قسمت ۷۵۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و پنجاه)
join 👉 @niniperarin 📚
حیوون را وا کردم و پریدم روش و تو تاریکی تاختم. صدای عربده سدناصر پیچید تو ده: قاتل داره در میره، بگیرینش….
تو تاریکی نمیدونستم کجا و کدوم طرف دارم میرم. فقط تا تونستم افسار حیوون را تو تنش فرو کردم که بتازه! چندتایی تو تاریکی دنبالم دویدن ولی دستشون بهم نرسید. حتم دارم اون بی شرفایی که منو اسیر کردن با بی بی حکیمه دستشون تو یه کاسه بود. آب رو گل آلود کرده بودن که ماهی بگیرن.
همینطور سرگردون از این کوچه میتاختم به اون کوچه و دنبال یه راه فرار میگشتم تا برسم به جعده ی اصلی و از ده بزنم بیرون. چندتایی تو این کوچه و اون کوچه جلوم سبز شدن، ولی جم نخوردن! لابد دوای هر روزه ی سدمنصور دستشون نرسیده بود! به ریق افتاده بودن و خزیده بودن تو تاریکی کوچه ها کنار دیفال و صدای تِرتِر و اهن و اوهونشون به هوا بود.
کم کم صدای داد و بیدادها اضافه شد. مث یه مرض مسری به هر کی میرسید اونم یه فریادی میکشید. بعضیا رفته بودن رو پشت بوم و هر کی هم نتونسته بود از هرجایی وایساده بود فریاد میزد: قاتل را بگیرین، داره در میره…
بعد از چند دقیقه دیگه همه ی ده شده بود فریاد! ولی من هنوز داشتم تو تاریکی کوچه ها دنبال یه راه در رو میگشتم! پیچیدم تو یه کوچه و رفتم تا ته که یهو در یه خونه ای وا شد و پیرمردی چراغ به دست اومد بیرون و عین کُنده ای که بندازن سر راه درست وایساد جلوم. کوچه تنگ بود و نمیتونستم ردش کنم. دست دراز میکرد میتونست از اسب بی زین بندازتم پایین یا اینکه حیوون را رَم بده. افسار اسب را کشیدم و ایستادم. یهو پیرمرد اشاره کرد و یه طوری که بشنفم گفت: وانستا! بیا برو تو!
با دست به خونه اش اشاره کرد. نمیتونستم بهش اعتماد کنم. اینم اهل همین ده بود و بعید نبود مث اون بی بی حکیمه، کـون نشسته از آب در بیاد. خواستم از اسب پیاده شم و راهو برگردم که یه طوری آروم داد زد: زده به سرت؟ میگم بیا برو تو خونه. متر به متر دنبالت میگردن الان! گرفتارشون بشی نمیزارن آفتاب فردا را ببینی. فکر کردی برسی تو جعده انتظارت را نمیکشن؟ به سر جعده نرسیده، سرت را به باد دادی، حالا دیگه خود دانی.
با اون حال آشفته ای که داشتم نمیدونستم بایست چکار کنم. نه میشد به حرفش اعتماد کنم نه اینکه پشت گوش بندازم. دیدم حالا که دنیام شده آخرت یزید، رفتن و نرفتنم یه عاقبت داره. تسلیم حرفش شدم و رفتم تو خونه. پیر مرد اومد تو و قبل از اینکه در را ببنده سرش را کرد تو کوچه و فریاد کشید: قاتل فرار کرد، بگیرینش!!
در را بست و کلونش را انداخت و مطمئن شد که سفت شده. بعد تندی چراغ تو دستش را فوت کرد و اومد طرفم. گفت: اسب را ببر اونور هلش بده تو طویله پیدا نباشه، خودتم جلدی بیا برو تو اون اتاق تا اینور و اونوری نیومدن رو پشت بوم.
کاری که گفته بود کردم و چپیدم تو اون اتاقی که گفته بود. بیشتر شبیه دخمه بود تا اتاق. افتاده بود به جون رختخوابها و داشت از اینور اتاق پرتشون میکرد پشت در. گفت: وانستا! بیا کمک کن بچینیمشون جلوی این در که از تو حیاط دید نداشته باشه. بفهمن اینجایی تو و منو با هم میفرستن بالای دار!
کمکش کردم. تموم که شد نفس جفتمون بریده بود. چراغ نفتیش را روشن کرد و فیتیله اش را کشید پایین. تو همون یه ذره نوری که بود تازه صورتش را درست دیدم. میخورد شصت سالی داشته باشه. میونه اندام بود با یه ریش سفید و یه عرقچین رو سرش. صورتش به آدم آرامش میداد.
گفت…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…