قسمت ۶۹۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👇👇
https://t.me/niniperarin/12233
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت ششصد نود و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚

روز سیّم بود، نشسته بودم کنج اتاق و داشتم قلیون چاق میکردم که یه کلفتها خبر آورد که آفاق اومده کارت داره. زود رفتم سراغش. باز با چشم گریون اومده بود و سیاه پوش.
گفتم: هان خانوم! خدا بد نده. نکنه حاج ایوب چیزیش شده؟
تو دلم دعا میکردم ایشالله که سقط شده باشه و بلایی که سر جنازه ی عندلیب آورد سر خودش اومده و خوراک مار و عقربها شده. یه نگاهی به دور و اطرافش انداخت و گفت: میشه بریم تو خاتون؟
تعارفش کردم طرف اتاقم و گفتم براش یه چیزی بیارن محض پذیرایی. تو اتاق نرسیده چادرش را پس کرد و پته ی چارقدش را دوباره گرفت جلو روش و شروع کرد به پهنای صورت اشک ریختن.
بغلش کردم و نشوندمش، گفتم: خانوم، هنوز نرسیده و حرفی نزده شروع میکنی به گریه، آدم دلش هُری میریزه خب. لااقل یه حرفی بزن، اینجوری دلم آشوبه…
چند باری فرت و فرت دماغش را کشید بالا و بعد با اینجای چارقد مشکیش، درست همین وسط، دماغش را پاک کرد که جاش موند. گفت: بدبخت شدم خاتون. اون از شوورم، اینم از پسرم!
گفتم: خب. پس به حرف من و عندلیب رسیدی آخر. غصه نخور. کاریه که شده، منم ازت کینه ای ندارم. میدونم که همش زیر سر شوورته. تقصیر تو نیست. بابت گناه نکرده هم که کسی را محاکمه نمیکنن. خودش بایست جوابگو باشه…
گفت: این حرفا چیه خاتون؟ گناهِ کی؟ مقصرِ چی؟ همون شب بعد پیغومی که دادی، حاجی از ترس خان، شایدم از رو احترامی که به حرفش میخواست بزاره، دوتا را فرستاد تبریز که به تاخت برن و پیغوم بدن به احد.
گفتم: خب؟
دماغش را کشید بالا و باز دم به گریه شد و گفت: امروز، همین چند دقیقه پیش برگشتن. گفتن نه کسی نه خبری از احد داره و نه از خورشید. زن و بچه اش را گذاشته و با دختره فرار کردن باهم. اثری هم از آثارشون نیس!
خودمو از بغلش کشیدم کنار. رو ترش کردم. پا شدم و گفتم: دستت درد نکنه خانوم. یعنی میگی هرچی که من گفتم باد هوا بود پس. دروغگو هم شدم این وسط. اگه دین و ایمون داری و به قول خودت حلال و حروم میکنی، به همون قبله ای که جلوش دولا و راست میشی قسم، خودم با این دستهای خودم خورشید را خاک کردم. شاهد هم دارم همونجا تو تبریز. اون پیرزن و پیرمردی که تو خونه احد در وا میکنن شاهد. بازم بخوای هستن. مرض که ندارم بخوام بیخود یه چیزی بگم که فردای روز راست و دروغش که ثابت شد مضحکه ی عام و خاص بشم. بازم قبول نداری؟ میگم قرآن بیارن دست میزارم روش که بهت ثابت بشه.
بدتر شروع کرد به گریه و زاری. گفت: منظورم این نبود که تو دروغ گفتی خاتون. حرف اونها را نقل کردم برات. اگه اینطور باشه که میگی، پس احد چی شده؟ زنش گفته چندین هفته اس خونه نرفته. نکنه بلایی سرش اومده باشه؟
موندم که باید بهش بگم چی شده یا نه. هرچی سبک سنگین کردم دلم نیومد. گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…