قسمت ۱۸۱۹

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۱۹ (قسمت هزار و هشتصد و نوزده)
join 👉 @niniperarin 📚
اینو که گفتم شکر مث اسفند رو آتیش از جا جست و زل زد بهم…
نگام افتاد بهش. سوزنی که دستم بود فرو رفت تو انگشتم. یه آخ گفتم و جلدی انگشتم رو هل دادم تو دهنم.
گفت: چی گفتی خانوم؟
دیدم حالاست که پس بیوفته. نخ رو با دندونم بریدم و گفتم: هیچی. بگیر بخواب صبح بایست بریم. هی حرف پشت حرف میاری نمیزاری خواب به چشممون بیاد.
با حرص و بغض گفت: به ارواح خاک اون آقای شهیدم که مظلوم رفت، اگه راستش رو نگی خانوم همین حالا پیاده راه میوفتم میرم ببنم چه خبره.
گفتم: بگیر بشین. چقدر بد پیله ای زن. یه چیزی از دهنم در رفت. تو هم منتظری آدم حرف از دهنش در بیاد یه چیزی از توش بکشی بیرون.
گفت: تا یه چیزی نباشه، حرفی از توش که در نمیاد. در رفته از دهنتون چون یه چیزی میدونین. اول که میرعلی رو گفتی و حالا هم که گفتی زن و بچه داره. در عرض یه هفته که نمیشه میرعماد هم زن گرفته باشه و هم بچه زاییده باشه، که به خان گفتی به زن و بچه اش رحم کنه.
بعد هم زد به صحرای کربلا و گریه و زاری که بگو چه خبره.
دیدم دیگه حریفش نمیشم با این کولی بازی که راه انداخته، منم که از اول میخواستم یه طوری حالیش کنم، حالا بهترین وقته.
به زور صدام رو به گوشش رسوندم که ساکت باشه تا واسه اش تعریف کنم.
نشست کف زمین و تکیه داد به دیفال و زل زد تو دهن من. شروع کردم هرچی شده بود رو براش تعریف کردم. هرچی بیشتر میگفتم، بیشتر بی قرار میشد. لچکش رو گرفته بود جلوی چشماش و زار میزد.
حرفم من تموم شد و هق هق اون نه. دیگه نه جوابم رو داد و نه باهام جدل کرد. همونجایی که نشسته بود دراز کشیشد و لچکش رو کشید رو صورتش. فقط چند دقیقه یکبار میدیدم که بدنش هی تکون میخوره و ملتفت میشدم که داره بیصدا گریه میکنه.
کاری از دستم بر نمی اومد. اگه میخواستم دلداریش بدم، تازه با هر کلومم داغش بیشتر میشد. واسه ی همین ترجیح دادم یکم با خودش خلوت کنه و خودش رو خالی کنه، بلکه بتونه با خودش کنار بیاد.
گریه هاش کلافه ام میکرد. پشتم رو کردم بهش و روم رو به دیفال و سعی کردم بخوابم که صدای هق هقی که گهگاه ازش بلند میشد رو نشنفم.
با صدای نریمان از خواب پریدم: خاتون، بلند شو بایست کم کم راه بیوفتیم…
چشمام رو واز کردم و خواستم شکر رو بیدار کنم که دیدم نیست. پا شدم و جلدی از حجره زدم بیرون. تو حیاط کاروونسرا هم نبود.
نریمان رفت همه ی کاروونسرا رو گشت. خبری ازش نبود.
حتم کردم وقتی خواب بودم راه افتاده پیاده که بره سراغ میرعماد. به نریمان گفتم فرز راه بیوفته. سوار کالسکه شدیم و به تاخت از کاروونسرا زدیم بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *