قسمت ۷۲۱

🔴 ااگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و بیست و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

ملحفه را کشید رو صورتش و آروم آروم شروع کرد اشک ریختن و لالایی خوندن…
نمیدونم خواهر! قدرت خدا را برم! لابد فخری هم قسمتش بوده که تو اون چاه پیش بچه اش باشه! یه خورشید قبل از خورشیدی که پیش من داشت و هیچ وقت هم ندیده بودش. تازه فهمیدم بی حکمت نبوده هر اتفاقی افتاده بود بین من و فخری، من یه وسیله بودم که اونم به وصال بچه اش برسه! آدمیزاده، مهر داره، نمیتونه به این راحتی فراموش کنه که. وگرنه منم مرض نداشتم که خشت را از زیر پاش بکشم. به خودش قسم یه کسی یا چیزی انگار به دلم برات کرده بود اون موقع که این کارو بکنم کل مریم….
گفتم: خاتون. بگذر ازش! آدم خیلی وقتا خشت از زیر پای خیلیا کشیده و حالیش نیس. ولی هوو حکمش فرق داره! خیلی نبایست به خودت سخت بگیری سر این یه قلم…
انگار چیز جدیدی از حرفم دستگیرش شده باشه، سری تکون داد و گفت: آره، منم غیر این فکر نمیکردم.
خلاصه سرتو درد نیارم. اون شب برزو خان راز مگوش را گفت پیشم. کاری ندارم که بعدش مث خر پشیمون شده بود از حرفی که زده و تا مدتها هر وقت منو میدید هی میگفت اون قضیه را فراموش کن، مال خیلی وقت پیش بوده!
ولی منم تا حال اونشبش را دیدم کم مونده بود خامی کنم و بند را آب بدم که چه بلایی سر فخری اومده. ولی عقل کردم و دندون سر جیگر گذاشتم اینبار و زبونم نچرخید که پته ی خودم را بریزم رو آب.
کلی اون شب بهش دلداری دادم و گفتم نصیب و قسمتش بوده. بعد هم اگه این اتفاق نیوفتاده بود که به صرافت نمی افتاد چشمش را وا کنه و دور و برش را ببینه و تو فکر یه زن عاقله مند پسرزا باشه که.
گفتم: خدا خواسته اینطور بشه. وگرنه خان والا که فهمیده بود فخری و تک و طایفه اش همه دختر زان. گفتم باز عقل کردی منو گرفتی! کاری نداریم که اسیر و عبیرم کردی و بچه ام حالا به خون خودم تشنه است و تا میتونه بهم کون محلی میکنه! اگر نه بچه دوم فخری هم که دختر از آب دراومد، خان والا دیگه دفعه بعد میدید اینطوره و کون پسر زاییدن ندارین، مینداختت بیرون و خودش لابد دست به کار میشد تا یه وارث تازه نفس پس بندازه!
اولش برزو یکم آروم شده بود ولی اینها را که گفتم به پیزی آقا برخورد و دوباره اون رگ و هیبت خانیش زد بیرون و گفت: دیگه این حرفا جایی از دهنت در نیاد. امشب هم خیال کن خواب دیدی. بعد هم پا شد رفت.
فرداش دوباره احضارم کرد. تا رفتم پیشش گفت: چه خبر؟ خوابی چیزی ندیدی دیشب؟
گفتم: غیر اون خوابی که خودت تو بیداری اومدی و دیدم چرا! یه خواب دیگه هم دیدم.
گوشهاش را تیز کرد و گفت: خب؟
گفتم: فخری باز اومد تو خوابم و گفت، گفتنیهای را برزو خان گفت بهت ولی از قول من بهش بگو من جام راحته. فقط به برزو خان بگو هرچی منو میدید منبعد تو رو ببینه. انگار کنه تو، منی!
برزو چپ چپ نگام کرد. گفتم: به من ربطی نداره! این وصیت زنته. بهش گفتم همونجا تو خواب که باور نمیکنی. گفت: تو بهش بگو. اگه عمل کرد به وصیتم که هیچی، اگر نه که با خودم طرفه!
برزو پا شد، باز یه سیگار آتیش کرد و گفت….
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…