قسمت ۱۸۳۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۳۴ (قسمت هزار و هشتصد و سی و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
خان نگاه مرموزی به نریمان انداخت و گفت: این پدرسوخته رو بگیرین همین الان چندتا چوب بزنین تو ماتهتش که یادبگیره جلوی خان نیشش رو واز نکنه!
دوتا از آدمای احمد خان اومدن جلو که نریمان رو ببرن. نریمان با التماس گفت: غلط کردم خان. خنده ام بابت تمسخر نبود خدا شاهده. منم قبل از تشریف فرمایی شما داشتم همین حرف رو به اینا میزدم، تو گوششون نرفت. واسه ی همین الان خوشحال شدم که شما هم همین نظرو دارین.
جلدی گفتم: راست میگه خان. پیش پای شما داشت به این خدامراد همینو میگفت. غلط کرد که خندید. رحم کنین بهش. بعدش هم همین ب بسم الله بخواین اینا رو کتک بزنین که این مردمی که دارن واسه تون گوسفند کباب میکنن که دلسرد میشن!
احمدخان ابروهای پرپشتش رو کشید تو هم و یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و اون یکی رو داد پایین و نگاه ترسناکی به من انداخت و توپید بهم که: کی به تو گفت حرف بزنی ضعیفه؟ تو این ده شما ادب حالیتون نمیشه؟ کدوم پدرسوخته ای گفته یه ضعیفه جلوی خان دهن واز کنه؟ حیف که زنی و منم دل رحم! وگرنه میدادم تو هم مث این مردک چوبت بزنن.
هیچی نگفتم و دهنم رو بستم. آدمای خان زیر کَتهای نریمان رو گرفتن که ببرن چوبش بزنن که احمدخان گفت: ولش کنین. غلط زیادی کرد، میذارم کم جوونی و بی عقلیش. بذار اهالی اینجا ملتفت بشن که احمدخان دلرحمه!
خدامراد و خداکرم که پیدا بود خیلی ترسیدن، آب دهنشون رو قورت دادن و خدامراد گفت: خدا عمر خان رو زیاد کنه. سایه تون همیشه بالاسر ما باشه ایشالا.
احمد خان یهو براق شد به خدامراد و گفت: جلد بگو ببینم این چه اسمیه گذاشتین رو این آبادی تا نگفتم اینقدر چوبتون بزنن تا اون کمرتون دولا تر از اینی که هست بشه.
خدامراد گفت: به روی چشمم خان. همین الان قصه اش رو میگم براتون. شما خاطر مبارک رو مکدر نکنین.
احمد خان بادبزنی که کنار صندلیش بود رو داد دست خدامراد و گفت: بیا جلو منقل رو باد بزن که آتیش از گُل نیوفته و تعریف کن. دروغ نگی یهو که میدم کبابت کنن رو همین زغال.
خدامراد خودشو کشید جلو و شروع کرد باد منقل خان رو زدن و همون چیزایی که برای من تعریف کرده بود رو دوباره برای احمد خان هم تعریف کرد.
حرفش که تموم شد، خان هم حسابی کیفش کوک شده بود و دستور داد تا گوسفندی که کباب کردن رو بیارن. گوسفند درسته رو آوردن گذاشتن جلوش و اونم بی اینکه به کسی تعارف کنه شروع کرد از گوشت کبابی کندن و به نیش کشیدن. همونطور که داشت کباب رو کوفت میکرد گفت: که اینطور! پس اسمش سرکان بوده؟ هان؟
خدامراد گفت: بله خان.
خان گفت: پس رفتی پیش شاه که بیاد اینجا براتون اسم ده رو عوض کنه، هان؟
خدامراد دوباره گفت: بله خان.
خان گفت: چه غلطا! اونوقت چرا نیومدی پیش من پدرسوخته؟
خدامراد گفت: غلط کردم خان. خبر نداشتم بایست بیام پیش شما. وگرنه از اول میرسیدم خدمتتون. اصلا کاش پام قلم شده بود و نمیرفتم پیش شاه. آخه ما که سواد درست و حسابی نداریم خان. بلد نیستیم این چیزا رو که کجا بایست بریم و کجا نریم.
خان گفت: مگه نمیدونی هرچی دهات این حوالی هست، مال احمد خانه؟
خداکرم گفت: والا ما تا الان خبر نداشتیم که این ده هم خان داره! یعنی تا عمر داشتیم و میدونستیم خانی نداشته اینجا!
احمد خان براق شد به خداکرم و بعدش با لگد زد زیر منقلی که جلوش بود و استخونی که تو دستش بود و داشت گوشتش رو به نیش میکشید پرت کرد طرف خداکرم، که خورد توی سرش و بعدش عربده کشید که: چه گه خوریا! سگ پیر مافنگی. حالا جلوی خود من نشستی و میگی این ده خان نداشته و نداره؟ پس من کی ام اینجا؟ بگیرین این پیرسگ رو اینقدر چوب بزنین تا کمرش راست بشه و چشاش واز، تا ببینم من به این گندگی رو میبینه یا نه!
آدمای خان جلدی اومدن و خداکرم رو گرفتن و بردن خوابوندن اون وسط جلوی جمعیت تا چوبش بزنن!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *