قسمت ۱۸۲۵

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۲۵ (قسمت هزار و هشتصد و بیست و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
خدامراد عصبانی گفت: قسم خورد که میگه به شاه. منم یه انعام دادم دستش. حتم دارم که به گوش شاه رسونده…
گفتم: آخه تو رفتی دربون کاخ شاه رو دیدی و یه پولی هم گذاشتی کف دستش و میگی به شاه گفتم؟ دربون خیلی زور بزنه، نوکر دست چندم وزیر رو به زور میتونه باهاش حرف بزنه، چه رسه به شاه.
خدامراد همینطور خیره بهم نگاه کرد. نا امیدی رو میشد از چشماش خوند. دلم سوخت به حالش. گفتم بزار یه چیزی بگم بلکه یه دلداری بهش داده باشم.
گفتم: حالا خدا رو چه دیدی. یهو رفت گفت به یکی و به گوش شاه هم رسید و اونم توی گشت و گذارش به اینور و اونور به دلش افتاد که از اینور رد بشه که یه نگاهی به ده شما بندازه! حالا چند وقته منتظرین که بیاد؟
خدامراد سرش رو برد بالا و چشماش رو دوخت به آسمون و رفت تو فکر و یه چیزایی زیر لب گفت. بعدش نگاهش رو چرخوند طرف من و گفت: رو حسابش به گمونم این ماه که کامل بشه، راستا میشه چهار سال!
نریمان چشماش رو دروند و همچین ابروهاش رو داد بالا که میشد میون چینهای پیشونیش یه خر مهره قایم کرد! بعد هم با صدایی که بیشتر شبیه داد بود گفت: چهار سال؟
چهارش رو خیلی کشیده گفت.
خدامراد گفت: ها! چهارسال! یعنی بایست بیشتر منتظر بشیم؟
اون برعکس نریمان چهارش رو خیلی کوتاه گفت. بعدش هم ادامه داد: میگن سر شاه خیلی شلوغه. اینقدر کارای مملکتی زیاده که گمونم تا به ده ما برسه یه هفت-هشت سالی زمان میبره. غیر اینه؟ یه بار که یکی از این قشون حکومتی از اینجا رد میشدن، خودم رفتم از سردسته شون پرسیدم. اون بهم گفت که یه هفت-هشت سالی زمان میبره! از خودم که در نمیارم!
منم که گمونم از حرفای خدامراد چشمام همونقدر دریده شده بود گفتم: اونوقت همه ی این چهارسال رو شما سر جعده کشیک دادین ببینین شاه میاد یا نه؟
گفت: ها که کشیک دادیم. عین همه ی شبهاش رو خودم رفتم. تو سرما و گرما. اونم واسه ی اینکه همون اوایل یه شب پسر سمیه وایساد به کشیک، صبح زود که رفتم دیدم خوابش برده. با اردنگی بیدارش کردم و دیگه نگذاشتم کسی شبها بمونه. همینم مونده که یهو شاه نصف شب بیاد از اینجا رد بشه و اونی که وایساده سر جعده خواب بمونه، اونوقت دیگه هیچی. بایست هفت-هشت سال دیگه هم معطل میموندیم تا دوباره گذر شاه بیوفته به اینجا. که دیگه به عمر من قد نمیداد و این اسم میشد مایه ی ننگ تا ابد.
نریمان گفت: بریم خاتون. اینا راستی راستی عقلشون معیوبه.
بعد هم رو کرد به خدامراد و گفت: خیالت رو راحت کنم پیرمرد. علاوه بر این چهارسال، چهل سال دیگه هم وایسین سر این جعده و استخونتون هم پودر بشه شاه نمیاد که نمیاد. چند ساله که ول معطلین.
بعدش هم راهش رو کشید و رفت که کوچه رو بره پایین.
رو کردم به خدامراد و گفتم: از امشب نمیخواد وایسی سر جعده. عوض این کار، ریش سفیدای ده رو جمع کنین دور هم و خودتون یه فکر درست و درمون بکنین.
راه افتادم و رفتم دنبال نریمان. هنوز چند قدم نرفته بودم که یهو صدای دهل از میون ده بلند شد.
برگشتم به خدامراد نگاه کردم. گوش تیز کرده بود. یهو داد زد: دهل سر جعده اس. شاه اومده!!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *