قسمت ۲۶۱ تا ۲۶۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت دویست و شصت و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

حبیب: تازه گفته بود اون شوورش، آقای دماغو میگم، میرزا معرفی کرده بوده. یکماه بعد اینکه منو دک کرده بود، دماغو میاره و خودش میشه واسطه ی کار. چه پدر کشتگی ای با من داشت نمیدونم. هرچی فکر کردم عقلم به جایی قد نداد. از اون وقت تصمیم گرفتم دیگه بر نگردم. پیغوم دادم برای ننه ام و گفتم من فلان جا جاگیر شدم دیگه هم برنمیگردم. میدونستم برگردم دستم با خون کثیف میرزا نجس میشه. کسی هم خبر نداشت که چه اتفاقی بینمون افتاده. من میشدم شمر ذالجوشن و اون حکم امومزاده پیدا میکرد و دیگه ننه ام نمیتونست تو مردم سر بلند کنه. پیغوم که به ننه ام رسید، اومد پیشم. تا دید انگار اونجا که هستم آروم گرفتم دیگه اصراری نکرد به برگشت. گفت هرجا دلت خوشه و اوضاعت به راه، همونجا باش. مش قاسمم دمش گرم. خیرش به ما رسید. کلبه ی بیرون شهر را داد دستم، گفت چایخونه و غذاخوریش کن، خودشم رفیق داشت بین سورچیا و گاریچیا. اونجا را کردم پاتوق و از عایداتش سهم مشتی را میدادم و خودم بخور و نمیر سر میکردم به امید اینکه یه روز حق میرزا را بزارم کف دستش. تا اینکه به آق جهانگیر برخوردم یه روز که اومده بود اونجا ، بعدش هم تو. الباقی قصه را هم که خودت میدونی.
عباسعلی: آره میدونم. خوب چرا نیومدی خر کشش کنی ببینی حرف حسابش چی بوده این نامرد؟ شاید مصلحتی تو کار بوده و تو بی خبر. البته میرزا مرد مصلحت نبود. اگه بود حالا تو قشون جهانگیر نبود.
حبیب: چه مصلحتی آق سورچی؟ نامردی ، نامردیه. چه با مصلحت چه بی مصلحت.
عباسعلی: والله ما که از این چیزا سر در نمیاریم. صلاح مملکت خویش خسروان دانند. حالا هم بیا پیک آخرو بزنیم که صدای گنجیشکها دراومده. هوا داره میزنه به سفیدی. بایست تا میتونم راه برم خودمو برسونم خونه که اگه بیوفتم تا شب پا نمیشم.
اینقدر درگیر شده بودم خواهر که سرننداختم صبح شده و این همه وقت بالای نردبون بودم. به زور پای خواب رفته ام را رو پله تکون دادم و انگار که از کوه بالا رفته باشم ، کوفته از نردبون اومدم پایین. داشتم فکر میکردم نکنه همه بدبختیهای ما تاوان همین کار میرزا باشه؟ آه این حبیب گرفته و افتاده تو زندگیمون و میرزا را آواره کرده و ما را سیاه بخت! بایست از رقیه میپرسیدم در مورد آبجیش. لابد اون میدونست میرزا روزی که اون دماغ را برده خونه شون محض خواستگاری ریحانه، چه خبر شده. ولی اینم بی زبون بود. مکافات داشت حرف زدن باهاش. تا یه چیزو حالی آدم کنه، جون به سر میکرد آدمو. چاره ای نبود خواهر. راه دیگه ای نبود. رفتم در اتاق. رقیه پشت در بیرون رخت خواب بچه ها، رو زمین خوابش برده بود. صدای اکبری از تو اتاق اکرمی پاشد. رفتم از پشت شیشه نگاه انداختم. پستون توتولی گرفته اش را کورمال کورمال درآورد گذاشت دهن اکبری و صداش را هم آورد. یه لحظه دلم به حال اون و رقیه و زیوری خدابیامرز سوخت. بیشتر از اونا هم به حال خودم. چرا بایست عاقبتم اینطوری رقم بخوره؟ میدونستم خواهر. همش تقصیر اون خدیجه ی گور به گور شده بود که پاش را گذاشت تو زندگی من و باعث و بانی شد من اون کارا را بکنم و نکبت بیوفته به زندگیم. خدانیامرزتش خواهر.
اینو که گفتم حلیمه خاتون که تا حالا خوروپفش به هوا بود یهو صداش بند اومد. یه اهن و اوهنی کرد و چشماش را وا کرد و یهو پاشد نشست. یه نگاه به من و شاباجی که اینطرف اتاق نشسته بودیم انداخت و گفت: اون خدابیامرز چه کارش به کار تو بود؟ لااقل بزار کفنش خشک بشه بعد پشت سرش حرف بزن. شب اول قبری پشت سرش خدانیامرزی میفرستی که چی؟ میخوای تنش را تو قبر بلرزونی؟ میخوای مار و عقرب به جونش بندازی؟ اصلا مگه تو اونو میشناسی که بی ربط میگی پشت سرش؟ آدم مرده دستش از دنیا کوتاست. تا زنده بود یه طور پشتش حرف زدین. حالا هم که مرده یه طور. الهی خیر نبینین همه تون….
اینها را گفت و زد زیر گریه و شروع کرد به اشک ریختن و ناله و نفرین.
گفتم: حالت خوشه پیرزن. کی به مرده ی تو بد و بیراه گفت؟ خواب نما شدی. حواست سرجا نیست.
شاباجی اشاره کرد ولش کن. حالش خوب نیس. پاشد و لنگون لنگون رفت یه لیوان آب ریخت و داد دستش. حالش که جا اومد یه نگاه به دور و برش کرد و تازه فهمید کجاست. باز زد زیر گریه….

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت دویست و شصت و دو)

join 👉 @niniperarin 📚

حالش که جا اومد یه نگاه به دور و برش کرد و تازه فهمید کجاست. باز زد زیر گریه. شاباجی یکم شونه هاشو مالید و گفت: چی شده حلیمه خاتون؟ شوورت مرده؟
حلیمه گریه اش بیشتر شد و با همون خواست چیزی بگه که نتونست و به هق هق افتاد.
شاباجی خواست دلداریش بده خیر سرش. گفت: غصه نخور خاتون. اولش سخته. لابد همین یکی را داشتی که اینقدر داغداری. چند روزی بگذره برات علی السویه میشه. مث خود من. مث این کل مریم. من دوتا شوور کردم. اولی که نیست شد. دیمی هم خدابیامرز الان معطل من مونده اون دنیا. اگه بنا به این چیزا و غصه خوردن صبح تا شومی باشه که این کل مریم بنده خدا چی بگه؟ حساب شووراش از دست خودش و من در رفته. همه شون هم گوششون به خاکشون باشه تخته بند شدن . اگه میخواست سر هر کدومشون مث تو بکنه که دور از جونش اونم الان بایست اینجا نباشه….
یه نگاه چپ با این یکی چشمم که سالم بود بهش کردم . تازه ملتفت حرفای خودش شد. زود قیچیش کرد و رشته ی کلوم را خواست عوض کنه…
گفتم: روزگار همینه خاتون. آسباد به نوبت. شوور وفا نداره. نه تو زندگی ، نه تو مردگی. توی جفتش قالت میزاره. ما هم امروز فردایی هستیم. خیلی غصه نخور. شاباجی همینطور که حرفهای منو تأیید میکرد پاشد رفت یه گرتی از پَر چارقدش که تو یه کاغذ پیچیده بود درآورد، یواشکی ریخت تو لیوان و هم زد داد دست حلیمه. یه منم اشاره کرد چیزی نیست و بعد هم داد به خوردش.
حرفم را ادامه دادم: آره خواهر اونی که کارش میوفته به این جذامخونه، رسیده خونه ی آخر. برو خدارا شکر کن که تا حالا کنار شوورت بودی و عمرتون هم تا همینجا به هم کفاف داده.
حلیمه گریه اش بند اومده بود.ساکت شده بود و مث مه و ماتها زل زده بود تو دهن من.
رو کردم به شاباجی، یه طوری که حلیمه نفهمه گفتم: چی بود ریختی اون تو؟ کار دستمون ندی؟
سرش را بالا انداخت، یعنی نه!
گفتم: آره حلیمه خاتون. ما که تو جوونی و اول چلچلیمون شوور مرگ شدیم هی. تا اومدیم بفهمیم دنیا دست کیه دیدیم پیر و علیل شدیم. کاممون به زندگی نبود.
حلیمه همینطور که پلکهاش داشت سنگین میشد گفت: چتونه شما دوتا هی شوور شوور میکنین. بعد هم بغض کرد و کفت: من کی گفتم شوورم مرده؟ اون که مرده….
اومد بزنه باز زیر گریه که پلکهاش افتاد رو هم و سرش یوری شد و ساکت شد.
شاباجی گفت: خوابش برد. این دوا مال خودمه. شبایی که خوابم نمیبره یه پشت ناخون میرزم تو آب و میخورم. تا صبح دیگه هیچی حالیم نمیشه. این چشمم که پلکش رفته، هنوز یکم سو داره. بعضی شبا نمیزاره درست خوابم ببره.
پاشدم. رفتم دم در سرک کشیدم که یهو مترسک میرزا اون دور و بر نباشه. خیالم که تخت شد یه قلیون چاق کردم آوردم و تو. شاباجی صدای قل قل که به گوشش خورد و بوی تنباکو به دماعش، کون سره خودش را رسوند کنار من و نشست تنگم. گفت: میگم بالاخره نفهمیدی چرا میرزا حبیب را دست به سر کرده بود؟ نکنه خودش چشمش پی ریحانه بوده؟
گفتم: حرفایی میزنی خواهر، اگه چشمش پی اون بود مرض داشت خودش واسطه ی شوور کردن ریحانه بشه؟ تازه، رقیه هم نونی بود که ننه شوکت گذاشته بود تو دومن میرزا. همون روز صبح آفتاب نزده رقیه را بیدار کردم و قضیه دیشبش را سیر تا پیاز براش تعریف کردم. اسم ریحانه که اومد چشماش گرد شد و بعد هم اساسی رفت تو لک. مث هر وقت دیگه ای که عصبانی یا ناراحت میشد پا شد رفت تو مطبخ و خودشو مشغول کرد. هرچی بالا رفتم و پایین اومدم که یه حرفی بزنه، بدونم میرزا چرا این کارو کرده، لال که بود، خودشو هم زد به کر گوشی. دیگه نزدیک ظهر بود که طاقتم طاق شد. چادرمو انداختم رو سرم و گفتم: به جهنم که نمیگی. بالاخره یه خری باید باشه که قضیه را بدونه. همیشه که ماه پشت ابر نمیمونه.
راه افتادم و رفتم که برم یه خویش و قومی، آشنایی، کسی از طایفه شون را پیدا کنم و بپرسم. تو دالونی کلون در را که وا کردم برم، رقیه دستم را گرفت. اشاره کرد وایسا میگم…

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت دویست و شصت و سه)

join 👉 @niniperarin 📚

تو دالونی کلون در را که وا کردم برم، رقیه دستم را گرفت. اشاره کرد وایسا میگم. کلی ادا اطوار اومد و قسم داد که به کسی نگم. قبول کردم. رفت تو مطبخ و منم دنبالش. دردسرت ندم خواهر تا خود شب طول کشید که با زبون بی زبونیش قضیه را تعریف کنه و حالیم بشه که چی میگه. وسطش هم غذا پخت و ناهار و شوم بچه ها و اکرمی را هم داد.
چیزی که من از تو ا…د…ب…د…ی رقیه ملتفت شدم این بود. ریحانه جدای این که زبونش میگرفته گیس هم نداشته. کچل بوده. اما کسی غیر خودشون و چندتا فک و فامیل دور و بر که نزدیک بودن و رفت و اومد داشتن باهاشون از قضیه خبر نداشته. نه اینکه از اول اینطور باشه. نه. قبلش خیلی گیس داشته. رقیه هم داشت. اینطوری که تعریف کرد ریحانه بیشتر از اون داشته حتی. ده – سیزده سالش که میشه نمیدونم چی میوفته به جونش که یهو گَر میشه. نه دوا درمون فایده میکنه و نه طبیب کاری از دستش برمیاد. عینهو الان ما. خیال کن تو اون سن خوره افتاده باشه به جونش. دیگه کسی سراغش نمیاد خوب. ننه آقاشون سر همین قضیه خونه را جابجا میکنن. دیگه ریحانه نه بیرون می اومده نه میرفته حموم. با یه سطلی، تشتی، چیزی خودشو گربه شور میکرده لابد. سر همین خیلی گنده دماغ میشه و مث سگ هار. اخلاق درست حسابی نداشته. تا اینکه بعد چند وقت این در و اون در زدن، یه روز آقاش میاد خونه با یه بقچه. واز که میکنن میبینن پره گیسه توش. اونم چی گیس دروغکی. یه روز که رفته بوده نمیدونم برای یکی از این اعیون چکار کنه اینو میبینه و جای مزدش بر میداره. از فرنگ آورده بوده یارو برای زنش. حتما اونم یا زنش گَر بوده یا آورده بوده برای روز مبادا.
شاباجی: آره خواهر. منم دیدم . اسمشو گذاشتن کلاه گیس. باز به غیرت مردهای خودمون. معلوم نیس این اجنبیهای بی دین و ایمون با سر زنهاشون چکار میکنن؟موی ناموسشونو اینطوری با پوست ور میارن از سر و میدن زیر دست هر کس و ناکسی.
