قسمت ۱۸۳۳

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۳۳ (قسمت هزار و هشتصد و سی و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
رفتم جلوتر و پشت سر خدامراد گفتم: این پیرمرد با این رختهای نیمه کهنه و گیوه های پاره دیگه چطور خانیه؟
عقب سرش رو نگاه کرد و گفت: منم مث تو باجی. از کجا بدونم؟ ولی مگه نمیبینی تفنگدار داره و خدم و حشم؟ نمیشه به اینا گفت بالا چشمتون ابرو. کج بگیم، آنی تفنگ میزارن رو سینه مون.
خداکرم گفت: این آشیه که تو برامون پختی خدامراد. خدا ازت نگذره. تو گفتی سر راهشون قربونی کنیم و زنها کیل بکشن و مردا برقصن.
خدا مراد گفت: من که کف دستمو بو نکرده بودم. خیال کردم شاهه، یا دیگه دست بالاش ولیعهد. چه میدونستم این پیرمرد عملی از تو کالسکه در میاد!
نریمان گفت: از من میشنفین، زود گوسفندا رو کباب کنین بدین کوفتشون کنن و شر رو بکنن و زودتر برن. سرکـون بالا و پایین باشین، بهتر از اینه که سرخر داشته باشین!
خداکرم گفت: بد نمیگه این گنده بک. بیا زودتر قال رو بکنیم.
خدامراد رو کرد به جمعیت و گفت: یالا زود چوب جمع کنین و گوسفندا رو پوست بکنین و کباب کنین که احمد خان تعجیل داره. نبایست وقت شریفشون رو بیخود بکشیم.
چندتایی از اهالی به دو رفتن سراغ کارایی که خدامراد گفته بود.
مرد تفنگ به دست اومد جلو و گفت: آهای، بزرگ ده تویی؟
خداکرم جلدی گفت: من و این باهمیم. جفتمون بزرگیم!
نریمان هم پشت سرش با نیش واز گفت: من و این خاتون هم پیشکارشونیم. دمبمون به این دوتا وصله!
خدامراد و خداکرم و من چشم غره ای به نریمان رفتیم.
مرد هم نگاه برنده ای به نریمان انداخت و بعدش گفت: یالا بیایین خدمت خان، حرف داره باهاتون!
خدامراد و خداکرم راه افتادن. من وایسادم و با چشم به نریمان اشاره کردم بمونه، ولی مرد تفنگ به دست، تشر زد بهمون و گفت: چتونه؟ چرا وایسادین؟ بجنبین دیگه.
اجبارا راه افتادیم دنبالشون. یواش به نریمان گفتم: اینبار برگردیم عمارت، خودم به خان میگم در دهنت رو بدوزه!
احمد خان کنار کالسکه اش نشسته بود روی یک صندلی زیر سایه بونی که براش علم کرده بودن و یکی هم داشت بساط منقل و وافورش رو راه مینداخت. جلو که رسیدیم خداکرم و خدامراد سلام کردن. احمد خان با سر جواب داد و اشاره کرد بنشینن. دوتا پیرمرد نشستن روی زمین جلوی خان. ما هم اجبارا نشستیم پشت سرشون روی زمین خاکی.
احمدخان گفت: ببینم کدخدا کیه؟
خداکرم و خدامراد همزمان با هم گفتن: من!
خان نگاهی به جفتشون انداخت و گفت: دوتا کدخدا دارین؟
خداکرم گفت: نه خان. خدامراد کدخدای سرکـون بالاست و من کدخدای سرکـون پایین!
خان پکی به وافورش زد و گفت: هان. پس بالا و پایین داره این ده؟ بگین ببینم این چه اسمیه گذاشتین روی این آبادی؟ خجالت نمیکشین؟ خیال کنین جای من شاه از اینجا رد میشد. من دل رحمم. اگه شاه بود که میداد چوب بزنن در کـون شما دوتا کدخدا با این اسم!
نریمان نتونست خودش رو نگه داره و خنده اش گرفت، که جلدی خنده اش رو خورد.
خان نگاه مرموزی به نریمان انداخت و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *