قسمت ۱۴۱۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۱۸ (قسمت هزار و چهارصد و هجده)
join 👉 @niniperarin 📚
صالح بیک گفت: چی میگه این زن؟
صمصام که رنگش پریده بود گفت: هرچی گفته غلط کرده صالح بیک. زر مفت زده. چی گفته حالا؟
صالح بیک براق شد به صمصام و گفت: داره میگه توی قرق من دزدی شده، آدم کشی شده، زدن به ایلشون و آدم کشتن ازشون. شماها چه غلطی میکنین پس؟ مگه همه جا رو آدم نگذاشتی؟ چه غلطی میکنن این پدرسوخته ها که من بی خبرم تا حالا؟ تو خبر داری از این کثافت کاریا؟ راستشو بگو صمصام که بفهمم دروغ گفتی میدم ببندنت به اسب و تو کل دشت بتازونن.
صمصام که چشماش گرد شده بود گفت: به سبیل مبارک قسم بی خبرم صالح بیک. لابد دروغ میگه…
صالح بیک داد زد سرش: مرض نداره که خطر کنه بیاد تا اینجا که دروغ بگه. من از چشماش میخونم حرفش دروغه یا راست. بگو ببینم چه خبره اینجا…
صمصام گفت: اگه دروغ نمیگه، من و شما هم بی خبریم از این قضیه، حتمی کسی تو قشون هست که زد و بند کرده با اون دزدایی که این میگه. اگه به ایل زدن، میدونستن شما کاری به ایل و کاروون کوچیک ندارین و سراغشون نمیرین، پس حتمی یکی سوسه اومده این وسط و قرق فروشی کرده. هم از آخور خورده و هم از کاهدون. به اونا خبر داده و به ما نه!
صالح بیک داد زد: دیگه بدتر. گناه تو هم کم نیس این وسط. پس چرا هیچکی تا حالا نیومده بود به ما خبر بده؟
صمصام گفت: والا چه عرض کنم صالح بیک. ناراحت نشین ولی حتمی خیال کردن کار شما بوده نمیتونن باهاتون در بیوفتن بیخیال شدن.
صالح بیک گفت: میگه اسمش نعیم بیکه اون الدنگ گَنده دزد!
صمصام یه دستی به سبیلش کشید و یکم فکر کرد و گفت: نشنفتم تا حالا همچین اسمی! از کجا معلوم راست میگه؟ چه شکلیه این نعیم بیک؟
گفتم: من صداش رو شنفتم، چون قایم شده بودم که نکشنم. صداش بلند بود و دورگه. بشنفم میشناسم. ولی وردستش رو درست و حسابی دیدم و میشناسم. اسمش ولی الله است!
صمصام یه فکری کرد و گفت: اینا که نشد نشونی. میدونی پاتوقشون کجاست؟
گفتم: آره! همین حالا میدونم کجان!
صالح بیک گفت: کجا؟
گفتم: وقتی قایم شده بودم که از دست ولی الله در برم، یکی خبر آورد براشون یه کاروون درست و حسابی با صدتا اسب و قاطر که خورجینشون پره دارن میان. جمع شدن برن راه اونا رو بزنن که من از دستشون در رفتم. بعد هم علی اللهی شد که ملتفت شدم رئیس الروسای دزدا صالح بیکه، اومدم پیشت که خبرش رو بهتون بدم و واسه ی مژدگونی گاری و قاطرم رو از اون بی همه چیزا پس بگیری بهم بدی تا بتونم برگردم ولایت خودم!
صالح بیک نگاه عجیبی به صمصام کرد. صمصام که رنگ به رنگ شده بود گفت: والا به سبیل مبارک قسم من بی خبرم از این کاروونی که میگه!
گفتم: خب معلومه! حتمی اونی که نگذاشته خبر حمله به ایل ما رو بدن به صالح بیک، نگذاشته خبر اومدن اون کاروون هم بهتون برسه. دستش با نعیم بیک تو یه کاسه اس. بیشتر از اینی که اینجا گیرش بیاد اونجا گیرش میاد. چند وقت دیگه هم مالشون زیاد میشه آدم اجیر میکنن و رو دست شماها بلند میشن!
صالح بیک با عصبانیت گفت: میبینی صمصام این زن بهتر از حالیشه! زود قشون رو جمع کن بریم تو دشت. این ضعیفه رو هم میبریم. راست باشه مژدگونی حسابی میگیره، ولی اگه دروغ باشه کاری میکنم که اسم خودش هم یادش بره!
صمصام یه نگاه چپ به من کرد و گفت: چشم صالح بیک…
از کلبه رفت بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *