قسمت ۱۶۹۷ تا ۱۷۰۰

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۹۷ تا ۱۷۰۰
join 👉 @niniperarin 📚
بلند شدیم و فرز یه چادر انداختیم سرمون و لچکمون رو هم بستیم تو رومون که کسی صورتمون رو نبینه و یواش از اتاق اومدیم بیرون و قاطی جمعیت شدیم…
هر کی هم هرچی میگفت نه آره میگفتیم و نه، نه. با دست و سر اشاره میکردیم که نخوایم جواب بدیم.
رفتیم بیرون و پیاده رفتیم تا رسیدیم به یه تپه. نمیدونم چقدر شد، ییه نیم ساعتی لااقل راه بود. کنار تپه که رسیدیم سه تا گاری اونجا منتظر بود. درخت که جلو بود همراه سردار، داد کشید: برین بالا…
تقسیم شدیم بین گاریها و هر کسی میتونست خودش، هر کی هم نمیتونست به کمک اونایی که جون بیشتری داشتن و میتونستن رفتن بالای گاریها. من و شاباجی و حلیمه هم رفتیم سوار یکیشون شدیم. گاریچی رو شناختم. از دربونهای جزامخونه بود که روزها میومد سر کار و شبها نبود. حتم کردم گاریچیهای دیگه هم آشنان و لابد همه شون رو سردار خریده که باهاش همدست شدن.
همه که سوار شدن، گاریها راه افتادن. یک ساعتی تو تاریکی رفتن تا رسیدن به یه جایی که نمیدونستیم کجاست و ایستادن.
باز درخت فریاد کشید: پیاده شین…
پیاده شدیم. بقیه انگار میدونستن بایست چه کار کنن. راه افتادن به یه طرفی تو تاریکی.
شاباجی اومد کنارم و آروم گفت: تو میدونی چه خبره خواهر؟ میخوان چه کار کنن؟
گفتم: منم مث تو. دندون بزار سر جیگر ببینیم چه خبره. هر کاری کردن ما هم همون کارو میکنیم.
سردار داد زد: زودتر بجنبین. دیگه فرصتی نمونده. حواستون باشه صداتون در نیاد تا وقتی که نگفتم. همچین که من راه افتادم شماها هم پشتم میایین. جاتونو درست پیدا کنین که بی وقت نخواین هی جم بخورین.
جمعیت جزامیا شلون و لنگون پیش رفتن و ما هم به دنبالشون. از جعده ای که توش بودیم رفتن بیرون. یکم که دور شدیم، دیدم جلوتریا دارن دراز میکشن روی زمین. یکی گفت: از عقب بخوابین بیایین جلو که کسی پاش نره رو سر و صورتتون!
حلیمه گفت: انگاری پام رفت رو یه چیزی!
نشست، وارسی کرد و بعد بلند شد. گفت: انگاری قبره کل مریم. اینجا قبرستونه. دارن میخوابن میون قبرا!
شاباجی زیر لب بسم الله گفت. اونی که پشت سرم بود گفت: زیاد هم نمیخواد بری وسط قبرستون. همینجا دراز بکشین. تو این تاریکی کسی نمیاد چم بندازه ببینه راستی راستی کنارمون قبری بوده که از توش در بیاییم یا نه!
بعدش هم خودش رفت چند قدم جلوتر دراز کشید رو زمین میون دوتا قبر و گفت: چرا وایسادین؟ جلدی بخوابین حالا میرسن!
من و شاباجی و حلیمه نشستیم رو زمین و بعد هم هر سه تایی دراز کشیدیم کنار هم.
شاباجی گفت: یعنی اینا میان از مرده ها میدزدن؟
حلیمه گفتک مرده ها که نمیتونن از راه برسن. همینجا خوابیدن. حتمی زنده ان که میرسن.
درخت اومد وسط قبرستون و بلند یه طوری که همه بشنفن گفت: بیصدا. کسی دیگه تکون نخوره. چند دقیقه تحمل کنین کاروون داره میرسه.
