون بشه چی میگی. ببینم اسمت بی بیه؟ زن سدمنصوری؟ نصف شبی اینجا چکار میکنی؟ راست میگه این ضعیفه که شوورت را کشتی؟
مرتیکه گفت: چرا حرف میزاری تو دهنش؟ زور و زور میخوای ببندی بهش که شوورشو کشته؟ بابا میگم یارو سر و مر گنده نشسته تو اتاقشون. فقط علیله نمیتونه بیاد بیرون…
بی بی، باز زد زیر گریه و گفت: نه والله، نه بالله. اصلا یارو مرد نبود…
تندی گفتم: بیا. هی بگو دروغ میگی. خودش میگه کشته، حالا مردی شوورش را انکار میکنه بماند! راستم میگه. سدمنصور مردی نداشت. اون تک پسر لندهورش را هم این از یکی دیگه براش پس انداخت…
بعد هم براق شدم بهش و گفتم: هان؟ جا خوردی؟ میبینی که سیر تا پیاز قضیه ات را میدونم. پس بیخود اینجا روضه راه ننداز. ما خودمون یه عمره روضه خونیم…
همهمه افتاد تو جمعیت. یکی استغفرالله و روم به دیفال میگفت ، یکی دیگه فحش میداد بهش…
مرتیکه اومد جلو و رو به بی بی حکیمه گفت: چرا یه کلوم حرف نمیزنی؟ دارن دستی دستی کشتن اون سدمنصوری که نمیدونم کیه را میندازن گردنت. حالیت نیس؟ نکنه سداصغر عاصیت کرده، زدی به سیم آخر و دست از جونت شستی؟
بی بی باز زد زیر گریه و همونطوری که گولی گولی اشک میریخت گفت: بابا چند بار بگم؟ به همین قبله من نکشتمش… چقدر بگم مرد نبود، زنه! اصلا قبل اینکه من برسم مرده بود. چشام که درست نمیبینه. خواستم برم تو مستراح دیدم پام رفت رو یه چیزی. نور چراغ را انداختم و دولا شدم دست زدم بهش. دیدم یکی افتاده رو زمین. تنش بیرون بود و سرش اون تو. هول کردم. جیغ زدم و اومدم اینور که حالم بد شد…
ولوله افتاد تو جمعیت و همه دویدن طرف مستراح. بعد از چند لحظه یه جنازه را رو دست آوردن. زن بود. تازه فهمیدم چی به چیه. لابد این بی بی حکیمه بود و وقتی چشمش افتاده بود به حلیمه تو تاریکی پس افتاده بود. صداش را در نیاوردم و آروم شاباجی را صدا کردم. گفتم تو وایسا ببین چی به چیه خبرش را بیار. بعد هم خودم فلنگ را بستم و یواشکی طوریکه کسی نفهمه رفتم طرف اتاق…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…