ادامه دادم: خدا به داد مملکت ما برسه که با اینا مراوده داریم.خلاصه، گیسها را میزارن سر ریحانه و ازون به بعد گه گداری میومده از خونه بیرون. اونم نه همه جا تازه. بعد که بیشتر قد میکشه و گوشت میوفته به تنش، همراه ننه اش و همین رقیه ماهی یکی دو بار میرفته حموم. اونم نه زیر دست دلاک تازه. رقیه و ننه اش یه طوری دورش را میگرفتن که تا کسی ندیده یه چپه کف بماله روسرش و بعد هم زود گیسهاش را بزاره سرجاش. ننه شوکت و میرزا هم خبر داشتن از قضایا. رفت و اومد داشتن با هم از قدیم. تا اینکه قضیه ی حبیب پیش میاد و میره سراغ میرزا. میرزا هم حبیب را خوب میشناخته و هم ننه اش را. از یه طرف ننه حبیب اگه از قضیه بو میبرده روزگار را به کام حبیب و ریحانه تلخ میکرده، از یه ور هم ریحانه گند اخلاق و گنده دماغ بوده و روزگار حبیب را سیاه میکرده. میرزا و اونای دیگه هم که قضیه ی ریحانه را میدونستن قسمشون داده بوده آقای ریحانه که پیش کسی دهن وا نکنن. میرزا می افته وسط دوراهی. به گمون این که نارفیقی میشه در حق این حبیب نامرد، اون بساط دخیل و تبرک را جور میکنه که حبیب را دور کنه از معرکه، بلکه عشق و عاشقی از سرش بیوفته.
امان از ندونم به کاری خواهر. نمیدونست با این کارش و کینه ی شتری حبیب خودش و ما را به روز سیاه داره مینشونه. اون یارو آقای دماغ هم که میاد ریحانه را میگیره از فک و فامیلشون بوده تو شمال. قضیه را میدونسته، نمیدونم رو خاطر خواهی با رو مرام و معرفت اومده بوده خواستگاری قبلا. ریحانه هم نه آورده بوده تو کار. آقاش مرده بوده خیلی سال قبل تر. بعد اینکه ننه اش هم میمیره، سال ننه اش را که میگیره دوباره برمیگرده. یه رفاقتی هم داشته با میرزا. اینبار میاد پیشش و ازش میخواد که واسطه بشه بین اون و ریحانه. حرف شنوی داشته ریحانه از میرزا. اونم قبول میکنه، میره حرف میزنه و خلاصه وصلت سر میگیره.
قضیه حبیب را که خواستگار ریحانه بوده، بعد اینکه رقیه زنش میشه براش تعریف میکنه. میاد ثواب کنه، کباب میکنه. بعد هم که حبیب میاد میبینه جا تره و بچه نیس. کینه ور میداره و خلاصه میشه باعث و بانی گرفتاری میرزا و بدبختی ما.
شاباجی نی قلیون را گرفت و چندتا پک قایم زد و گفت: بعد اینکه ملتفت قضایا شدی تو هم دست رو دست گذاشتی؟
گفتم: نه خواهر. چه حرفا میزنی. دست رو دست بزارم؟ هنوز منو نشناختی؟
رقیه که با بدبختی حرفاش تموم شد، پاشدم و …

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت دویست و شصت و چهار)