بعد هم خودش همونجایی که ایستاده بود دراز کشید…
چند لحظه بعد، صدای زنگوله ی کاروون رو میشد شنفت. نزدیک بودن.
شاباجی گفت: خدا به خیر کنه.
یکی که اونطرفتر خوابیده بود میون قبرها گفت: دفعه ی قبلی، منم میترسیدم. راسیاتش دیرتر از بقیه جنبیدم. ولی همینکه دیدم همه چی رو به راهه دیگه ترسم ریخت. اگه نترسیده بودم و زودتر جنبیده بودم، بیشتر هم گیرم میومد. اما خداییش کاری به اینهاش هم ندارم. همینکه از توی اون قفس با اون روزای تکراری میاییم بیرون خودش یه نعمته. مابقیش بهونه اس…
یکی دیگه گفت: هیسس. چقدر ور میزنی. ساکت شو بزار حواسمون جمع باشه!
کاروون توی جعده دیگه رسیده بود رو به روی قبرستون که یهو صدای سردار بلند شد. سرم رو آروم آوردم بالا و نگاه کردم. نزدیکیای جعده تو قبرستون وایساده بود و داشت رو به کاروون داد میزد: آهای… شمایی که دارین بیخیال از این جعده رد میشین و مال و منال دنیاتون رو بار اسب و شتر کردین و خیالتون هم خوشه، وایسین کارتون دارم!
زمزمه های کاروونیا ساکت شد و صدای زنگوله ها نصف.
سردار یه بار دیگه داد زد: مگه نشنفتین صدای این بنده ی خدا رو که سالهاست توی این قبرستون خوابیده و حالا مأمور شده که از توی گورش بلند شه و به شما نهیب بزنه؟
صدای زنگوله ها خوابید. پیدا بود کاروون ایستاده. یکی از دور، میون کاروون داد زد: کی هستی تو این تاریکی فریاد میکنی؟ این لاطائلات چیه داری میگی ضعیفه؟
سردار داد زد: من مأمورم و معذور. اومدم بهتون بگم این مالی که سوار این حیوونا کردین و دارین با خودتون میکشین، نصفش حرومه و مستحق عذاب. منم مأمور عذابم. اگه به زبون خوش مالتون رو پاک و حلال کردین که آزادین برین، وگرنه مجبورم توی صورم بدمم تا مرده های این قبرستون بلند شن و بیان کمک. انتخاب با شماست.
زمزمه ای افتاد توی کاروون. یکی از میونشون داد زد: برو ضعیفه. خر خودتی. نصب شبی اومدی تو تاریکی داد و بیداد میکنی خیال کردی ازت میترسیم؟ گور چیه اصلا، مرده کیه. مرده ها اگه کاری از دستشون ساخته بود که واسه ی خودشون میکردن.
بقیه ی کاروونیا خندیدن و یکیشون گفت: با فانوس میام جلو تا معلوم بشه مرده ای یا زنده.
باز بقیه خندیدن.
سردار داد زد: شماها از اونهایین که روز قیومت هم همه چی رو حاشا میکنین. زبون خوش به شما کارساز نیس.
اونی که فانوس دستش بود حرکت کرد به طرف قبرستون.
همونوقت سردار دستش رو آورد بالا و شروع کرد توی صوری که دستش بود فوت کردن. صدای بوقش که بلند شد، اونایی که خوابیده بودن توی قبرستون بلند شدن و شلون و لنگون راه افتادن طرف سردار…
شاباجی گفت: چه کار کنیم خواهر؟
گفتم: میخوای چه کار کنی؟ تا ابد که نمیشه اینجا خوابید. ما هم مث بقیه. همون کاری رو میکنیم که اونا میکنن.
حلیمه گفت: اگه زودتر بلند نشیم زیر دست و پا لهمون میکنن تو تاریکی. اینا که نصفشون چشم و چار درست و حسابی هم ندارن.
