قسمت 14

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت چهاردهم)
join 👉 @niniperarin 📚
آقام فقط چپق دود میکرد و نگاه میکرد. تا اینکه شب عقد شد. دو روز قبل عقد همه اهل خانه بهم ریخته بودند، می رفتیم بازار و می اومدیم. دو دست رخت زری خریدیم، تنگ، گیلاس، گلاب پاش، مشربه، شبکلاه، جعبه بزک، وسمه جوش، سماور برنجی، پرده قلمکار و همه چیز خریدیم و چون ننه صدیق خیلی حسرت داشت هر چه خرده ریز ته خونه دستش می اومد برای جهاز من کنار میگذاشت. حتی جانماز ترمه ای که آباجی خانوم از مشهد خریده بود و به ضریح تبرک کرده بود و سوغات برایش آورده بود را برای جهاز من گذاشت. آباجی خانوم تو این چند روز خاموش بود و همه اش توی باد و بغ، اما زیر چشمی همه کارها و همه چیزها را می پایید، دو روز بود که خودش را به سردرد زده بود و خوابیده بود، ننه صدیق پشت هم سرزنش اش میکرد و می گفت: دروغکی خودت را به ناخوشی زده ای تا دست به سیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شوم برام جانماز آب میکشه ذلیل مرده! من بیچاره ام که با این چشای لت خورده باید نخ و سوزن بزنم! بعد از لج آباجی خانوم بشکن میزد و میخوند…حسودا حسودند و ….چه دردایی که ندادن به وجودم.
آبجی خانوم از زیر لحاف جواب میداد: همون که اول گفتم چوب بسر سگ بزنند لنگه ی این عباس چش انگوری توی شهر ریخته !! یه سری تو خرابه ها و میخونه ها بزن زیاد میبینی!! ننه هم دستهاش را توی هوا تکان میداد و همونطور که لیچار بارش میکرد میومد بیرون.شب عقد رسید، همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروهای وسمه کشیده، سرخاب و سفید آب مالیده، جمع شده بودند. در آن میان عصمت خانوم دو بدستش افتاده بود، گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزدو هر چی تو چنته اش بود میخوند:
«ای یار مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا» آمدیم باز آمدیم از خونه داماد آمدیم… همه ماه و همه شاه و همه چشم ها بادومی.
همسایه ها دم میدادند: ای یار مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا!
– آمدیم، باز آمدیم از خونه عروس آمدیم … همه کور و همه شل و همه چشم ها نم نمی. یار مبارک بادا، آمدیم حور و پری را ببریم، ایشالا مبارک بادا… »
و همین را پشت هم تکرار میکرد، بوی قرمه سبزی توی هوا پخش شده بود. یکی گربه را از آشپزخانه پیشت میکرد و یکی کله قند را زری میپیچید. سماوری را که کرایه کرده بودند آتیش انداختند. دو تا میز را هم روش شیرینی و میوه چیدند و پای هر کدام دو تاصندلی گذاشتند. آقام متفکر قدم میزد که خرجم زیاد شده، اما ننه صدیق پاهاش را تو یک کفش کرده بود که همه کاری واجبه.
تو این هیاهو حرفی از آباجی خانوم نبود، از دو بعد از ظهر آباجی خانوم رفته بود بیرون و کسی نمی دونست کجاست، ننه صدیق گفت لابد رفته امام زاده دعا کنه بختش وا بشه. تو به فکر خودت باش.
لاله ها روشن شد و عقد برگزار شد.من و عباس را دست بدست دادند. مهمونها رفتند چپیدند توی پنج دری که آباجی خانوم وارد خونه شد. یکسر رفت تو اطاق بغل پنج دری و من دیگه ندیدمش. بعدها عمه قمر که همیشه از رماتیسم مینالید و اونوقت توی اتاق بغل پنج دری نشسته بوده و روغن شتر به پاش میمالیده بود برام تعریف کرد. عمه قمر،عمه ی کوکب دختر آسدمرتضی بود. پیر بود.به قول خودش شاید پا نداشت و پس و پیشش با هم یکی شده بود اما چشم و گوشش خوب کار میکرد.ما از بچگی عمه صدایش میکردیم. آباجی وارد که شده بود تا چادرش را باز بکنه دیده بود که پرده اطاق پنج دری را جلو کشیده اند. از کنجکاوی، گوشه پرده را پس زده بود و از پشت شیشه منو دیده بود. من هم بزک کرده، وسمه کشیده، جلو روشنایی چراغ قشنگ تر از همیشه پیش داماد جلو میز که روش شیرینی بود نشسته بودم. از تکون پرده فهمیدم که آباجی داره ما را یواشکی دید میزنه. می دونم که اون لحظه پیش خودش چه فکری کرده بود. عمه قمر هم گفت خودم شنیدم که ناله و نفرینت کرد و فحش ناموسی حواله تو و ننه صدیق کرد. عباس سورچی که حالا دیگر برای من عباس آقا بود دست انداخته بود به کمرم. من هم چون میدونستم آباجی داره زاغ سیاهمون را چوب میزنه وقتی عباس در گوشم چیزی گفت برای اینکه دل آباجی را بسوزونم الکی خندیدم و عباس هم از خنده من خنده اش گرفت و با هم خندیدیم و بعد صورت منو بوسید. خدا از سر تقصیراتمان بگذره مریم خانم. ننه صدیق رفته بود در اتاق آباجی خانوم را دیده بود که ….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد..