قسمت ۷۳۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و سی و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
یکی اشاره کرد به جعده. خان و سوارهاش داشتن میتاختن که از ده برن بیرون….
بی غیرت شرّ به پا کرده بود، خون هم ریخته بود، گور پدرش! ولی داشت منو جا میگذاشت و میرفت! از تو دامنه ی کوه به دو و شیلنگ انداز سرازیر شدم پایین.
وسط لااله الی الله گفتن بقیه صدای خش دار و دورگه ی کدخدا بلند شد: کجا میری زن؟ نمیرسی بهشون! خان رفت که رفت…
محل ندادم به حرفش و همینطور دویدم. داد زد: خریت نکن ضعیفه، با این پر و پاچین میخوای بری چین و ماچین؟ لااقل وایسا یه خر بهت بدم! پیاده که نمیتونی…
حتی برنگشتم که جوابش را بدم. مجال وایسادن نبود. هرچی دورتر میشدن، برگشت من به شهر و امارت خان هم بعیدتر میشد. تف و لعنت بود که حواله ی خودش و جد و آبادش میکردم تو راه.
از اونور هم مدام داد میزدم: برزو خان!!! برزو خان من اینجام…
یا نمیشنفت یا اگر هم صدا را میشنفت چیزی که تو این همهمه و هیاهویی که از کوه برمیگشت اگه به گوشش میرسید، بعید میدونم حالیش میشد!
… برزو.. لااله الی … چطور آدمی بود؟… خان… خوب آدمی بود… من اینجام… فاتحه مع… جاگذاشتی… و آل محمد…
هرچی پایین تر می اومدم جعده از اون چیزی که از بالا به نظر میرسید طویل تر میشد و خان هم دور تر.
نفسم دراومده بود و دیگه صدام در نمی اومد. همه چی تند تند از جلو چشمم رد میشد. گفتم: دیدی آخر حلیمه؟ ننه گلاب خودشو جر و واجر کرد که اینها به دردت نمیخورن. همه از یه قماشن. قماش بزن در رو! دیدی راست میگفت؟ دلتو خوش کرده بودی به این همه سالی که موندی تو خونه اش و دم نزدی و بدتر از اون یه هووی چسان فسانی را تحمل کردی که بچه ات را بُر زد به نام خودش! دیدی که اینم تو زرد از آب در اومد آخرش؟
رسیدم پایین کوه و خواستم کل راهو دنبالشون بدوم. دیدم با این اوضاع نمیرسم که هیچ، تازه از پا در میام. نا امید رفتم طرف قلعه که هنوز داشت از توش دود بلند میشد و دوتا از اهالی هم ایستاده بودن با دست و لباس خونی داشتن جنازه بار گاری میکردن که حتمی ببرن تو قبرستون ده خاکشون کنن. پنج تایی کپه کرده بودن رو هم و چند تایی هم گذاشته بودن پای گاری. شروع کردم اینور و اونور قلعه چشم انداختن. شاید برزو کسی را گذاشته باشه که معطل من بمونه! کسی نبود.
هی با خودم کلنجار رفتم و یکی به دو کردم. چاره ای نبود. مجبور بودم خواهر! وگرنه دیگه اگه پشت گوشم را میدیدم برزو خان و خسرو را هم میدیدم. تو یه فرصت مقتضی که اون دوتا رفتن سر یه جنازه را بگیرن، پریدم بالای گاری و شلاق گاریچی که روی نشمینگاه بود را ورداشتم و توی هوا تابوندم و با هرچی قوه داشتم کوبوندم رو کفل حیونها و هی اشون کردم.
گاری از جا کنده شد و مث باد از در قلعه زد بیرون. اون دوتا جنازه که دستشون بود را ول کردن و پشتم میدویدن و داد میزدن: بگیرینش، مرده دزده، بگیرینش…
غیر خودشون دوتا کسی نبود که بخواد دنبالم بدوه. نرسیدن بهم. از ولایت که زدم بیرون دیدم گاری سنگینه و اینطوری نمیرسم به برزو. یه جای امن میون راه وایسادم و جنازه ها را که مث کوه سنگین شده بودن با هزار زور، تک و تنها از گاری کشیدم پایین و بعد هم تاختم وسط جعده. همه ی جونم از خونی شده بود. به اون درختی که یه روزی با زغال زیرش نشسته بودیم رسیدم که ته جعده، گرد و خاک سوارهای خان را دیدم. یه نفس راحتی کشیدم! داشتم میرسیدم بهشون…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…