بلند شدیم. گفتم: جلدی راه نیوفتین جلو جلو برین. بزارین بقیه برن، ما پشت سرشون میریم.
اهالی جزامخونه بلند شده بودن و اونایی هم که شل و لنگ نبودن، یه حالی راه میرفتن که انگاری یه عمره خواب بودن و پاشون خشکیده. یه صداهای عجیب غریبی هم از خودشون در می آوردن که هر کی نمیدونست خیال میکرد راستی راستی لشکر جنیا و مرده ها راه افتاده تو قبرستون. هر کدومشون یه مشت خاک هم گرفته بودن تو دستشون و میپاشیدن تو هوا که میریخت رو سر و کله ی خودشون و بقیه. اینقدری خاک به پا کرده بودن که اگه سر و رومون رو نبسته بودیم حتم دارم از خاک خفه میشدیم.
اونی که فانوس دستش بود و داشت میومد جلو، انگاری پاهاش لرزید و سر جاش وایساد. برگشت یه نگاه انداخت پشت سرش، چندتای دیگه هم که فانوس داشتن راه افتادن اومدن که اون تنها نباشه. بقیه ی کاروونیا اما نطق نمیکشیدن.
سردار شروع کرد به گفتن اراجیفی که مونده بودم از کجاش داره در میاره. بلند بلند گفت: ما قشون مردگان، به اذن ملک الموت مردیم و چیزهایی توی اون دنیا دیدیم که زنده ها ازش بیخبرن! حالا هم به اذن ملک الحی زنده شدیم تا حق مظلوم و فقیر رو از ظالم و غنی بگیریم و بعد از این هم باز به اذن همون ملک الموت میمیریم و برمیگردیم زیر خاک. اونهایی که با قشون ما سر جنگ و جدال دارن، هشدار میدم و برحذرشون میکنم، که وظیفه ی ما کشتن نیست، بلکه گرفتنه حقه. ولی اگه کسی بخواد جلومون ایستادگی کنه، چاره ای نداریم جز اینکه اون رو هم با خودمون همراه کنیم و ببریمش زیر خاک. پس کاری نکنین که باعث پشیمونیتون بشه!
شاباجی گفت: چرا این هذیون میگه؟ مرغ پخته هم از این حرفا خنده اش میگیره. یعنی اینا اگه چراغشون رو بیارن جلو نمیبینن اینا مرده نیستن؟
حلیمه گفت: من و تو میدونیم خواهر. اونایی که اونورن حتمی با این حرفا تا حالا خودشونو خراب کردن. از کجا بدونن ماها راستی راستی زنده ایم یا مرده؟
اون کاروونیا که اومده بودن جلو با فاصله ایستاده بودن و فقط تماشا میکردن. فانوسها رو بردن بالاسرشون که بتونن بهتر ببینن. ولی میدونستم اینور تاریکه و اونجا روشن و غیر از یه شبحی از ما چیزی نمیتونن ببینن.
یکیشون داد زد: چی میخواین از جون ما؟
سردار فریاد کشید: به ما دستور رسیده که سهم فقیرا و خمس و زکات مالتون رو بگیریم. بزارین و مابقی چیزی که دارین رو وردارین و برین. فردا یه گروهی از فقرا از اینجا رد میشن. این مال سهم اونهاست که خدا خواسته به دستشون برسه!
یکی از فانوسها از بقیه جدا شد و فرز رفت طرف جعده. چند لحظه بعد برگشت و داد زد: سر جاتون واستین. جلوتر نیایین. من خواسته تون رو به اهالی غافله گفتم. قبول کردن. میزاریم و میریم. کاری به ماها نداشته باشین.
سردار داد زد: کار درستی کردین. خدا ازتون راضیه. این براتون مجوزی شد که از پل صراط راحت تر رد بشین!
چند دقیقه بعد، کاروون راه افتاد و یه بار از غافله مونده بود وسط جعده، سهم فقرا!
صدای زنگوله ها که خیلی دور شد، سردار داد زد: حسینعلی، گاریها رو بیارین…
گاریها رو آوردن. ما هم رفتیم جلو. به اندازه ی یه گاری خورد و خوراک و پارچه و سماور و زرت و زبیلهای دیگه گذاشته بودن اونجا و تپه کرده بودن کنار هم.
حسینعلی که من درخت صداش میکردم گفت: یالا سوارشین. جمع بشینین که جای وسایل هم بشه. اوناییش رو که میشه میدم بالا، بگیرین تو دستتون. هرچی هم نمیشه میبندیم رو سر گاری. کسی هم چیزی قایم نکنه، وگرنه دفعه ی بعدی تو کارش نیس. پیاده که شدین اموال رو تقسیم میکنیم.
با شاباجی و حلیمه نشستیم ته گاری. یه طاقه پارچه دادن دست من و دوتا لاله دست شاباجی و یه قالیچه دست حلیمه.
شاباجی گفت: شیطونو درس میده این ضعیفه. نگاه کن خواهر، چطوری دست خالی و بی چک و چونه و خون و خونریزی کاروون رو لخت کرد!
گفتم: انگاری تو هم بدت نیومده!
گفت: مثلش رو دارم میگم خواهر. واسه چی بدم نیومده؟ این نونها مگه از گلوی ما پایین میره؟
گفتم: همچین لختشون هم نکرد. هیچی نباشه بیست تا اسب و شتر مال داشتن. اینی که گذاشتن و رفتن اندازه یه بار شتر هم نیس.
حلیمه گفت: هنوز زوده واسه این حرفا. گاماس گاماس. امروز خمس مالشون رو میخواست، چند وقت دیگه همه اش رو میخواد. آدمیزاد طمع داره.
گاریها تکون میخوردن و توی جعده ی تاریک پیش میرفتن و صدای قرچ قوروچ سقفشون بیشتر از وقت اومدن شده بود. یکی از میون گاری گفت: اینقدری بار کردن که بعید نیس سقف وابریزه رو سرمون.
یکی دیگه گفت: بایست بگیم گاریها رو سفت و رِفت کنن و یه دستی بهش بکشن. دفعه ی بعدی بایست بیشتر بارش کنن. امنیت نداره اینطوری!
حلیمه آروم به من و شاباجی گفت: نگفتم آدمیزاده و طمع؟
یکی دیگه گفت: اصلا بایست یکی دوتا گاری دیگه اضافه کنن که ماها جدا سواربشیم و مال و اموال رو هم جدا بریزن تو اون گاریها…
پیرزنی که سعی میکرد دستش رو هل بده توی دماغش که خوره دیگه چیزی ازش باقی نگذاشته بود گفت: من که هرچی گیرم اومد نگه میدارم واسه جهاز نوه ام. فقط به نظر من جای اینکه به فکر گاری باشین، بایست یه فکری به حال جزامخونه بکنین. چند وقت دیگه نمیشه سهممون رو اونجا انبار کنیم. پر میشه! یه جای دیگه بایست پیدا کنیم مخصوص خودمون!
چند نفری گفتن: راست میگه. بایست به فکر یه جای فراختر باشیم…
شاباجی کنار گوشم گفت: بایست چه کار کنیم خواهر؟ اینا انگاری طبعشون خیلی بلنده! بهشون ساخته این کار!
گفتم: شاهنومه آخرش خوشه. شب دراز است و قلندر بیدار. آخرش هم میبینیم بالاخره. تعجیل نکن.
گاری وایساد. درخت داد کشید: آخرشه. بریزین پایین بایست زودتر بریم.
همه پیاده شدن.
سردار داد زد: هرکی هرچی دستش بوده واسه خودش. نمیخواد پس بده. وقت تقسیم نداریم!
شاباجی نگاهی به لاله های تو دستش کرد و با خنده گفت: خداروشکر اقبال منم بد نبوده.
چپ چپ نگاش کردم. نیشش رو بست. پیاده راه افتادیم طرف جزامخونه.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…