join 👉 @niniperarin 📚

رقیه که با بدبختی حرفاش تموم شد، پاشدم و گفتم: نباس قسم میدادی. اینی که تو گفتی، هر کی ندونه این حبیب قرمساق بایست بدونه. این رازی نیست که بخوای لاغ گیست نگه داری برای پس مرگت. بایست حالی حبیب کرد که بی جهت و ندونسته لنگ میرزا را هوا کرده و فرستادتش زیر پنجول گرگ. بلکه خودش پیگیر بشه و میرزا را برگردونه و ما هم از این بدبختی در بیایم.
رقیه رفت تو لک. گفتم: نگرون آبجیت نباش. اون که هم شوور داره، هم شوورش خبر داره. حبیب هم اینقدی خاطرخواه ریحانه بوده که حالا نخواد کچلیش را جار بزنه تو در و همسایه. چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. شوور تو و زندگی ما واجب تره تا آبجیت.
به زبون لالی گفت هر چی خودت صلاح میدونی و بعدش هم یه اطواری اومد و از مطبخ رفت بیرون. منظورشو فهمیدم از اون اطواری که اومد. میخواست بگه هر غلطی دلت میخواد بکن. میدونست چه بگه آره ، چه بگه نه، من میگم کون لقش و هرکاری خودم بدونم درسته را میکنم. یه فکری کردم . یه یاعلی گفتم و رفتم در خونه ی حبیب. چندبار در زدم. باز نکرد. خونه نبود انگار. اومدم برگردم که صدای ناله ی در اومد و حبیب با زیر پیرهنی و گیس آشفته و چشمهای پف کرده دم در ظاهر شد. دهنش اندازه غار واز بود و داشت دهن دره میرفت. پیدا بود هنوز خماری میگساری دیشب از تنش نرفته. منو که دید جا خورد و خودشو جمع و جور کرد.
گفت: سلام آبجی. بی ادبی نباشه. خیال کردم رفیقمه، اینجوری….
گفتم: سلام از ماست آقا حبیب. تقصیر از منه که بی وقت اومدم . گفتم شاید برین بیرون دیر وقت بیاین این شد که حالا اومدم. خواستم بگم فردا ظهر مهمون مایین. اگه جای دیگه قرار مدار ندارین. نذز کرده بودیم وقتی اومدیم تو این خونه در و همسایه را یه ناهار بدیم. دیروز که شما را هم حسابی زحمت دادیم.
گفت : آخه من…
گفتم: نه نیارین تو کار. تدارکات دیده شده. قدم رنجه کنین و تشریف بیارین که خوشحال میشیم.
گفت: انشالله خدمتم میرسم…
گفتم: قدمتون سر چشم. منت میزارین. منتظرتونیم. خداحافظ
نایستادم که حرف دیگه ای بزنه و یهو رأیش برگرده. زود برگشتم و چپیدم تو خونه. رقیه نشسته بود تو ایوون و داشت تند تند یکی رو مینداخت و چندتا زیر. پیدا بود عصبیه.
گفتم : پاشو، اینجوری نشین دق دلیتو سر بافتنیت خالی کن. فردا مهمون داریم. حواست باشه برای ظهر یه بز باشی چیزی بایست بار بزاری. این یارو عذبه. بعید میدونم چیز درست و حسابی این چند وقته ریخته باشه تو خیکش.
رقیه دست از بافتنیش برداشت و با چشمهای گرد شده از جاش پاشد.
گفتم: چته؟ آره . گفتم بیاد اینجا. نگفتم چکارش دارم. فکر میکنه همه در و همسایه را دعوت کردیم. خبر نداره که ….
صدای اکرمی از تو اتاق بلند شد: چه خبر رقیه باز؟ دوباره چه مصیبتی به پا کرده این؟
بلند گفتم: به این هووی توتولی گرفتت هم بگو. فردا مهمون داریم. بیخود هم دعوتی نگرفتم. شاید گره ی گرفتاری میرزا وا بشه فردا. پا نشه عنر عنر مث برج زهرمار از اتاق بیاد بیرون. با اون شکل و ریخت نامیزونش مرغ را از قفس پر میده. بچپه همونجا تو غارش، اون پستونش هم هل بده تو دهن اکبری که بی موقع عر و ورش در نیاد خلقمون تنگ بشه.
اکرمی تا دید پای میرزا وسطه زبون به کام گرفت و حرف نزد. فردا ظهر که شد…

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت دویست و شصت و پنج)

join 👉 @niniperarin 📚

اکرمی تا دید پای میرزا وسطه زبون به کام گرفت و حرف نزد. فردا ظهر که شد رقیه هنوز تو مطبخ بود و مشغول.
گفتم: از صبح چپیدی این تو چکار میکنی؟ همش یه نفر قراره به سفره اضافه بشه. اومدی بیخود خودتو مشغول اَتینا کرده که چی؟
یه پشت چشمی نازک کرد و در دیزی را گذاشت. گفتم: بایست یه کاری بکنی؟ من اینجا حواسم به مطبخ هست. نگران نباش.
چپ نگام کرد و یه آه کشید. گفتم: دست وردار. بیا بیرون از تو باد. بایست یه طوری حالی این نامرد بکنم که علی اویار نیست و نبوده. گاس یه فرجی بشه، سرش به سنگ بخوره، پی میرزا بالا بیاد. من و تو به جهنم ، مگه تو دلت نمیخواد بچه ات سایه ی آقاش بالاسرش باشه؟
رفت تو لک. غم افتاد تو نگاهش و نشست رو کرسی پا کنار اجاق. گفتم: حالا وقت غصه خوردن نیست. بایست کاری کنیم که فیل این بابا یاد هندستون کنه. بررو یه دستی به سر و روت بکش. یه سرخ آب سفید آبی بکن. گیست را شونه کن و پفش بده که خیلی به نظر بیاد. میخوام یه طوری باشه که مو نزنی با آبجیت. یه چارقد هم سرت کن که معلوم باشه خیلی مو داری. اینطوری هوا ورش میداره و ما میتونیم خر خودمونو برونیم. وقتی هم اومد، تا نگفتم از تو اتاق بیرون نیا.
رقیه اول نه آورد تو کار. بعد که حسابی باش حرف زدم و خر فهمش کردم دیگه راضی شد.
حسینعلی و طیبه هم، از چسان فسان و آب و جارویی که ما کرده بودیم فهمیده بودن یه خبریه، گرگم به هوا بازی میکردن و مدام آتیش میسوزوندن. دیگه آفتاب برق آسمون بود و منم نشسته بودم تو ایوون چشم انتظار. هی فکر نامربوط می اومد سراغم که اگه نیاد چی؟ اگه بیاد و بزنه زیر همه چی و تازه بیشتر کینه ی ما و میرزا را برداره چی؟ اگه…اگه…
تو همین فکرا بودم که یهو کوبه ی در صداش در اومد. حسینعلی و طیبه با اینکه اصلا نمیدونستن کی قراره بیاد شروع کردن به داد زدن که : اومد… اومد…
پاشدم، همونطور که میرفتم سمت در یه بامچه زدم تو کمر حسینعلی و گفتم: برین تو اتاق ورپریده ها. مهمون اومده. نبینم صدا ازتون دربیاد ها. به دو رفتن تو اتاق اکرمی.
در را باز کردم. خودش بود. با یه خورجین میوه تو دستش و لباسهای تر و تمیز شسته. سلام و علیک کردیم. اومد تو. گفتم: خوش اومدین. خیالات ورم داشته بود نکنه یادتون رفته.
گفت: شرمنده ام دیر شد. بقیه اومدن؟ همه را معطل کردم لابد.
گفتم: والله همه اهل خونه که هستن، غیر میرزا که جاش خالیه. ولی از همسایه ها فقط شمایین!
اسم میرزا که اومد پیدا بود همچین به مذاقش خوش نیومد، ولی سعی کرد به رو نیاره. گفت: پس خیلی دیر نکردم. بقیه نیومدن هنوز. جای شکرش باقیه که پرونده مون سیاه نشده با تاخیر.
گفتم والله فکر نمیکنم کس دیگه ای بیاد. راستش از همسایه ها، به شما که چپمونین گفتم. راستمون هم که در زدم، کسی نبود. فکر کنم خالیه. به اونوری شما و اینوری اینا هم گفتم. خیلی شناس نیستن راسیاتش. نمیدونم بیان یانه. اگه اومدن که فدمشون روی چشم. اگر هم که نیومدن بالای چشم. توفیری نمیکنه. همین که شما هستین و نذر ما ادا میشه خدارا شکر.
تعارفش کردم توی اتاق. سفره را انداخته بودم از قبل و توش را چیده بودم. مونده بود دیزی که از سر آتیش بیاریم. بفرما زدم. نشست کنار سفره و خودمم اونور نشستم. طیبه و حسینعلی هم اومده بودن از پشت در اتاق یواشکی و با خجالت نگاه میکردن. آوردمشون تو و نشوندمشون سر سفره. بعد هم داد زدم. رقیه خانوم زحمت نهار را میکشی؟ فکر نکنم دیگه کسی بیاد. فقط آقا حبیبه.
حبیب همه ی سعیش را میکرد که چیزی بروز نده تو قیافه اش. ولی همینکه رقیه با دیزیهایی که تو سینی چیده بود وارد شد، با اون موی افشون و پف کرده و صورت گل انداخته که چند سالی جوون ترش کرده بود ، رنگ و روی حبیب عوض شد و نفسش به سختی بالا می اومد. پیدا بود که نمیتونست نگاش را از رقیه برداره. نا خواسته یه پوسخندی اومد رو لبم و فهمیدم که شکارش کردم….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉 @niniperarin 📚